صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

گشت و گذار اخوان در دنیای افسانه‌‌های مربوط به حافظ

اخوان در حافظیه بر مزار حافظ، سال 1344

زنده یاد مهدی اخوان ثالث دردهه‌ی 40، برنامههای زیادی در باره‌ی ادبیات ایران، با عنوان گشت و گذار در شهرهای شعر و ادب تهیه و اجرا می‌کرد. در یکی از این برنامه‌ها، او به افسانه‌های مربوط به حافظ و زندگی او می‌پردازد که در  بین فارسی زبانان رایج است. اخوان برای تهیه‌ی این برنامه در حقیقت دست به یک کار پژوهشی جالب زده که بخشی از آن به‌صورت صوتی در یک برنامه‌ی رادیویی گنجانده شده و بخش مفصل‌تری به صورت نوشتاری در سال 1341 در ماهنامه‌ی فرهنگ نشر یافت. این مطلب را هم به صورت نوشتاری و هم صوتی، بخوانید و بشنوید.

اخوان خود در پایان این نوشتار می‌نویسد:

در این مقال کوشیده‌ام که مهمترین و گزیده‌ترین ماجراها و قصص حافظ را، آنچه می‌پسندم، از مشهور و نامشهور، بر حسب نظم و نسقی چنان‌که گذشت، گردآورم و از آن‌ها من نیز با بیان خویش روایتی کنم. البته این کار هنوز تمام و به‌کمال نیست. هنوز قصه‌ها بسیار است. خاصه افسانه‌ی فال‌های او. اما با این مجال در این طبع، به همین مقدار بسنده کردم. بعضی را به معنی و گاه پاره‌ای الفاظ همچنان که بود نقل کرده‌ام، بعضی‌ها را برآراسته‌ام یا به کاهش و افزایش در آن‌ها تصرف کرده‌ام. بعضی را خود بپرداخته‌ام...

***

نام و نشانش ،تاریخ زندگی و چند و چون احوالش در چند کلمه از این‌قرار است که:

 شمس الدین محمد پسر بهاء الدین، در اوائل قرن هشتم هجری (شاید به تقریب بین سالهای ده تا بیست بعد از هفتصد) در شیراز متولد شد. گویند چون قرآن را از بر داشت تخلص شعری خود را حافظ برگزید.  نزد دانشمندان زمان از جمله قوام الدین عبدالله به تحصیل علوم و آداب پرداخت. با نامورانی از قبیل سلمان ساوجی، کمال خجندی،  ابوبکربن زین العابدین تایبادی، شاه نعمة الله ولی، شاه شیخ ابواسحق، امیر مبارزالدین محمد، شاه شجاع، امیرتیمور گورکان، و بسیاری دیگر معاصر بود.

 بعضی از پادشاهان و امیران و مشاهیر زمان را گاه در شعرهای خود ستایش کرد. سفر چندانی نکرد. در عهد خویش مشهور و گرامی و ارجمند بود. دیوانی از غزل و دو سه تا قصیده، یکی دو تا مثنوی کوتاه و چندتایی قطعه و رباعی ازو مانده‌است. هنر اصلی و بزرگش در غزلسرایی است. سخنش در ایام زندگیش نیز مشهور و عزیز بوده و بعد از مرگش هم حسن شهرت، شهرتی جهانگیر و روزافزون یافت. مردم اورا لسان‌الغیب و ترجمان‌الاسرار لقب دادند و محرم رازش دانسته با دیوانش فال گرفتند و می‌گیرند. درباره‌‌‌‌‌ی او یکی نوشت:هر بیتی از اشعارش آیتی است از سوره‌ی شعرا، بلکه سوره‌ای است از کتاب اعجاز بلغا (مجالس العشاق).
و دیگری نوشت:
بواسطه‌ی بلاغت و غایت شهرت بجودت، لفظ و عبارات احتیاج به تعریف ناظمان مناظم سخنوری ندارد، به ماهتاب چه حاجت شب تجلی را (حبیب السیر).
و آن دیگری نوشت:
بسا اسرار غیبیه و معانی حقیقیه که در کسوت و صورت و لباس مجاز باز نموده . . . هیچ دیوان به از دیوان
حافظ نیست ( نفحات الانس).
و امروز نیز همه می‌گویند که او از بزرگترین شعرای زبان فارسی، از آن چهار پنج تن انگشت‌شمار است و به قول نیما یوشیج یکی از اعجوبه‌های خلقت است (ارزش احساسات).
 شعرش به همه‌ی زبان‌های لایق و توانا به گزارش احوال وحیات جمیل آدمی و بیان شعری و هنری، ترجمه شده است. گرچه به‌ قول قائلی: 

