برنامه‌هاي راديويي

 

 

 

 

 

 

 

 

ويژه‌ي سيزده نوروز

دروغ اول آوريل يا سيزده نوروز!

 در ايران، اولين نشريه‌اي که «دروغ اول آوريل» را، «دروغ سيزده نوروز» کرد، روزنامه‌ي «نبرد» خسرو اقبال بود که «محمود تفضلي»، «جواد فاضل»، «حسن ارسنجاني»، «جهانگير تفضلي»، «اسماعيل پوروالي» و سه چهار تن ديگر بودند که شماره‌ي سيزده فروردين سال 1322 خورشيدي روزنامه‌ي «نبرد» را يک پارچه به صورت دروغ درآوردند. مطلبي بسيار خواندني از ماهنامه‌ي «روزگار نو» ارديبهشت 1370
بخش آغازين مطلب، نوشته‌ي زنده ياد «اسماعيل پوروالي» سردبير اين نشريه است. و بقيه مطلب را «عبدالمجيد مجيد فياض»، صاحب امتياز روزنامه‌ي «هيرمند» نقل کرده، که زماني با يکديگر همکاري داشته‌اند
.  

***

قضيه‌ي شوخي يا دروغ اول آوريل که در فرانسه به آن «ماهي آوريل» Poisson d’avril  مي‌گويند و اول آوريل با يک روز اختلاف، مصادف با سيزده نوروز ما است، ماجرايي است که ريشه‌ي آن از فرماني آب مي‌خورد که در حدود نيم قرن پيش، از طرف «شارل نهم»، پادشاه فرانسه صادر شده است. در واقع اين پادشاه که فرزند «هانري دوم» و «کاترين دومديسي» است، با آن‌که چهارده سال به ظاهر سلطنت کرده ولي معروف است که جز اجراي اوامر مادر، به کار ديگري نپرداخته‌است. يکي از اين اوامر، موضوع تغيير آغاز سال بوده، از اول آوريل به اول ژانويه. يعني از ماهي که مقارن عيد پاک است – روز رستاخيز عيسي پس از به صليب کشيدنش – به ماهي که متعاقب ميلاد مسيح مي‌آيد و اگر روز نوئل يا کريسمس که براي تولد عيسي در نظر گرفته شده، در 25 دسامبر، ثابت است، روز عيد پاک که اولين يک‌شنبه‌اي است که از آغاز بهار متعاقب بدر کامل ماه (شب چهارده) فرا مي‌رسد، ثابت نيست و بين 22 ماه مارس تا 25 آوريل جا بجا مي‌شود.

اين تغيير آغاز سال که عملأ ارج و منزلت روز اول  آوريل را به روز اول ژانويه منتقل کرده بود، آن‌چه براي روز اول آوريل، در مقابل آن همه بزن و بکوب‌ها و عيديها و هدايايي که قبلأ در چنين روزي رد و بدل مي‌شد، بجا نهاد، چيزي درحد شوخي و مسخرگي و دست انداختن اين روزي شد که با يک فرمان از اعتبار افتاده بود. ادامه‌ي اين شوخي‌ها به تدريج تبديل به اين راه و رسم شد که مردم در چنين روزي با دروغ‌هايي سر به سر هم بگذارند و به اين دروغ‌ها نيز نام «ماهي آوريل» بدهند.

 چرا ماهي آوريل؟!

از ديد مردم زمين، در ماه آوريل، خورشيد در منطقة‌البروج (مسير بيضي‌شکل حرکت انتقالي زمين که به دوازده قسمت شده‌است) از برج معروف به برج «حوت» به معني «ماهي» درمي آيد و وارد برج «حمل» به معني «برّه» مي‌شود.

