![]() |
||
|
مایهی موسیقی در شعر «اخوان»
بسیاری از ما، «مهدی اخوان ثالث» را یک شاعر بزرگ، توانا و برجسته، میراثدار شعر «نیمایوشیج» و زندهکنندهی سبک نیمایی و سبک خراسانی میدانیم. اما شاید همه ندانند که او پیش از این که با دنیای شعر عجین شود علاقهای وافر به موسیقی داشت و پدر از سر دلسوزی و باصطلاح آیندهنگری، تمام تلاش خود را بکار برد تا از دنیای موسیقی دورش سازد.مقداری از نوشتهی او را که در این مورد قلمی کرده است عینا در اینجا میآوریم: «...در آن وقتها من قبلا با یک هنر دیگر، با موسیقی هم کمابیش سروسری داشتم – خیلی پیشتر از شعر و بیشتر هم – یعنی پنهانی برای خودم چندی بود که تار میزدم و پیش استادی مشق و تمرین میکردم و کمابیش در آن راه مثلا پیشرفت هم کرده بودم، تا آنجا که دیگر کم کم ترانههای آن روز را تا حدی که بشود شنید، از آب درمیآوردم و به بعضی دستگاههای موسیقی ملیمان آشنا بودم. ماهور و همایونی، ترک و شوری، افشاری و سهگاهی و خلاصه درآمد و فرود و اوج و حضیضی میشناختم و دستم با پرده های ساز کم کم آشنا شده بود و مضرابم قوت گرفته بود و دیگر امروز و فردا بود که کارم با موسیقی از کنج پستو و اتاق خانه، به سالن و تالارهای بیرون از خانه کشیده شود. چنان که چند باری هم چنین شده بود و پدرم هنوز خبر نداشت. یا داشت و به روی خود نمیآورد. وقتی کار من با تار و موسیقی به اینجاها کشید و پدرم یکی دوبار، روزی یا به قول سعدی «شبی بر نوای پسر گوش کرد»، در گوشش انگار زنگ خطری را به صدا درآوردند. یک روز جمعه، در خانهی باغ مانندی که در محلهی سراب داشتیم مرا صدا کرد و پیش خود نشاند و آرام آرام بطوری که توی ذوقم نخورد، شروع کرد به نصیحت و دلالت که پدر جان تو جوانی و غافلی، نمیدانی،نمیفهمی، عاقبت کار را نمیبینی. من خیرخواه و پدر دلسوز تو هستم و از این قبیل حرفها. نتیجهی نصایح آن شادروان این بود که موسیقی نکبت دارد و مملکت ما طوری است که هر کس در آن، دنبال این هنر برود عاقبت خوشی ندارد. چند نفر از استادان درجه اول موسیقی را هم مثال زد و زندگی پریشان و آشفته و روزگار بیسر و سامانی و عاقبت بد ایشان را برایم شرح داد و خلاصه گفت من گذشته از آنکه پدر تو هستم و حق دارم به تو امر و نهی کنم، اصلا از راه دلسوزی هم راضی نیستم که تو دنبال موسیقی بروی و عمر خودت را در این راه تلف کنی. می گفت من خودم از موسیقی لذت میبرم و هوش از سرم میرود وقتی یک پنجه تار شیرین یا کمانچه پرسوز و شور میشنوم، ولی از لحاظ مصلحت زندگی راضی نیستم که تو گرفتار این هنر نکبت بشوی. چند روز بعد هم در سایهسار کوچهی پهلوی، آن دکهی عطاری و دوا فروشی و طبابت قدیمی که داشت، پسینی، پدرم مرا به تماشایی دعوت کرد. یعنی مرد سیاه سوخته و بلندبالایی را نشانم داد که عبای نازکی پاره پوره بر دوش انداخته و در آن کوچه به خواهش پدرم بر چهار پایهی کوچکی نشسته بود. در کنارش یک استکان بزرگ چایی دبش و سیاه قهوه خانهی نزدیک دکان، و پاکتی جیگاره و چوب سیگاری دود زده و کهنه دیده میشد. همچنین تار دسته صدفی کوچک و قشنگی که از زیر عبا به در آورده بود و برای ما مینواخت. اسم این مرد خود سوختهی پریشان و ژولیده، «فارابی» بود. نوازندهی دوره گردی که گهگاه، اینجا و آنجا به خواهش خواستارانی که پشیزی چند، مزد پنجهی شیرینکار او را میپرداختند، تار مینواخت. آن روز عصر هم «فارابی» به خواهش پدرم برای من، در سایهسار ان کوچه نشسته بود و تار مینواخت و کم کم رهگذری چند نیز به تماشا و شنیدن ایستاده بودند و محو پنجهی افسونکار آن نوازندهی دوره گرد مشهدی شده بودند. من نیز هوش باخته و مسحور، حیران آن حال و هنجار بودم و میدیدم و میشنیدم که آن روز عصر تنگ که به شب پیوسته بود، «فارابی» آن مرد ژولیده و پریشان با چه سحرانگیزی عجیبی نواهای فراموش شدهی کهن و آن ادای پرشور و سوز را از پردههای آشنای ساز