 
شعر اگر معجز شماری بی بلند و پست نیست
در یَــدِ بیضا همـــه انگشتــــها یک‌دست نیست

 اما بیان او در غزل، غالباً در حد زیبایی و اسلوب است. یک  غزل او به یک دیوان از بسیاری ناموران می‌ارزد. بیت او   بیت نیست، اقلیم است. آن‌همه استقبال از قصیده‌ی بوی جوی مولیان کرده اند، یک بیت حافظ در تضمین اول آن قصیده می‌ارزد به اغلب دیوان و دفترهای همه‌ی آن استقبال کنندگان. بل بیش.

حافظ به سال792  (یا1تا4) هـ.ق درگذشت و در شیراز به زمین سپرده شد. خاکش سیراب باد از بارش ابرهای نور و نوازش جاودانه‌ی ایزدان و امشاسپندان.

درباره‌ی او کتاب‌ها و مطالب محقق و یقینی بسیار کم است. نقل این گفته‌ی شبلی نعمانی نابجا نیست که می‌گوید:
در تاریخ شعر و شاعری واقعه‌ای ازین اسفناکتر نیست که حالات زندگی حافظ به‌قدری کم معلوم است که لبهای تشنگان ذوق از آن تر هم نمی‌شود. اگر شاعری به این پایه در اروپا پیدا شده بود، برای او آن‌قدر سرگذشت و سوانح عمری زیاد و مفصل و مبسوط نوشته می‌شد که حتی خط و خال تصویر آن، یک یک جلو چشم مجسم
می‌گردید (ترجمه آقای فخرداعی شعر العجم ج2 چاپ دوم ص 165)

 سخن شبلی کاملاً درست است اما به جبران تقصیر محققان و به‌عوض حقایق، درباره‌ی حافظ، افسانه بسیار آورده‌اند و ما در این مقاله مقصودمان فقط نقل قصه‌ها و ماجراهای حافظ است، نه چیز دیگر. چقدر ازین افسانه ها مطابق با واقعیت است یا نیست به‌کار ما ربطی ندارد. اما در حقیقت این قصه‌ها جزئی از وجود قهرمان اصلی آنهاست.  واقعیات و حقایق زندگی مادی در مورد همه تقریباً یکنواخت و با مختصری کم و زیاد، سرگذشت همه یک جور است. در سالی به دنیا آمده، چنین و چنان خور و خواب داشته‌اند و در سالی درگذشته‌اند و یا کشته شده‌اند و دیگر سفرها و سکونت‌ها و ازین قبیل.

چنان‌که می‌دانیم در زندگی مردان بزرگ دنیای معانی، آن‌چه مهم است اولاً آثار ایشان و ثانیاً به‌نظر من همین تاریخ آمیخته با افسانه‌ی زندگیشان است. این‌که مردم در طی نسل‌ها راجع به زندگی بزرگان هر طبقه از طبقات جامعه، افسانه‌های بسیار ساخته‌اند، دلیل توجه و علاقه‌ای است که به ایشان دارند و داشته‌اند. چرا نظیر این قصه‌های راجع به حافظ فی‌المثل راجع به فلان و بهمان ساخته نشده؟ (در این باره ر.ک: بیست مقاله قزوینی ج2 ـ ازص 96به بعد)

و اما قصه‌های حافظ به‌راستی بسیار است. خیلی از شعرهای او موجب شده که بر اساس آن‌ها قصه‌هایی ساخته و پرداخته شود و چون این شاعر با فرّه ایزدی یا باصطلاح عرب مؤید من عندالله است، با سری مکتوم، شعرش رواج فوق العاده و محبوبیت بی‌حصر و حد یافته. ورای شاعری چیز دیگر داشته. حتی بعضی ابیات الحاقی درجه دوم و کمترش نیز میدانی برای افسانه سازی شده و مردم همین‌که مجالی یافته‌اند به‌مرور زمان بر بنیاد ابیات او قصه‌ها پرداخته‌اند.

