|
|
|
|
|
|
«مهپاره» داستانهاي عشقي هندو
ترجمه از متن
سانسکريت به انگليسي: ف. و . بين پيشگفتار مترجم انگليسي بر چاپ نخست «مهپاره»، شانزدهمين بخش از نسخهي کهن متن مفصل سانسکريتي است به نام «جوهر اقيانوس زمان»1. در يکي از افسانههاي قديمي هندو آمدهاست که خدايان و اهريمنان با هم نشستند و بر آن شدند تا جوهر حيات جاويدان را بهدست آورند. بدين منظور، به متلاطم ساختن اقيانوس شير پرداختند. سپس ادويه از گياهاني بر آن پاشيدند و با اهرم کوه «ماندارا»2 آن را به هم زدند تا آنکه جوهر زندگي با چيزهاي ديگر بهدست آوردند. يکي از آنها «ماه» بود که آن را خداي گياهان مينامند. در زبان سانسکريت، ماه و خورشيد، هر دو نرند، نه نر و ماده. شاعران هندو هرگاه بخواهند در آثار خود، ماه مادينهاي بهکار برند، قرص ماه را شانزده پاره ميکنند و پارهاي از آن را به نام «زن» برميگزينند. از اين روست که زن زيبا را «مهپاره» گويند. اين اثر ـ چنانکه گفته شد ـ بهدست آوردن «جوهر اقيانوس زمان» نام دارد و مانند ماه به شانزده بخش درآمده و هر يک به نامي خوانده شدهاست. بخشي که شما ملاحظه ميکنيد، «مهپاره» نام دارد که از تابش سرخي آفتاب مغرب، رنگ گرفتهاست. در اينجا بايد به رنگ سرخ توجه داشت که در سانسکريت، نشان عشق است؛ بدين معني که قهرمان زنِ کتاب از ديدن روي قهرمان مردِ کتاب که «سوريا کانتا3» نام دارد و به معني «سنگ خورشيد» (حجرالشمس) است، سرخ ميشود که نشان عاشق شدن است. *** در سال 1888 ميلادي که اروپا تازه به وجود ادبيات سانسکريت پيبرده بود، با خود ميانديشيدم آيا ميشود در درياي بيکران ادبيات هندوستان، پنهان از نظرها، گوهري تابناک و ناشناخته وجود داشته باشد؟ به زودي اين معما حل شد و چند سال پيش، در شهر «پونا4» طاعوني درگرفت که داس مرگزاي آن، روزانه صدها تن آدميزاد را از پاي ميافکند. در آن زمان چنان روي داد که برهمن پيري را خدمت ناچيزي کردم (به درخواست او از ذکر نامش خودداري ميکنم.) سپس با شگفتي دريافتم که خدمت ناچيز من در ديدهي آن برهمن چنان بزرگ جلوه نموده که پنداشتي وي و خاندانش را از ننگي بزرگ رهانيدهام. همين که برهمن دانست طلبهي بيمقداري هستم که در راه آموزش و آموختن زبان مقدس آنان گام ميزنم و از سرسپردگان «کاليداس5» نويسندهي «شاکونتالا6»ي محبوب او ميباشم، محبت وي چنان گل کرد که بهراستي موجب شرمندگي من گرديد. دو سه بار به ديدنم آمد و هر بار مرا که سراپا گوش بودم، شيفتهي گفتار خود در بارهي نويسندگان کهن سانسکريت و زيبايي نوشتههاي آنان ساخت و رفت. هر بار که عزم رفتن ميکرد گويي ميخواست امر مهمي را با من درميان بگذارد. اما پس از ترديد بسيار، آن را ناگفته ميگذاشت و ميگذشت و من در انديشه، که اين چه رازيست که برهمن پير در بازگو کردنش آنچنان مردد است؟ گاه ميانديشيدم شايد از من درخواستي داردکه چون از برآورده شدن آن دو دل است، جرأت گفتن ندارد. اما چنان نبود. دير زماني به ديدنم نيامد. طاعون پاي پيش نهاد و خاندان برهمن را بروفت و زن و فرزندان و خويشان ديگر وي را بِبُرد و او را تنها و تندرست به جا نهاد. اما اين تندرستي ديري نپاييد. شبي ديرهنگام به خانه آمدم. در آستانهي سراي خود پيکي را ديدم که گويا زماني دراز چشم به راهم بوده. آشکار شد که طاعون سرانجام به ياد برهمن پير افتاده و او را نيز درغلتانده و هماکنون در بستر