اين رسم پاگرفته، در ميان مردم سابقه‌اي شد براي روزنامه‌هاي قرون بعد و راديو و تلويزيون‌هاي سالهاي اخير که دنبال اين سنت را بگيرند و گاهي اين دروغگويي ها تا جايي پيش بروند که کفر همه را دربياورند. چنان که راديوي «فرانس انتر» در پاريس در دهه‌ي شصت در اوايل آوريل به شنوندگان خود خبر داده بود که يک هواپيماي «گالاکسي» که گنجايش هزارمسافر را دارد، قرار است در روز اول آوريل جماعتي را مجاني براي دو روز به نيويورک ببرد و برگرداند. کساني که مايل به شرکت در قرعه‌کشي اين مسافرت بي‌خرج هستند، بايد از ساعت يازده صبح روز اول آوريل در زير برج ايفل اجتماع کنند.

 در آن روز چند هزار نفري به عشق سفر به آمريکا در آنجا گرد‌آمدند. وقتي در هواي توفاني آن روز، همه از دم مثل موش آب‌کشيده شدند، تازه فهميدند که با دروغ اول آوريل سر و کار داشته‌اند.

 

ارتباط دروغ سيزده با دروغ اول آوريل

در ايران، اولين نشريه‌اي که دروغ اول آوريل را دروغ سيزده نوروز کرد – که يک روز با اول آوريل فاصله دارد – روزنامه‌ي «نبرد» خسرو اقبال يود که محمود تفضلي، جواد فاضل، حسن ارسنجاني، جهانگير تفضلي و من (اسماعيل پوروالي) و سه، چهار تن ديگر در آن قلم مي‌زديم.

ما شماره‌ي سيزده فروردين سال 1322 شمسي روزنامه‌ي «نبرد» را يک‌پارچه به صورت دروغ درآورديم. يکي از اين دروغ‌ها، نطقي بود از هيتلر که در آن بحبوحه‌ي جنگ، دستور آتش‌بس مي‌داد و اين مژده‌اي بود که همه‌ي مردم از پير و جوان ، زن و مرد و بزرگ و کوچک را خوشحال مي‌کرد. در کنار اين دروغ شادي‌دهنده، دروغ آزار‌دهنده‌اي که در آن روز بساط سيزده نوروز خيلي ها را به هم ريخت، خبر فوت «حاج محتشم السلطنه» رئيس مجلس وقت بود که چون در بين مردم تهران بخصوص بازاريها وجهه و احترام و اعتباري خاص داشت. هزارها نفر راه خانه‌ي او را درپيش گرفتند تا در مراسم تشييع جنازه‌اش شرکت کنند.

***

دروغ بدعاقبتي که بعد ها به گرفتاري «خسرو اقبال» و «جهانگير تفضلي» انجاميد، خبر پيمان سرّي تقسيم ايران، بين انگليس و شوروي بود که متفقين زمان جنگ که ايران در اشغال آنها بود، آن را يک عمل تحريک‌آميز عليه دولت‌هاي شوروي و انگليس و به نفع آلمان هيتلري تشخيص دادند.

دروغ اول و دوم، کار من بود و دروغ سوم، کار «حسن ارسنجاني»، که دولت، آن را بهانه‌ي مناسبي براي توقيف دراز مدت روزنامه‌ي «نبرد» تشخيص داد. ما به ناچار به دنبال گرفتن امتياز ديگري رفتيم که «ايران ما» نام گرفت.

با اين که در روزنامه‌ي «ايران ما»، ديگر ما به دنبال دروغ سيزده نرفتيم، ولي اين کار ما سرمشقي شد براي بسياري از روزنامه‌هاي تهران و شهرستان‌ها که مدت‌ها دست از سر دروغ سيزده بر نمي‌داشتند و آقاي «مجيد فياض» که چندي پا به پاي ما، در تهران در روزنامه‌هاي «نبرد» و «ايران ما» قلم زده بود، وقتي تصميم گرفت که در مشهد روزنامه‌ي «هيرمند» را به راه بيندازد، اين سوقات را با خود به قلمرو امام رضا هم برد. که شرح آن را از لندن براي ما فرستاده‌است.

                        اسماعيل پوروالي

  

نامه‌ي «مجيد فياض» اندر باب دروغ سيزده و اول آوريل

 به «اسماعيل پوروالي»

دوست عزيز!

