|
|
|
|
|
|
| زنان | جشنها و اعیاد | بزرگداشتها و یادمانها | گوناگون | گفتار گویا | تماس |
«صادق چوبک» و «مهپاره»
سالگشت درگذشت «صادق چوبک»، بهانهاي است تا اندکي به او و کارهايش و از جمله
ترجمهي ارزنده و هنرمندانهي او از داستان «مهپاره» که يکي از زيباترين افسانههاي
هندي است بپردازيم. *** «صادق چوبک»، در سال 1295 هجري خورشيدي در بوشهر بهدنيا آمد. پدرش تاجر بود، اما او به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روي آورد. در بوشهر و شيراز درس خواند و دورهي کالج آمريکايي تهران را نيز به پايان آورد. در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولين مجموعه داستانش را با نام «خيمه شب بازي» در سال 1324 منتشر کرد. «صادق چوبک» در اين اثر و در داستان «چرا دريا توفاني شد» (1328) بيشتر به توصيف مناظر ميپردازد. در عين حال، او شخصيتهاي داستان و روابط و روحيات آنها را نيز به تصوير ميکشاند. وي نخستين اثر خود را نيز که حاوي سه داستان و يک نمايشنامه بود، تحت عنوان «انتري که لوطيش مرده بود» به چاپ سپرد. از آثار ديگر چوبک که برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهاي «تنگسير» و «سنگ صبور» بودند. کتاب «تنگسير» تا کنون به 18 زبان ترجمه شده است. «امير نادري»، فيلمساز ايراني، در سال 1352 بر اساس اين کتاب، فيلمي به همين نام ساختهاست.
در
«سنگ
صبور» جريان سيّال
ذهني روايت و بيان داستان، از زبان افراد مختلف بهکار گرفته شده است.
اين اثر بحث زيادي را در محافل ادبي آن زمان برانگيخت. ديگر آثار داستاني چوبک
عبارتند از: *** «چوبک» به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در کار ترجمه داشت. وي قصه معروف «پينوکيو» را با نام «آدمک چوبي» به فارسي برگرداند. شعر «غُراب» اثر «ادگار آلن پو» نيز به همت وي ترجمه شد. آخرين اثر منتشرشدهاش هم ترجمهي حکايت هندي عاشقانهاي به نام «مهپاره» بود که در زمستان 1370 منتشر گرديد.
«چوبک» از اولين کوتاه نويسان قصهي
فارسي است و پس از
«محمدعلي جمالزاده»
و
«صادق هدايت»
ميتوان از او به
عنوان
يکي از پيشروان قصهنويسي جديد ايران نام برد. فرم قصههاي
«جمالزاده»
بيشتر حکايتگونه و شبيه نويسندگان فرانسوي قرن نوزدهم بود.
در «سنگ صبور» قصه را از زبان شخصيتهاي مختلف ميخوانيم. نحوهي بياني که در آن زمان در قصهنويسي نوپاي ايران کاملا تازگي داشت. وي براي بيان افکار ذهني هرکدام از شخصيتها، ناگزير بود به زبان هر يک از آنها بنويسد و اين امر موجب تغيير فضاي نثر در طول داستان ميشود که نسبت به کارهاي ديگران پيشرفتي جدي محسوب ميشد. در آثار «چوبک» هر شخصيت داستان به زبان خود، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سال خويش سخن ميگويد. کودک، کودکانه ميانديشد و کودکانه هم حرف ميزند. زن، زنانه فکر ميکند و زنانه هم حرف ميزند و بدين ترتيب هر يک از شخصيتها به بهترين وجه شکل ميگيرند و شخصيتپردازي موفقي ايجاد ميشود که در بستر حوادث داستان، زيبايي و عمق خوشايندي به داستان ميدهد. وي در توصيف واقعيتهاي زندگي نيز وسواس زيادي دارد و اين نيز از ويژگيهاي آثار وي است. «چوبک» را به سبب همين دقت نظر در جزئي نگريها و درونبينيها، رئاليست افراطي وگاهي حتي ناتوراليست خواندهاند. آثار «چوبک» از سالها پيش مورد نقد و بررسي جدي قرارگرفته و در کتابهاي مختلفي از جمله «قصه نويسي» (رضا براهني)، «نويسندگان پيشرو ايران» (محمد علي سپانلو) و «نويسندگان پيشگام در قصه نويسي امروز ايران» (علي اکبر کسمايي)، نوشته هايش تحليل شده اند. «صادق چوبک» در اواخر عمر بينايياش را از دست داد و در اوايل تابستان 1377، در آمريکا درگذشت. بنا به وصيتش يادداشتهاي منتشر نشده اش را سوزاندند.
