صفحه نخست  •  قصّه و مَثَل  •  تاریخ  •  جغرافی  •  دستور زبان  •  جشن  •  بزرگداشت  •  بایگانی  •  تماس

 

اولین روز مدرسه

 

مطالب زیر نوشته‌های دانش‌آموزانی است که در سوئد، فارسی را به مدت یک ساعت در هفته و زیر نام «زبان مادری» می‌آموزند. بسیاری از این دانش‌آموزان، یکی از والدین آن‌ها ایرانی‌تبار است.

من پنج‌ساله بودم که پیش دبستان را شروع کردم. آموزگاران من «لِنا» و «بریت» بودند. من همه را می‌شناختم. برای همین از مدرسه نمی‌ترسیدم.

مادرم آن روز با من بود. قبل از آن‌که به داخل کلاس برویم، مامان یک عکس از من گرفت. در پیش دبستان، من روزهای خوبی داشتم.

«مونا رینکی‌نن»

اوّلین روز  مدرسه

معمولاً برای بیشتر بچّه‌ها مدرسه خسته‌کننده است، امّا نه روز اوّل آن، چون آن روز نمی‌دانند مدرسه یعنی چه!

من اوّلین روز که به مدرسه رفتم، فکر می‌کردم که معلّم، بچّه‌ها را با خط‌کش بلندی می‌زند.وقتی به مادرم این را گفتم، او با خنده گفت: «نه مادرجان! معلمت تو را نمی‌زند. اگر زد من می‌دانم و او!

من خیالم راحت شد. از اخبار شنیده بودم که آن روز فقط سال اوّلی‌ها باید به مدرسه بروند.

آن روز دستم خیلی درد گرفت، چون خیلی با دست و پا به در کوبیدیم تا در را باز کنند. آخر آن‌قدر حیاط مدرسه شلوغ بود که حد نداشت. وقتی در را باز کردند من دهانم از تعجب بازماند. باخود گفتم این همه بچّه این‌جا!

ناگهان زنگ مدرسه به‌صدا درآمد و همه به‌صف شدیم. بعد از یک ساعت که مدیر و ناظم مدرسه و معلمان صحبت کردند ـ که من نه چیزی فهمیدم و نه یادم می‌آید چه بود ـ به داخل کلاس رفتیم. معلم ما راجع به دفتر و کتاب حرف زد. بعد به ما گفت که باید به خانه‌هایمان برویم.

در آخر وقت شیرینی هم خوردیم. فراموش کردم که بگویم اسم معلّم کلاس اول من، خانم افتخاری بود و اولین دوستم هم «دنیا» نام داشت.

«رومینا» کلاس ششم سوئدی

 

اوّلین روز مدرسه

ساعت هفت صبح، مادر مرا بیدار کرد. در اوّلین روز مدرسه، مادرم صبحانه‌ی
خوشمزه‌ای درست کرده بود. و یک دامن سفید، یک بلوز و کفش صورتی
 روی تختم گذاشته بود.

بعد از صبحانه، لباس نوم را پوشیدم و کیف بزرگم را که پر از مداد و پاک‌کن بود، برداشتم و با مادرم به طرف مدرسه راه افتادیم. از خانه تا مدرسه 15 دقیقه طول کشید. آن وقت هوا، بیرون گرم بود. امّا پاییز بود.

وقتی‌که رسیدیم، مادرم در مدرسه را باز کرد و ما تو رفتیم. من دست مادرم را سفت گرفته بودم. مادرم می‌دانست کجا می‌خواستیم باشیم. برای آن‌که خواهرم هم در آن مدرسه می‌رفت.

وقتی که تو رفتیم، همه‌ی بچه‌ها به من نگاه می‌کردند. یکی از معلم‌ها آمد و دستم را گرفت و یک جایی را به من نشان داد تا بنشینم. وقتی مادرم خداحافظی کرد، فکر می‌کردم با شروع مدرسه، همه‌ی این بازی و این‌ چیزها تمام می‌شود. من اصلاً نمی‌ترسیدم ولی نگران بودم و همان روز چند حروف الفبا یادگرفتم.

«آیلین»، کلاس نهم سوئدی

 

آوّلین روز مدرسه

روز اوّل دبستان، من و مادر و خواهر کوچکم به مدرسه رفتیم. اسم معلم من «بنی Benny» بود.

من روز اول مدرسه دوستی نداشتم، چون کسی را نمی‌شناختم. احساس ناراحتی می‌کردم و مقداری هم می‌ترسیدم. وقتی که مادر و خواهرم رفتند، من شروع به بازی کردم. بعد هم غذا خوردیم.

چند روز بعد هم یک دوست پیدا کردم. درس زیادی نداشتم. اولین دوست من اسمش «کارین Karin» بود و اسم مدرسه‌ی من هم «Eldflygan» بود. آن زمان سال 2000 بود و من شش سال داشتم.

«مهوش»، کلاس پنجم سوئدی

اوّلین روز مدرسه 

وقتی من به سوئد آمدم، حدوداً پنج سالم بود. ما در منطقه‌ی «بری‌شون Bergsjön» زندگی می‌کردیم.

در آن‌جا من برای اولین بار کلمه‌ی «Sluta» به معنی «تمام‌کن» یا «بس‌کن» را از یک دختر شنیدم و بدون این‌که بدانم معنی آن چیست، این کلمه را تکرار می‌کردم.

بعد از شش ماه، ما به منطقه‌ی «لوویردت Lövgärdet» آمدیم و من بلافاصله کلاس اول را شروع کردم

«پارسا»، کلاس دوم سوئدی

 

 

 

 
     
 

صفحه نخست  •  قصّه و مَثَل  •  تاریخ  •  جغرافی  •  دستور زبان  •  جشن  •  بزرگداشت  •  بایگانی  •  تماس