... در يکي از نوشته‌هاي شما اشاره‌اي به دروغ اول آوريل شده‌بود که يک سنت اروپايي است و هنوز هم رواج دارد. من به ياد دارم که شما گردانندگان «ايران ما» اين رسم هيجان‌انگيز را با چاشني ايراني وارد مطالب روزنامه‌اي ايران کرديد و نيز مي‌دانم که بعضي از جرايد و مجلات نيز اين کار شما را تقليد کردند. امي به ياد ندارم که هيچ‌يک از آنها روي من اثر گذاشته باشد.

يکي از شگردهاي روزنامه‌نگاري که من از گردانندگان «ايران ما» آموختم و بعد در روزنامه‌ي «هيرمند» که هميشه در ذهن من، نوچه‌ي مجله‌ي «بامشاد» بود، به کار بردم، همين دروغگويي‌هاي اول آوريل (سيزده نوروز) بود که سه سال متوالي در شماره‌ي مخصوص سيزده نوروز هر سال با موضوعي تازه و ابتکاري به چاپ ‌رسيد و همه ساله موجب بحث و جنجال و مورد توجه عموم قرار گرفت و مدت ها مايه گرمي گفتگوهاي محافل و مجالس بود و يک بار قضيه به نخست‌وزير و چند روز بازداشت من کشيد که تصور مي‌کنم از لحاظ رابطه با تاريخ مطبوعات
شهرستان‌ها، شايسته‌ي چاپ در يکي از شماره‌هاي «روزگار نو»، خصوصأ مقارن با آوريل خواهد بود.

از نظر من سه دروغي که به مناسبت سيزده نوروز در «هيرمند» چاپ شد و در شهر مشهد و استان خراسان و حتي تهران تبديل به يک «قضيه» گشت و باصطلاح مثل توپ ترکيد، هنوز هم قابل بازگويي و خواندني خواهد بود.

 

نخستين دروغ

نخستين دروغ سيزده نوروز که ما در هيرمند به کار گرفتيم، احتمالأ در سال 1338 به چاپ رسيد. در آن سال‌ها ما، در مشهد يک شخصيت جالب و دوست‌داشتني  داشتيم که يک استوار نيروي هوايي، از تيپ «هاردي»، همبازي «لورل» بود. قدي بلندتر از او و پوست و گوشتي ملايم‌تر و اخلاقي خوش و طبعي شوخ داشت. برخوردهايش صادقانه و باصفا بود. از کساني که برغم او «آقاصفت» بودند، بي‌ريا مطالبه‌ي پول مي‌کرد و هر چه به او مي‌دادند، مي‌گرفت و به قول خودش خرج بچه هايش که چند بار دوقلو به دنيا آمده بودند اختصاص مي‌داد. اما بلافاصله براي جبران اين محبت برايشان سيگار، ورق بازي، مشروب، که به مناسبت شغل خود و ارتباط با مستشاران آمريکايي نيروي هوايي تهيه‌اش براي او آسان بود، مي‌آورد و معمولأ ضرر مي‌کرد و غالبأ وجوهي را که با يک سلام نظامي و يا حرکت دوستانه از اين و يا آن به او مي‌رسيد، بين کساني که از خودش مستحق‌تر بودند، تقسيم مي‌کرد.

او با همين حرکات و موتورسيکلت پر سر و صدايش که گاهي سوار بر آن در صف مقدم اسکورت شاه و ملکه و شاهپور‌ها و زماني جلوي اتوموبيل استاندار يا نايب‌التوليه و تقريبأ در همه‌ي تشريفات رسمي و نيمه‌رسمي ديده مي‌شد، براي مردم مشهد، فردي شناخته شده و مشخص بود. او با همه شوخي مي‌کرد و به همه اجازه مي‌داد که با او شوخي کنند.

من از او عکسي خواستم که در «هيرمند» چاپ کنم و به او گفتم قصد دارم به مناسبت سيزده نوروز با او شوخي کنم و دروغي در رابطه با او بنويسم و او از فرط بي‌غمي و بي‌خيالي بدون آن‌که سؤالي بکند به من اجازه داد که هر چه دلم مي‌خواهد بنويسم و به چاپ برسانم.

