صفحه نخست  •  قصّه و مَثَل  •  تاریخ  •  جغرافی  •  دستور زبان  •  جشن  •  بزرگداشت  •  بایگانی  •  تماس

 

فلفل نبین  چه ریزه ، بشكن ببین چه تیزه!

 

موشی به نام فلفلی در دشت برای خودش لانه‌ای درست كرد و خیالش راحت بود كه زمستان را به‌خوبی سپری می‌كند.
یك روز گاوی برای علف خوردن به دشت آمد و روی لانه‌ی موش نشست و مشغول استراحت شد .موش آمد و از گاو خواهش كرد كه از روی لانه‌اش کنار برود زیرا ممکن است که لانه خراب شود. ولی گاو هیچ توجّهی به موش نكرد و گفت :
تو نیم وجبی به من دستور می‌دهی كه از اینجا بلند شوم؟.
 می‌دانی من كی هستم؟
 می‌دانی من چقدر قوی و پر زورم؟. حالا برو دنبال كارت و بگذار استراحت كنم
.

موش دوباره خواهش و التماس كرد که لانه‌ام خراب می‌شود، ولی فایده‌ای نداشت. گاو گوش نمی‌کرد و اعتنایی به حرف‌های موش نداشت. موش پیش خودش فكر كرد ، حالا  كه با خواهش كردن مشكلش حل نمی‌شود، باید كار دیگری بكند.

با این فکر ناگهان روی گاو پرید. گاو از خواب بیدار شده و خودش را تكان داد. موش روی گوش گاو پرید و گاز محكمی از گوش اوگرفت. گاو از جایش بلند شد و سر و گوشش را تکان داد.

وقتی گاو دوباره خوابش برد ، موش این بار دُم او را گاز گرفت و با سرعت از او دور شد. ‌گاو از درد بیدار شد و در حالی‌که ‌خیلی عصبانی بود ، سعی كرد كه موش را بگیرد و او را اَدَب كند؛  ولی دستش به او نمی‌رسید .

موش گفت : اگر باز هم روی لانه‌ی من بخوابی ، گازت می گیرم
گاو دید ، چاره ای ندارد جز این كه  از آنجا برود و جای دیگری بخوابد
. او پیش خودش گفت : فلفل نبین چه ریزه ، بشكن ببین چه تیزه با این قدّ و قواره‌ی ریز و کوچکش چه جوری حریف من شد
.موش با این‌كه خیلی كوچكتر از گاو بود توانست مشكلش را حل كند .

 پس كارآیی هر كس و هر چیز به قدّ و قواره و بزرگی او نیست. برای مثال، فلفل قرمز هرچقدر هم که کوچک باشد، وقت خوردن آنقدر تند است که دهان می سوزد.

 

 

 

 
     
 

صفحه نخست  •  قصّه و مَثَل  •  تاریخ  •  جغرافی  •  دستور زبان  •  جشن  •  بزرگداشت  •  بایگانی  •  تماس