یک آورده اند که یا نقل است که یا گویند که و کار تمام. دیگر به کم و کیف ماجرا و محالات و ممکنات یا حقایق تاریخی و حتی مقدم و مؤخر بودن اشخاص یک قصه و فواصل زمانی، مکانی، کار نداشته‌اند و آن‌ها که در قصه‌گویی چیره‌دست‌تر بوده اند، خاصه در هند، افسانه‌های بیشتر نقل کرده اند. مثل عبدالنبی فخرالزمانی قزوینی مؤلف تذکره‌ی میخانه که اصلاً شغلش قصه‌خوانی بوده‌ و رساله‌ای در فنون این شغل نوشته.

***

اینک ما قصص و ماجراهای حافظ را از اوان کودکی و ایام زندگی تا مرگ و بعد از مرگ در این‌جا نقل و با پسند و گزینش خويش روایت می‌کنیم. چون مقصود ما روایت پیوسته و منظم افسانه‌های راجع به حافظ است، این ترتیب را از رعایت تقدم و تأخر مآخذ، بهتر می‌دانیم و پس از نقل هر قصه به اسناد و مآخذ اشاره‌ای می‌کنیم. نقل ما از کتب مآخذ به‌عین عبارت نیست، بلکه معانی را گزیده‌ایم و خود بیان کرده‌ایم.

 

حافظ بر مزار بابا کوهی

آورده‌اند که زندگی پدر حافظ، بهاءالدین، از راه بازرگانی می‌گذشته و خانواده و سلسله‌ی او همیشه توانگر و صاحب مکنت بوده‌اند. مادر حافظ کازرونی و خانه‌ی ایشان در دروازه کازرون شیراز بوده. بهاءالدین که درمی‌گذرد، از او سه پسر می‌ماند. کوچکترین آن سه شمس‌الدین محمد ماست. تا زمانی که مال ومنالی در بساط بوده، جمع ایشان جمع بوده.  اما هنگامی‌که کارشان به تهیدستی می‌کشد، پراکنده می‌شوند. برادران هر یک به‌سویی می‌روند. تنها شمس‌الدین با مادر می‌ماند. مادر، او را به‌یکی از اعیان محله می‌سپرد تا او را بپرورد. گویند شمس الدین وقتی به بلوغ رسید از هنجارهای مربی خود خوشش نیامد و در جستجوی کاری برآمد و سرانجام در دکّه‌ی نانوایی به کار خمیرگیری مشغول شد. لازمه‌ی این شغل، بیداری شب و نیز سحرخیزی بود. قصه می‌گوید خوی سحرخیزی از این‌جا در او ریشه گرفت. اما خود او در غزلی گفته است:

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
 هر چـــه کردم همــه از دولت قرآن کردم

در نزدیکی آن دکّه‌ی نانوایی مکتب‌خانه‌ای بود که فرزندان مردم توانگر در آن مکتب به درس و مشق مشغول بودند. حافظ که هر روز از جلو مکتب می‌گذشت، بارها در دل آرزو کرده بود که کاش او هم بتواند درس بخواند. اما تهیدستی و گرفتاری به‌شغل خمیرگیری، حجاب این آرزو بود. با این‌همه عاقبت موفق شد که بعضی از ساعات فراغت خویش را از آن مکتب، صرف كار تعلم کند و چون بسیار با هوش و صاحب استعداد بود، در این امر به پیشرفت‌های شگفتی نائل شد. دیری نگذشت که قرآن را در حفظ خویش گرفت و هم بنا به کشش جبلی و ذوق و شوق طبیعی با فنون ادب و عالم شعر و شاعری آشنایی‌ یافت. نوشته اند که درآمد شغل خویش را به چهار بخش می‌کرد. بخشی برای مادر، بخشی برای معلم و بخش دیگر براي مسکینان و آخر برای خودش.

نقل کرده‌اند که در جنب و جوار محل کار و مکتب خواجه، یک دکان بزّازی بود که صاحبش جوانی صاحب طبع و فصیح و سخنور بود (میرنصرالدین نام معروف به نصروی بزاز) كه گاهگاه بعضی متذوّقان اهل شعر و سخن در دکّه‌ی او جمع می‌شدند و برای خود محفلی ادبی داشتند، شعر و غزل می‌خواندند، طرح سخن می‌کردند، نقادی و نقالی می‌کردند و خلاصه در این عوالم بودند. حافظ از این جمع خوشش می‌آمد و کم کم به‌حکم همجواری و همذوقی به محفل ایشان آمد و رفتی پیدا کرده بود و گاهی نیز از نخستین سروده‌ها و اشعار ابتدایی خود، که جان و جمالی هم نداشت، در آن انجمن می‌خواند. اما اعضای محفل نصروی بزاز با او میانه‌ی صفا و صداقت نداشتند و رفتارشان با او از مقوله‌ی تفریح و شیطنت و سخریه بود. تا کم کم شمس‌الدین محمد در شیراز به سرودن شعرهای نابسامان و مناسب طیبت و طنز اشتهار یافت. [تنها مزیت او و موجب راه دادنش به انجمن نصروی بزاز، صوت خوشی بود که داشت و نیز قرآنی که به حافظه سپرده بود].