عضلات نرم و برجسته‌ي سينه‌ي او مرا به فکر انداخته بود که دروغي در رابطه با تغيير جنسيت ناگهاني اين شخصيت سرشناس و استوار معروف نيروي هوايي تنظيم کنم و انتشار بدهم. من اين دروغ را چنان با آب و تاب پروراندم که واقعأ عامه خوانندگان «هيرمند» و به تبع آنها مردم عادي آن را باور کرده بودند و هر شماره‌ي روزنامه‌ي روز سيزده در دامنه‌ي «کوه سنگي» که آن روز مهمترين گردشگاه عمومي مشهد بود، تا سي تومان خريد و فروش شد. متأسفانه به نسخه‌هاي روزنامه ي هيرمند دسترسي ندارم که عين نوشته را منعکس کنم. به طور خلاصه، مطلب چنين تنظيم شده بود که:

شب پيش فلاني به‌طور ناگهاني احساس کرده‌است که جنسيت او در حال تغيير قرار گرفته و به توصيه اطباء شهر به بيمارستان شاه‌رضاي مشهد انتقال يافته و هم اکنون گروهي از جراحان زير نظر پرفسور «بولون» بلژيکي، جراح معروف و استاد  دانشکده‌ي پزشکي خراسان سرگرم عمل هستند که از اين تغيير جنسيت جلوگيري کنند اما آنها اين دگرگوني را بعيد نمي‌دانند و به همين دليل عده‌اي از مشاورين طبي و حقــوقي از هــم اکنــون در اتاق مجـاور اتاق عمــل بـه   مشورت
نشسته اند که در صورت تغيير جنسيت او، تکليف دوقلوهاي متعدد فلاني و رابطه‌ي پدر و فرزندي، تکليف رابطه‌ي زوجيت  و خدمت سربازي و سابقه کارش چه خواهد شد.
 اضافه کرده بودم که خبر نگار «آسوشيتدپرس» امروز صبح خودش را از تهران با طياره به مشهد رسانده و لحظه به لحظه، واقعه را براي خبرگزاري خود گزارش مي‌دهد. فرمانده‌ي نظامي استوار مذکور به زحمت توانسته است از ميان جمعيتي که در پشت در و ديوار بخش جراحي بيمارستان شاهرضا به انتظار نتيجه‌ي کار گرد آمده‌اند، بگذرد و خود را به اتاق مشاوره برساند.

با انتشار اين خبر در مجله‌ي «هيرمند» و انتقال سينه به سينه و زبان به زبان آن در شهر و به‌کارگيري اسم پرفسور «بولون» و اشاره به حضور فرمانده نظامي، اجتماع کثير مردم در اطراف بخش جراحي و خبرنگار «آسوشيتدپرس» دروغ سيزده ما، درحد يک خبر واقعي انعکاس يافت و تا روز بعد که استوار ما سوار بر موتورسيکلت پر سر و صداي خود همه خيابان‌هاي شلوغ شهر را زير پا گذاشت، کمتر کسي در صحت اين خبر ترديد داشت. هنوز هم خاطره‌ي اين شوخي به ياد جوان‌هاي هم‌سن و سال آن روز استوار سرشناس ما، پدر چند دوقلو باقي‌ست.

 