سالشمار زندگي صادق چوبک
تولد: تيرماه
1295 در بوشهر. فرزند آقا اسماعيل بازرگان بخش بالا عمدتاً از سايت «فرهنگسرا» برگرفته شدهاست. ***
«صادق چوبک» از معدود نويسندههايي است که مصرانه بر آن بود که به هيچ مصاحبهاي تن
ندهد. ميگويند که خبرنگار بسيار سمجي به ديدار او رفت و موضوع مصاحبه را طرح کرد.
«چوبک» از او پرسيد براي اين مصاحبه چقدر حقالزحمه ميگيري؟ خبرنگار گفت: هزار
تومان. اما بالاخره کسي بود که براي اولين بار موفق شد تا با اين نويسنده مصاحبهاي داشته باشد. آن هم نه به رسم مصاحبه، بل گفتگويي دوستانه. اين فرد دکتر «صدرالدين الهي» است که گفتگويي مطيوعاتي را با «صادق چوبک» انجام داد. دکتر «صدرالدين الهي» کسي است که در بخشي از کارنامهي روزنامهنگاري خود گفتگوهاي مهم و مفصلي نيز با «پرويز ناتل خانلري» و «سيد ضياءالدين طباطبائي» داشتهاست. دکتر «صدرالدين الهي» با ترفندهاي استادانهاي حاصل ديدارها و گفتگوهاي چند سالهاش را طوري تنظيم کرده که شکل مصاحبه نداشت، اما بهتر از هر مصاحبهاي، مطالب خواندني را از زبان «چوبک» نقل کردهاست. ***
•
نخست نوشتهی دکتر «صدرالدین الهی» را بخوانید،
با «صادق چوبک»، در باغ يادها
دکتر صدرالدين الهي « حالا چند سالي است که من آقاي «صادق چوبک» را ميشناسم. انقلاب اسلامي اگر لطفي در حق من کرده، همين بودهاست وبس. در تهران هرگز نه او را ديده بودم و نه از احوالش چيزي ميدانستم. اما اينجا هفتهاي و گاه ماهي يک بار به ديدنش ميروم. سلامي ميکنم و در کنار او و آشفتگيهاي کاغذ و کتاب اتاقش، به آرامشهاي گمشدهام باز ميگردم. مرد مطبوع، مؤدب و مهرباني است. نان و شرابش را با گشادهدستي و گشادهروئي با مهمان قسمت ميکند و تنها و يکتنه است. به اين جهت ميتوان به او اطمينان کرد و تکيه داد. در هفتادسالگي بيپروائي هفدهسالگي را دارد. عاشق روي خوش و موي دلکش و مي بيغش است. بيدار و دلآگاه، تيزهوش و نکتهبين و نکتهسنج است و چون اينهمه را درهم بريزي، من در تعريفي وام گرفته از «حافظ»، او را «رندعالمسوز» ميخوانم. اگر در احوال اهل دل دقيق شده باشي پس از مدتي مصاحبت با «چوبک»، او را جامع جميع تعاريفي ميبيني که از کلمهي «رند» در ذهن هر ايراني جاي دارد. مثل هر رند عالمسوزي اهل مصلحت بيني نيست؛ مثل هر رندي مريد طاعت بيگانگان نيست و معاشر رندان آشنا هست. مثل هر رندي براي رواي حاجت به سراغ مِيفروش ميرود و به بخشيدن گنه و دفع بلا چندان پايبند نيست. مثل هر رندي از سرزنش مدعي در انديشه نيست و شيوهي رندي و مستي را به سرزنشي از کف نمينهد. همچنانکه عيب کس به مستي و رندي نميکند. در محضر اين رند عالمسوز، ياد ميگيري که با مردم زمانه، سلامي و والسلام. در کنارش بايد با حوصله بود. با مدارا. چرا که گاه سخت تنگحوصله است و پرخاشجوي. گاهي چون کودکي بهانهگير و لجوج و گاه چون دريايي پر از بيم موج، با موجخندي زهرآگين به سبکباران ساحلها. نه تنها گردن او، که گردن همهي دست در سفرهبُردگان