بیرون میخواند و «چون مشتی افسون در فضای شب رها میکرد». یک دو ساعتی با فواصل کوتاه – که «فارابی» در آن فواصل احیانا جیگارهای روشن میکرد و دودی میگرفت یا از قوطی کوچک حلبی که از جیب به در میآورد، حبی به دهان میانداخت و جرعهای چایی بر روی آن مینوشید -– من غرق و حیران تماشا و سماع روحانی آن ساز و شیفتهی آن سرود بودم، و سرانجام پدرم از «فارابی» خواست که از ماجرای زندگی خودش و پدرش برای من حرف بزند. او با صداقتی عجیب و دلسوزی رقتباری گفت که چگونه پدرش با ناکامی و بدبختی وصف ناپذیری در گوشهی ویرانهای در یکی از محلات جنوبی مشهد در اوج سیهروزی و بیچارگی جان داده است و تنها میراثش برای پسرش که همین «فارابی» باشد، همین تار دسته صدفی کوچک بوده است و همین هنری که به او آموخته ( و الحق هنری در حد اعلا). میگفت پدرم باز در روزگار بهتری بسر میبرد. هنرش آنقدر خریدار و دوستدار داشت، که او توانست در خانهای اجاری سرپناهی داشته باشد، زنی بگیرد و صاحب فرزندی شود. من که همین را نیز نداشتهام و نتوانستهام داشته باشم و هم امروز و فرداست که نه در گوشهی خانهای اگر چه بیسامان، بلکه در گوشهی کوچهای، خیابانی، یا خرابهای متروک، هوحقی بکشم و دعوت مرگ سیاه را لبیک اجابت بگویم. همینطور هم شد. گویا دو سه سالی پس از آن روز، پدرم خبرش را برای من آورد. با قطرهی اشکی در گوشهی چشم که از من میپوشید، اما دیدم. باری بگذریم. پدرم آن دعوت «فارابی» و شرح زندگی و نقل ماجرا را برای من، برای تنبیه و بیداری من ترتیب داده و آراسته بود که البته چندان هم بیاثر نبود. نه تا آنجا که من ساز و موسیقی را فیالفور رها کنم، بلکه تا آن حد که بدانم حال و روزگار از چه قرار است و سرانجام مرد هنری، مردی که نمیخواهد جز به آستانهی هنر به هیچ آستانهای سرفرود آورد، چیست و چگونه.» قسمتی از نوشتهی «یادی از گذشته»
آنان که در مورد اشعار و سرودههای «اخوان» پژوهش کردهاند، به درستی بر این باورند که نقش موسیقی و ردیفهای موسیقی ایرانی، در شعر او به خوبی دیده میشود. « سیمین بهبهانی» در این مورد، چنین میگوید: «در این تردیدی نیست. «اخوان» موسیقی ایرانی را خوب میشناخت. خودش هم تار میزد. گاهی، آواز هم خسته خسته میخواند. بسیاری از شعرهای نیماییِِ «اخوان»، کاملا گرتهبرداری از یک دستگاه موسیقی است. «درآمد»، چند نت اصلی و باصطلاح مایه و لحن عمدهی دستگاه است. نوازنده پس از درآمد، به آوازها و گوشههای بعدی سر میزند، مایههای خاص آن را مینوازد و به ترتیب پس از هر گوشه یا آواز، به مایهی اصلی درآمد یا همان چند نت فرود میآید. این شگرد تا پایان دستگاه ادامه دارد. «اخوان» همین گشت و واگشتها، همین فراز و فرودها را در یک شعر نیمایی عرضه میکند. شاعر هر چه از درآمد دور میشود، بیشتر اوج میگیرد و هیجان الفاظ بیشتر میشود. انگار که خواننده نهایت قدرت حنجرهی خود را به کار میگیرد، یا نوازنده بیشترین مهارت را در نواختن زخمهها عرضه می کند و سپس قافیههایی که حکم همان نت های اصلی و مایهی دستگاه را دارند، محل فرود این اوج میشوند. شعرهای «زمستان»، «روی جادهی نمناک» و «پرستار» نمونهی خوبی از این شیوهی او هستند.» «سیمین بهبهانی» در گفتگویی که پس از مرگ «اخوان» در بارهی او و شعرش داشت، در این باره اضافه می کند: «از این گذشته، «نوخسروانی»ها احتمالا ترانههایی هستندکه اخوان به هنگام سرودن، آنها را زمزمه می کرده است و گاه هم حضوری چنین می کرد. «سرکوه بلند» و فهلویات او هم از آنهاست که در موسیقی محلی ایران الحان متنوعی به آنها اختصاص دارد. «قولی در ابوعطا» و «قولی در سه گاه» احتمالا دو تصنیف یا دو ترانه هستند که «اخوان» آهنگی هم برای آنها ساخته است و جای «درآمد» و گوشه های مختلف را تعیین کرده است.»
بازگشت به صفحهی یادمان اخوان ثالث
|
||
|
• صفحه نخست • نوشتارها • گفتارها • بایگانی • تماس •
|
||