مرگ است و براي امر مهمي، کس به دنبال من فرستاده. پس همراه پيک، به جايگاه طاعونزدگان ـ که برهمن را بدانجا برده بودند، رهسپار شدم. شاد گشتم که به هنگام رسيدنم هنوز بهوش بود. بهراستي که اين برهمن، نيکمردي بيهمتا بود، تا بدانجا که ميتوان او را انساني کامل ناميد. براي صدمين بار از نيکيهاي من ياد کرد و سپاس گزارد و پشيمان بود که نيکي من در بارهي او ضايع گشته، زيرا او تنها بازماندهي خانداني بود که راه نيستي ميسپرد و ديگر تلافي برايش ممکن نبود. از اينکه براي ديدن آنان رهسپار ديار ديگر بود، شادمان بود. گفت که پيش از مرگ، آرزومند ديدارم بوده تا قبل از رفتن، مرا چيزي دهد. در دم، چيزي به من داد که پنداشتي چند دستکش چرمين زنانه است، ميان دو تکه تخته که دورش ريسمان پيچيده باشند. از تجربهاي که داشتم، دريافتم نسخهايست خطي. برهمن نسخهي خطي را به من داد و گفت که از ساليان دراز آن نسخه در خاندان آنان بوده؛ گفت هرگاه يکتن از افراد خاندانشان نيز زنده ميماند، وي به هيچ روي حاضر نبود از آن دست بردارد؛ ولي چون همه رفته بودند، وانگهي بيمارداران پس از مردن او بيشک آن را نيز با سامانهاي ديگرش ميسوزانند، از من خواست آن را که بسيار ارجمندش ميداشت، از او بپذيرم. سپس لبخندي زد و گفت اگر آن را نپذيرم بهناچار مانند همسر وفادارش، پس از مرگ، به آتش افکنده خواهد شد که بيشک حيف است، چه که چيزي است ماندني. هديهاش را پذيرفتم و او با من بدرود گفت. با اندوه فراوان از نزد برهمن بهدرآمدم، زيرا اندوه و مرگ تازهرس، چهرهي او را به تباهي انداخته بود. پس از زماني که جوياي حالش شدم، دانستم بعد از سيوشش ساعت درگذشتهاست. با وجود سفارشهايي که برهمن در بارهي آن اثر گرانبها به من کرده بود، ارزش حقيقي آن نسخهي خطي را نميدانستم زيرا هندوان هر اثر سانسکريتي را ميپرستند. اما پس از مطالعه دريافتم گوهريست گرانبها و از پيشداوري بيپايهي خود شرمنده گشتم و به شکرانهي هديهي گرانبها و بي مانندي که مرا داده بود، به روان او درود فرستادم. بر خواننده است که ارزش حقيقي آن را دريابد. اما ببايد دانست که در ترجمهي هيچ زباني بهقدر زبان سانسکريت، مطلب گم نميشود. توصيه ميکنم آن را از سر تا ته بخوانيد تا مطلبي جا نيفتد؛ بهويژه که اين اثر از دو نظر نسبت به کارهاي ديگر سانسکريت متفاوت است. يکي سادگي سبک و ديگر تازگي موضوع. ميدانيم که نوشتههاي نويسندگان کلاسيک سانسکريت از بکر بودن عاري است. آنان بيشتر موضوعهاي پيش پا افتاده را در لفافهي الفاظ ميپيچند. بيشتر ميکوشند ظاهر مطلب را پرداخت کنند. ما نويسندهي اين اثر زيبا و بکر را نميشناسيم، اما هر که هست، بدون ترديد داراي نيروي تخيل شگرفي بوده، بهطوري که از همه نظر از ديگران مستثني است؛ زيرا هر چند موضوع حکايتها از «وتالا پنجاويم شاتيکا7» گرفته شده، با وجود اين چنان طرفه و شاعرانه پرداخت شده که ميتوان گفت به هيچروي مديون منبع اصلي نيست؛ چه هر يک از حکايتها به نوبهي خود طرفه و بکر است. سادگي سبک نگارش نيز از ديگر ويژگيهاي اين کتاب است که با آثار کلاسيک هندو تفاوت بسيار دارد. نويسنده ظاهراً سبک حماسي را بر شيوهي کلاسيک ترجيح دادهاست. چنانکه خواهيم ديد در اين کتاب اثري از ويژگيهاي ادبيات کلاسيک هندي مانند تصنع، تعقيد، اطناب، ترکيبهاي بارد و ناپسند به چشم نميخورد. آثار ادبي کهن هند مانند