خانهي او، زير بار همت بانويي صبور و بردبار که شريک زندگي اوست، خم است. تحمل وسواسها و بدخلقيهاي مردي چون او، بهراستي خلقي «قدسي» لازم دارد و اين کار از طايران کمحوصله برنميآيد. مبالغه نيست. گاه تا روزي ده ساعت براي ذهن سيال او خواندن و خواندن و ملامتهاي او را بر تلفظ غلط يا صحيح يک کلمه تحمل کردن و دنبال معني صحيح يک لغت، نه تنها فرهنگ «معين» که «برهان قاطع» و فرهنگ «نفيسي» و «آنندراج» را ورق زدن. «چوبک» اهل مصاحبه نيست و به موعظهي «پير مِيفروش» از «مصاحبت ناجنس» احتراز ميکند. به اين جهت من از او اجازه گرفتم تا آنچه را که در طول اين ده پانزده سال در کنار او، از دهان او، چه بهصورت نقل خاطره و چه به شکل نظرشخصي شنيدهام، جسته و گريخته گردآورم و به تأييد خود او برسانم و چاپ کنم. با رندي عالمسوز چون او جز اين نميتوان کرد. صدرالدين الهي ـ برکلي ـ تابستان 1372 ***
•
بيماري چشم سخت آزارش ميدهد. به زحمت، يکهشتم از تمام بينايي را حفظ کردهاست.
روزي در يک فروشگاه بزرگ مقابل انبوه دفترهاي سفيد و کاغذهاي يادداشت، آستين مرا
گرفت و کشيد و گفت: *** • افسوس بسيار دارد براي بستهي بزرگي از يادداشتها و نامههايي که از تهران برايش پست شده و هرگز به آمريکا نرسيدهاست. نامههايي از «هدايت»، «خانلري»، «ذبيح بهروز» و ديگران و قصهها و طرح قصهها و ترجمههايي که بايد به آنها ميرسيده و حالا از دست رفتهاست. *** • از اينکه رودست خورده و صحبتهاي خودمانياش بهعنوان مصاحبه در يک روزنامه چاپ شده، سخت دلخور و پکر است. هنوز بعد از سالها «نصرت رحماني» شاعر را نميبخشد که شبي بيمقدمه به سراغ او رفته و با وي از هر دري سخن گفته و بعد دو شب ديگر هم پاي صحبت او نشسته و در دود و غبار کنار بخاري هيزمي او گمشده، تا به اينجا که شب را در خانهي او بيتوته کرده و بعد سر از «آيندگان» درآورده، با سه مقالهي پيدرپي که عنوان مصاحبه بر آن گذاشته بودهاست. به يادش ميآورم که آن حرفها در زمان خود سر و صداي بسياري کرد. بر اين نکته تأکيد ميورزم که «نصرت رحماني» در کار خود شاعري يگانه بوده و هست و او تصديقکنان ميگويد: «ازش خوشم آمد که نشستم حرفهايم را با وي در ميان نهادم. اما قرار نبود اينها چاپ شود. من اهل مصاحبه نيستم.» و تأکيد ميکند که: «شعرهاي رحماني را خوانده بودم. پسنديده بودم. به اين جهت به خلوت خود راهش دادم ولي چرا اين کار را کرد؟ چرا؟» نويسنده هنوز از شاعري که «سايهاش زير پايش له شده» گلهمند است. ***
•
گاه ساعتها با دفترهاي جالبي که از روزگار گذشته دارد خلوت ميکند. گاه تکهاي از
آن را براي محرمي فرو ميخواند. «چوبک» شايد اولين و تنها نويسندهي ايراني است که
روزنامهي خاطرات نوشته، به طريق دقيق روزانه. تني چند از ما اين دفترها را