دروغ دوم

دروغ دوم در گرمي بازار زمين شهري و شهرک‌سازي و خريد و فروش اراضي مرغوب استان قدس که چشم طمع بساز و بفروش‌هاي تهراني هم به دنبال آن بود، انتشار يافت. مرحوم «محمد مهران» نايب‌التوليه استان قدس در واگذاري رايگان اراضي آستان قدس که با سرقفلي در بازار، معامله مي‌شد، سعه‌ي صدر داشت. در آن زمان چشم همه‌ي زمين خوارهاي مسافر و مجاور باغ «مصطفي‌خاني» دوخته شده بود که در نبش خيابان «احمدآباد» و فلکه‌ي دوم، واقع بود. شايع بود که پاره‌اي از صاحب منصبان دايره‌ي اراضي با بندو بست هاي متداول، قصد دارند اين باغ را به صورتي که جاي اعتراض فضولباشي‌ها نباشد، به ياران خود واگذار نمايند. من از اين شايعه بهره گرفتم و چون مي‌دانستم که چشم ها به دنبال اين زمين است، مطلبي را به صورت آگهي مزايده با شماره‌ي اداري و تاريخ و قيد دو حرف (ش. آ ) در ذيل آن تنظيم و در وسط روزنامه چاپ کردم که آستان قدس، باغ مصطفي‌خاني را از طريق مزايده و طبق ضوابط اجاره‌ي زمين، براي ايجاد مسکن واگذار مي‌کند. علاقمندان بايد فلان مبلغ به حساب فلان بانک بريزند و اوراق شرکت در مزايده را دريافت و پيشنهادات خود را تا ساعت هشت بعد از ظهر روز چهاردهم فروردين به دفتر آستان قدس که براي دريافت آنها باز خواهد بود تسليم نمايند.

خدا مي‌داند که چه غوغايي برپاشد. حدود ساعت دوازده صبح، پدرم که از صاحب‌منصبان عالي‌رتبه‌ي آستان قدس بود، با عصبانيت بسيار به سراغ من آمد و مرا به شدت مورد اعتراض قرار داد. هنوز ننشسته بود که تلفن زنگ زد. مرحوم «مهران» بود. صدايش مي‌لرزيد. گويي مي‌خواست گريه کند. مؤدب ولي گله‌مند با صداي بلندش اعتراض مي‌کرد که اين چه دروغي است... و مي‌گفت تو شهر را به سر من شورانده‌اي . از چپ و راست، از تربت‌حيدريه و بيرجند تلگراف مي‌رسد و جمعيتي کثير، نامه به دست، توي صحن اداره‌ي آستان قدس راه عبور مرا به اتاق کارم بسته‌اند. بانک، ما را سؤال پيچ کرده‌است که کدام حساب و چه فرمي؟.

از تهران کارمندان دربار، دوستان دور و نزديک، روزنامه‌نگارها و شخصيت‌هاي مختلف زنگ مي‌زنندو تقاضا دارند که مهلت بيشتري قائل بشويم تا ۀنها هم بتوانند در مزايده شرکت کنند. چون طبق فرمان همايوني فروش اين باغ بدون اجازه‌ي ايشان ممنوع بوده و از اين قبيل اعتراض ها ... کهتا من توانستمسنت دروغ اول آوريل را به او تفهيم کنم نه از شدت عصبانيت پدرم کاسته شد و نه از دلتنگي او که عاقبت، کاسه کوزه‌ها بسر پدرم شکست و عرصه چنان تنگ شد که تقاضاي بازنشستگي کرد.

دروغ سوم 

دروغ سوم يکي از شاهکارهاي من در روزنامه‌نويسي بود و از شيوه‌هاي شيرين شما مايه مي‌گرفت...
سال‌ها بود که دولت طبق تصويب نامه‌اي، خريد و فروش مشروبات الکلي را در شهرستان‌هاي مشهد، قم و ري ممنوع کرده بود. اما مشهد ما مثل همين روزها که علي‌رغم چوب و فلک و شلاق و شدت عمل کميته‌ها و دادگاه‌هاي منکرات، هر نوع مشروبي در هر کجاي شهر، خريد و فروش مي‌شود، همه جا مشروب مي‌فروختند و بيش از همه « يروانت» ارمني در مغازه‌ي مارس، حاشيه‌ي خيابان پهلوي و صدقدمي شهرباني، با تقديم پنج ريال براي هر بطري، حق حساب آژان، بقيه معاملات را رها کرده و از جاسازي درون مغازه، هر نوع مشروبي را بيرون مي‌کشيد و به دست مشتري مي‌داد.