معماري آنهاست. آنقدر در آرايش و پيرايش مبالغه ميکنند که راه را بر ذوق و فهم و قضاوت ميبندند تا بدانجا که کار به ناهنجاري ميانجامد و يکدستي اثر از ميان ميرود؛ مانند پيچکي که براي تزئين، پاي درخت تنومندي بکارند و درخت را از پاي دراندازند. همچنين مبالغههاي زننده و مجاملهها و ستودنهاي بيجا، ادبيات هندو را بهصورت عروسي زيباروي اما تهيمغز درآورده و نهال ذهن هندوان را خشکاندهاست. ادبيات ارزشمند همواره بسيار ساده و بيپيرايه است و معمولاً آثار ادبي کهن داراي اين خصيصهاند. وقتي نويسنده حرفي براي گفتن ندارد، ناچار از خلاقيت باز ميماند و به جملهها و عبارتهاي پر زرق و برق روي ميآورد. ولي نويسندهي «مهپاره» بيشک حرفي براي گفتن دارد و از اينرو، آن را پوستکنده و ساده عرضه ميکند و اين نمونهاي است از ادبيات کهن. سرانجام بنگريم به زبده سخني که در ديباچهي کتاب، به زبان سانسکريت آمده است. اين کلمات، عبارتِ پاياني کتاب حماسهي «شاکونتالا» است که «کاليداس» آن را نوشته و ترجمهاش چنين است: «اي شيوا! همين يکبار که بهدنيا آمدم، مرا بس. چون مرا بميراني، بر من منت گذار و ديگر باره به اين جهانم باز مگردان.» اين گفتار شگفتانگيز که در نسخهي خطي، در پايان کتاب آمده، به خطي متفاوت از خط بقيهي نسخه است. من آن را از آنجا برگرفتم و سرآغاز کتاب نهادم. شايد اين خط از آنِ همان برهمن پير باشد که نسخه را به من داد و هم او بود که آثار «کاليداس» را از بر ميدانست. شايد هنگامي که دريافته بود بايد از آن نسخه دل برکند، در اندوهِ از دست دادن خانومان و نزديکي خود به مرگ، آن را نگاشته باشد. اميد آن که برهمن پير به آرزوي خود رسيده باشد و خداي گلگونگلو به جهان آوردن دوبارهي او را بخشوده باشد.
ف. و. بين ------------------------------------------------------------------
1- Sansora asagara-Manthanam 6- Shakuntala، از مهمترين داستانهاي عشقي سانسکريت به قلم «کاليداس». مرحوم علياصغر حکمت، فشردهاي از آن را به شعر پارسي برگردانده و در هندوستان چاپ کردهاست. بيترديد بسياري از اينگونه داستان ها در زبان پهلوي وجود داشته که در زمان حملهي اعراب و پس از آن از ميان رفتهاست. نمونخي کوچکي از آنها، داستان «ويس و رامين» است که البته مأخذ پهلوي داشتهاست. *** يادداشت مترجم انگليسي بر چاپ دوم
من اين تکه شعر را از متون سانسکريت ـ جدا از اين داستانها ـ آوردهام تا براي خواننده روشن کنم که در اساطير هندو زيبايي زن و ماه و دريا چگونه درهم ميآميزد و يکي ميشود: «زن تو اي آيت ماهِ شهدچکان! از سپهر بلند فرود آي و شبِ تار ما را منوّر کن. زن تو اي مايهي خوشي آدمي! تويي که در زنانگيات، رقص امواج درياي شير ـ که خدايان تو را از آن آفريدهاند ـ محفوظ مانده. ما ساکنان سه جهان (کودکي، جواني، پيري) گهوارهي پستان تو را سرچشمهي سه نيروي مرموز زنانه ميدانيم. هنگام کودکي از آن شير ميخوريم؛ در ميان راه زندگي، آن را بالين سر ميسازيم؛ و گاهِ پيري، بر آن ميآراميم و چشم به راهِ مرگ ميمانيم.» ***
سخني از مترجم
فارسي(صادق چوبک)