ديدهايم. وقتي اوقاتش تلخ است ميگويد: « ميخواهم آتششان بزنم» *** • پيرمرد دلش براي خانهي «دروس» و حياط و باغچه و دفترش تنگ شده و ساعتهاي سختي را در خيال خانه ميگذراند. چونان همهي ما. و چرا برنميگردد؟ کتابهايش ممنوعالانتشار است مگر «تنگسير» و «مهپاره». چرا؟ زيرا که او مانند ديگر همفکران عصر خود چون «هدايت»، «بهروز» و ديگران، ايران را بيش و پيش از اسلام دوست ميدارد. فقط با داستان «چراغ آخر» کافيست که جان او در خطر بيفتد. در تهران کتابهايش را خمير کردهاند. برود آنجا چکار؟ *** • خوشحال است که هيچ وقت آنچه را که مردم ميخواستهاند، ننوشته که به دستشان بدهد. ميگويد: «شيللر شاعر آلماني معتقد است، به مردم آنچه را که ميخواهند، ندهيد. بلکه آنچه را که لازم دارند، بدهيد.» • از مردم آسان پسند، بيزار است و معتقد است آدمهايي که کارهاي ساده و آسان را دوست دارند، حق ندارند آثار او را بخوانند. ميگويد: «به ظاهر کارهاي من نگاه نکنيد. اين کارها را بايد باحوصله و با توجه به زماني که نوشته شده، خواند». *** • در مورد اشتباهکاري اشخاص بهخصوص در زمينهي ادب، بيبخشش و سختگير است. شلختگي و سرهمبندي را اصلاً نميبخشد و حتي مواظب تلفظ صحيح لغات است. وسواس او در حق واژهها چيزي در حد آن است که «علامهي قزويني» گفته بود: «من اگر بخواهم سورهي الحمد را بنويسم حتماً قرآن را باز ميکنم و از روي آن مينويسم». به اينجهت است که وقتي جوانها در راديو يا تلويزيون محلي واژهاي را غلط تلفظ ميکنند دادش به آسمان ميرود و آنها را عامي و بيسواد ميخواند. *** • معتقد است که نويسنده بايد بخواند، زياد بخواند، دائماً بخواند و مصالح کار خود را با خواندن، فکر کردن، بهيادآوردن و منظم ساختن آنها آماده کند. از شبهايي حرف ميزند که با مدادهاي تراشيده ساعتها روي صفحهاي مينوشته و پاک ميکرده و دوباره مينوشته تا صورت مطلوب کار را پيدا ميکرده است. • معتقد است نويسنده مثل يک بنّا بايد با کمک مداد و ترديدش مرتب کار تراز و شاغول را دنبال کند تا پِي ديوار اثر، کج گذاشته نشود و ناگزير تا ثريا کج نرود. • از «هدايت» همواره بهعنوان دوست بزرگتر و مشوق و راهنماي جوانترها ياد ميکند. آدمهاي دور و بر «هدايت» را که به ياد ميآورد، افسوس ميخورد. معتقد است که آن دورههاي شبانه و گشت و گذارها، هم ثمر ادبي داشت و هم معني دوستي را نشان ميداد. ***
•
با سياست و بازيهاي آن دشمني آشتيناپذير دارد. از درافتادن به تلهي سياست سخت
ميهراسد و در حقيقت آن ماهي عاقل است در برکهي روزگار. در جواب «عبدالحسين
نوشين» که وعدهي اهداي مدال «ماکسيم گورکي» را در ازاي پيوستن به جنبش تودهاي به
او ميدهد، ميگويد: نه. و در برابر اعتراض او که «صادقخان» را طرفدار مکتب هنر
براي هنر ميخواند، پاسخ ميدهد که : «مگر تولستوي، رمان جنگ و صلح را براي حزب
کمونيست نوشتهاست؟» • او براي «احسان طبري» و استعدادش که لگدمال «اوامر حزبي» شد، سخت متأسف است. با اينهمه، قضاوت «احسان طبري» در مورد او خواندنيست. رونوشت نامهاي را که «طبري» در جواب ارسال کتاب «تنگسير» توسط «فهيمه راستکار»، به اين خانم نوشتهاست به من ميدهد که بخوانم و ميخواهد که بلند بخوانم.