من در يکي از سرمقاله‌هاي «هيرمند» به اين تصويب‌نامه‌ي بي‌اعتبار تاخته بودم که خاصيتي جز محروم کردن شهرداري مشهد از عوارض فروش مشروبات الکلي ندارد و متعاقباً در شماره‌ي سيزده نوروز تصويب نامه‌اي را با قيد شماره و تاريخ از قول هيئت دولت، جعل و چاپ کردم و نوشتم که : «هيئت وزرا در جلسه‌ي عمومي روز سيزده فروردين تصويب‌نامه‌ي شماره فلان را  که به موجب آن خريد و فروش مشروبات الکلي در شهرستان‌هاي مشهد، قم و ري ممنوع شده بود، لغو کرده‌است. انتشار اين خبر با آن فرم تقليد شده از متن تصويب‌نامه هاي هيئت وزرا سبب شده بود که زودتر از همه « يروانت» ارمني و فروشندگان ديگر مشروبات الکلي قضيه را باور کنند و با شادماني و چراغاني، موجودي مشروبات را از پستوها به پشت شيشه‌ي ويترين‌‌ها منتقل سازند و در جواب اعتراض آژان‌ها نسخه‌اي از روزنامه‌ي «هيرمند» را ارائه بدهند و البته به زودي چوبش را بخورند و مشروباتشان به غارت برود.

لحظاتي چند پس از انتشار «هيرمند» حتي اين خبر به حوزه‌هاي مذهبي مي‌رسد بدون تحقيق کافي، فرض را بر صحت قرار داده و يک سلسله تلگراف‌هايي بين بعضي از علماي مشهد و قم و دکتر علي اميني، نخست‌وزير وقت مبادله مي‌شود و به اين تصميم هيئت دولت اعتراض به عمل مي‌آيد. دکتر اميني هم بدون توجه به علت انتشار چنين دروغي آن را نوعي توطئه عليه خود مي‌پندارد و از طريق سازمان امنيت دستور بازداشت مدير و توقيف روزنامه‌ي «هيرمند» را نديده و نسنجيده صادر مي‌کند.

من در دفتر وکالتم نشسته بودم که «سيف الديني» راننده‌ي سرهنگ منوچهر هاشمي، رئيس ساواک خراسان وارد شد و مؤدبانه خواهش کرد که فوراً براي ملاقات «جناب سرهنگ» همراه او بروم. ناگزير اين دعوت محترمانه را که مي‌دانستم به زودي بازگشت ندارد، پذيرفتم. سيد جلال‌الدين تهراني، استاندار خراسان که با پدرم دوست بود و به من نيز محبت داشت، اجازه نداده بود که در اين خصوص با او مذاکره‌اي بشود. من يکي دو روز بازداشت شدن را کيفر شلوغ‌کاري خودم مي‌دانستم اما بيش از آن را تحمل نکردم و به سرهنگ هاشمي پيغام دادم که حق ندارد با يک وکيل دادگستري چنين رفتاري داشته باشد... و او فوري به ديدن من آمد و خواهش کرد بيست و چهار ساعت ديگر به او مهلت بدهم تا خودش مستقيماً با تهران تماس بگيرد و قضيه را حل کند و مدعي بود که چون روابط او با سيد جلال به هم خورده در کار هم کارشکني مي‌کنند...

بعدها دکتر علي اميني در جواب نامه‌اي به من نوشت که انتشار آن تصويب نامه‌ي جعلي و دروغ سيزده، او را با مشکل‌ترين مسائل دوره رياست‌الوزرائيش رو به‌رو کرده بود.

عبدالمجيد مجيد فياض

صاحب امتياز روزنامه‌ي «هيرمند»

 ***

مطلب «دروغ اول آوريل يا سيزده نوروز!» از ماهنامه‌ي «روزگار نو» ارديبهشت 1370 گرفته شده‌است.

بخش آغازين مطلب، نوشته‌ي زنده ياد «اسماعيل پوروالي» سردبير اين نشريه است. و بقيه مطلب را «عبدالمجيد مجيد فياض»، صاحب امتياز روزنامه‌ي «هيرمند» نقل کرده، که زماني با يکديگر همکاري داشته‌اند.