در اواخر پائيز 1320 شمسي، زندهياد استاد «مسعود فرزاد» هنگامي که از ايران به انگلستان کوچ ميکرد، متن انگليسي «مهپاره» را به من داد و فرمود:« اين کتاب به زيبايي غزلي است از حافظ و من خود ميخواستم آن را ترجمه کنم که نرسيدم. تو آن را ترجمه کن.» از آن زمان تا کنون پنجاه سال ميگذرد. بدبختانه اين کتاب در زمان خود، ترجمه نشد. اين مدت وقت گرانبها تماماً صرف خواندن کاغذ پارهها و پروندههاي ادارات مختلف شد و اگر وقتي هم براي نوشتن مييافتم، در روزهاي تعطيل و شبهاي تنهاييم بود و نيز باورم اين بود که کار من داستاننويسي است و نبايد وقت خودم را صرف ترجمه کنم. همان زمان، من اين کتاب را خواندم. مسحورش شدم و متأسفانه آن را کنار گذاشتم؛ به دلايل مختلف که شرحش در اينجا مورد ندارد. سالها گذشت و من از ايران به اروپا و از آنجا به آمريکا آمدم و «مهپاره» با من بود. زمستان 1365 کتاب را بازخواندم و آن را گنجي يافتم و از آنکه پيشتر به ترجمهاش دست نزده بودم، شرمسار شدم. پس تصميم به ترجمهي آن کردم. هنوز هفت داستان از آن را ترجمه نکرده بودم که مصيبتي بس بزرگ بر من افتاد و آن بلاي نابينائي (Macular Degeneration) بود؛ و اين ضايعهاي بود مصيبتبار که زندگي مرا بسوخت. قلم و دفتر و آنچه خواندني و نوشتني بود، از زندگي من بيرون شد و ترجمهي «مهپاره» نيز مانند نوشتههاي ناتمام ديگر، به گوشهاي افتاد. مدتي گذشت تا اينکه در بهار سال 1367، در «برکلي»، با جواني که مايل نيست نام او آورده شود، آشنا شدم که به من پيشنهاد کرد گاهي برايم کتاب بخواند؛ و اين کار جريان داشت تا اينکه روزي سخن از «مهپاره» به ميان آمد و من سخت خواهان آن شدم که آنچه را ترجمه کرده بودم، باز بشنوم. ترجمه خوانده شد. من بس خوشدل گشتم و او شيفتهي ترجمه. مرا به اتمام آن تشويق کرد. پس قرار ما بر اين شد که وي متن انگليس آن را بخواند و من ترجمهي آن را به همان سبک و روشي که يکسوم آن را قبلاً ترجمه کرده بودم، بگويم و او بنويسد. و اين کار شد و ترجمهي کتاب به انجام رسيد که از وي بسي سپاسگزارم. تلاش و کوشش من اين بود که هيچ نکتهاي از قلم نيفتد و هيچ واژهي نامطلوبي در ترجمه داخل نشود و تا آنجا که ممکن است ترجمه، با متن درست و به صورت زباني ساده و اصيل از کار درآيد. خوشبختانه چون متن اصلي کتاب به زبان سانسکريت بود، بهواسطهي نزديکي ريشههاي زبانهاي سانسکريت و فارسي، تعبيرها، تشبيهها، کنايهها و استعارات به هم خيلي شبيه و مانند بود. بدينرو ميتوانم ادعا کنم که رويهمرفته، ترجمهي فارسي آن براي خوانندهي فارسي زبان، دلپذيرتر و شيرينتر از متن انگليس آن براي خوانندهي انگليسي زبان است. اگر در آغاز و انجام هر داستاني ديده ميشود که عبارات عيناً تکرار شده، از مختصات متون قديمي دو زبان فارسي و سانسکريت و عيناً براساس متن است. بعضي از تعبيرات در اين کتاب مانند تعبيراتي است که ما همين امروز در زبان فارسي بهکار ميبريم. لازم دانستم يک بار ديگر ترجمه را با متن انگليس مقابله کنم. پس به کمک همسرم «قدسي» که او هر دو متن را ميخواند، آخرين پرداخت را کردم. از ياريهاي «قدسي» هر چه بگويم کم است، زيرا او در مورد نوشتههاي پيشين من نيز ـ از ماشين کردن تمام آنها، هر يک چند بار گرفته تا تصحيح نمونههاي چاپخانه و سروکله زدن با چاپچي و حروفچين و ناشر ـ هميشه مرا يار و ياور بوده و بنابراين کمک او در مورد «مهپاره»، نسبت به آنچه تا کنون در کارهاي من کرده، تازگي ندارد. گردنم زير بار منت اوست.
صادق چوبک «مهپاره» را که شامل بيست داستان عاشقانهي هندي و از افسانههاي زيباي سانسکريت است، در بخش «گفتار گويا» بشنويد.
|
|
|
|