«طبري» در نامه نوشتهاست: «تنگسير» در ادبيات معاصر ما منزلگاهيست ...روح اجتماعي «تنگسير»، طغيان مرد غولپيکري مانند «محمد» بر ضد پليديهاي ثبت است. رمان، درخور آن است که در بارهاش يک اتود وسيع نوشته شود و جوهر زمان در زبان nuancee و کُنکرت آن است که شايد گاه به سوي اَنورمالي ميرود، ولي خيلي بهندرت. ولي هميشه به حد شگرفي، بليغ، کوتاه، تصويرانگيز و کوبنده است و مانند مشتي ريگ خشک و براق با جسميت و حجم روشن و معين روحم را صدا ميکند». و «چوبک» به خنده ميگويد: « همين «طبري»، «هدايت» و مرا Esthete Decadent يا «روشنفکر مأيوس» خطاب ميکرد و از راه ادب معناي واقعي آن يعني زيباييپرستِ منحط را در حد ما روا نميداشت و همهي اينها به دليل اين بود که ما به حزب توده نپيوسته بوديم. من معتقدم آنها که تودهاي بودند، به نحوي بيمار بودند و هزار افسوس بر «طبري» که بيمار بود با آن زبان صاف و قشنگ و آن استعداد بيمانند». *** • حکايت ميکند که دکتر «خانلري» را براي اولين بار در 1314 در تهران ديده و با معرفي او، با «مسعود فرزاد» آشنا شدهاست. در فروردينماه 1317 دکتر «خانلري» در معيت «علياصغر حکمت»، وزير فرهنگ وقت به خوزستان ميرود. «چوبک» در دبيرستان شرافت خرمشهر معلم بودهاست و خانلري به سايقهي آشنايي تهران به خانهي او وارد ميشود و پنج شش شبانهروز با هم بهسر ميبرند. او معتقد است که اين ديدار دوران جواني به آشنايي عميق آن دو منجر ميگردد و سالها ادامه مييابد. «خانلري» به هنگام انتشار «انتري که لوطيش مرده بود» در پاريس بهسر ميبردهاست (سالهاي 1328-1329). «چوبک» از نامهي بلند و تحسينآميز «خانلري» در بارهي کتاب ياد ميکند و افسوس ميخورد که اين نامهي چند صفحهاي در تهران ماندهاست و شايد هرگز بازيافته نشود. • معتقد است که دکتر «غلامحسين يوسفي» جالبترين و کاملترين نقدها را بر «تنگسير» نوشتهاست. هنگام انتشار آن نقد، اين دو يکديگر را نديده بودند. «چوبک» خوشحال است که دکتر «يوسفي» چند سالي پيش از آن که روي در نقاب خاک کشد به برکلي آمد و اين دو يکديگر را در خانهي «چوبک» ديدند و «يوسفي» شبي تا صبح با او به صحبت نشست و بيشتر با او خو گرفت. • «چوبک» از خلق و سيرهي پسنديدهي دکتر «يوسفي» به همان احترامي ياد ميکند که از مراتب دانش او. از اين که با همهي ورع و زهد واقعي، چون به ديدن «چوبک» آمده، مشروب گرانقيمتي برايش آورده که نويسنده به ياد او هرگز آن را نگشوده و چون يادگار نگهداشتهاست. و به ياد ميآورد که دکتر «يوسفي» تمام شب، بيآنکه شريک جام او باشد در مجلس وي نشسته و مستمع نقطهنظرهاي خاص «چوبک» در بارهي مذهب و دين بوده و با بزرگواري گوش دادهاست. او دکتر «يوسفي» را از صاحبنظران نقد ادبي ميداند. ***
بخشي از نوشتهي دکتر «صدرالدين الهي» در بارهي «صادق چوبک»، با عنوان *** • کتاب «مهپاره» را که شامل بيست داستان از افسانههاي زيباي هندي است، «صادق چوبک» با توانايي، دقت و وسواس بسيارترجمه کردهاست. چگونگي اين داستانها را به قلم مترجم انگليسي آن و «صادق چوبک» که به فارسي ترجمه کرده در اينجا بخوانيد. • بيست داستان زيباي «مهپاره» را در بخش گفتار گويا بشنويد.
|
|
|
|