***

روز سيزده نوروز، روز طلب باران

 

 

در ايران باستان و در دوران کهن اين سرزمين، سيزدهمين روز از سال جديد را روز طلب باران براي کشتزار‌هاي نورسته در بهار مي دانستند و فلسفه‌ي بيرون رفتن از خانه و گذراندن روز در دشت و دمن و صحرا نيز بر همين اساس بوده‌است.

در ايران باستان، روزهاي ماه، هرکدام نامي ويژه داشته‌اند، چنان‌که روز سيزده فروردين متعلق به ايزد باران بوده که آن ايزد «تير» يا «تيشتري» مي ناميده‌اند. در اسطوره‌هاي باستاني چنين آمده که اين ايزد در هيأت اسبي، با ديو خشک‌سالي و خشکي که ديو «اپوش» نام دارد درگير نبردي سرنوشت‌ساز است. چنان‌که اگر در اين نبرد شکست بخورد، بلاي خشکي و خشک‌سالي بر سرزمين ما نازل مي‌شود. در اثر کم آبي و بي‌آبي، گياهان و درختان مي‌خشکند و زندگي انسان،  گياه و حيوان در مخاطره مي‌افتد و اگر بر ديو خشک سالي پيروز گردد، سرسبزي،  فراواني محصول را به ارمغان مي‌آورد.

 اهميت چنين پديده‌اي براي کشوري که با کمبود آب رو به رو است کاملاً قابل درک است. پس براي پيروزي خداي باران بر ديو خشک‌سالي، و شکست او به دست ايزد «تيشتر»، لازم بود که همه‌ در نماز و نيايش دعا کنند و از او نام ببرند. براي برگزاري چنين سنتي در روز سيزدهم فروردين‌ماه مردم به دشت و صحرا و کنار چشمه و جويبار مي‌رفتند و به نيايش مي‌پرداختند. روز سيزدهم نوروز گويا روز رسمي همه‌ي مردم براي طلب باران در نقاط مختلف ايران بوده‌است. در بسياري از روستاها هنوز هم در فصل تابستان مراسمي براي طلب باران برپا مي‌شود که تمام افراد در آن شرکت مي‌کنند.

از جمله مراسم اين روز، انداختن سبزه است در آب روان جويبارها که نمادي است از دادن فديه به ايزدبانوي آب، «آناهيتا» و ايزد باران، «تير» يا «تيشتري». از آنجايي که «آناهيتا» ايزد باروري نيز بوده با اين کار دانه‌هاي بارور را به او باز مي‌گردانند تا موجب برکت و پرباري محصولات و زمين‌هاي کشاورزي شود.

مردم در نيمروز سيزدهمين روز نوروز در دشت و دمن، گوسفند بريان کرده و پس از شکست ديو خشک‌سالي «اپوش»، آن را به فرشته‌ي باران هديه مي‌کردند. سنت خوردن غذا در دشت و صحرا در چنين روزي، نشانه‌ي همان فديه دادن به ايزد باران است تا کشت هاي نودميده را سيراب کند.

همچنين گره‌زدن دو شاخه‌ي سبزه و يا گياه، نمادي است از پيوند زن و مرد و تداوم نسل انسان. در اين روز و به پاس پيروزي «تير» يا «تيشتر»، مردم به جشن و پايکوبي مي‌پردازند. بازي هاي گوناگون همچون گردو بازي، تخم مرغ بازي، الک دو لک، کُشتي گيري، اسب سواري و انواع بازيهايي که در آن برد و باخت منظور مي‌شود در روز سيزده معمول بوده و در راستاي فلسفه‌ي وجودي چنين روزي برگزار مي‌گردد. زيرا يادآور نبرد و کشمکشي است که ميان ايزد باران و ديو خشک‌سالي وجود داشته. به ويژه اسب‌دواني که پيروزي اسبِ برنده در مسابقه يادآور پيروزي و نبرد اسبِ ايزد باران است.

 

                             بازگشت


صفحه نخست
تماس
پيوند
بايگاني