 دو سه سالی حافظ در آن محفل هم بدان نمط که گذشت، آمد و شد می‌کرد تا از این کار خسته شد و دیگر ترک آن یاران بی‌صفا گفت. زیرا احتمالاً دل به عشقی هم سپرده بود. عشقی دور از دسترس وصال. و در این ایام، روزگاری با یأس و افسردگی خاطر می‌گذراند [خاصه که مادرش نیز پس از بیماری کوتاهی ناگهان او را یکباره تنها و شکسته دل نهاده، به رفتگان پیوسته بود]. شیطنت‌های اصحاب دکه‌ی نصرو و اهل شهر، یکنواختی کار و زندگی، یأس از وصال معشوقه‌ی دلبند و چه بسیار آلام و رنج‌های دیگر[ از جمله سفر ابدی مادر و تنهائی دل‌آزار] همه دست به‌هم داده، او را در تنگنای نومیدی و تلخ‌کامی می‌فشردند.

تا آن‌که باری با دلی بسیار غمگین و گرفته و خاطری ملول و آزرده به مزار مقدس باباکوهی پناه برد و چند روزی در آن‌جا ماند. گویند رمضان بود و او سه روز بود که روزه به‌روزه پیوسته ، هیچ افطار نکرده بود. شب چهارم ـ که بنا به‌قول قصه‌گو شب بیست و سوم رمضان بود و باصطلاح بعضی از اهالی ایمان و اسلام یکی از سه شب احتمالی قدر ـ هنگامی‌که خوابش برد، در خواب چنان دید که گوئی شهسواری به‌سوی او می‌آید. با چهره‌ای نورانی، سفره‌ای می‌گسترد و می‌گوید:

ای حافظِ کلام الهی! برخیز با ما هم‌غذا شو، افطار کن. ما غم‌ها را از دل تو زدودیم و زبان تو را به سرودن خوشترین شعرها و کشف اسرار عالی و بزرگ گشودیم. و لقمه‌ای از آن سفره برمی‌گیرد و به‌دهان او می‌گذارد.

 نقل است که حافظ وقتی از آن خواب بیدار شد، در خاطر خویش انبساط و فرحی بی‌حد و حصر احساس کرد. دریای دلش مواج گشت و این غزل را چون رشته‌ای درّ و مروارید، به‌کناره فرستاد:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
         واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند ( الخ)

 گویندکه این نخستین شعر موزون و بسامان حافظ بود. و حافظ شنگ و سرخوش با این غزل به انجمن نصروی بزاز رفت. اصحاب که چندی بود او را ندیده بودند باز به‌هوای شیطنت و طنز و طيبت ازو شعر طلبیدند. حافظ آن غزل را با حال و هنجاری سزاوار برای ایشان خواندن گرفت. اعضای انجمن لحظه به لحظه بر شگفتی و شوقشان افزوده گشت و سرانجام حیرت زده و خاموش ماندند و چون اهل شعر و آشنا به آثار شاعران بودند و از حافظ نیز دروغ و دغل ندیده و نشنیده بودند، ماجرای خوابنما شدنش را باور کردند و شعرش را نيز ازآنِ او دانستند. خاصه که آن‌چنان شعری را حدّ کسی نمی‌شناختند و خاصه که از آن پس حافظ در غزلسرایی ها و طرح‌های آن انجمن با توانائی تمام شرکت می‌کرد و هر روز غزلی بهتر از روز پیش می‌آورد. دیگر از آن به بعد داستان حافظ و شعرهای دلنشین او شهره‌ی‌ شهر شد و در محافل بزرگان شیراز نامش از نام‌های بلند و ارجمند. ( تذکرة میخانه ملا عبدالنبی فخرالزمانی و به‌نقل از او و بعضی جاهای دیگر.)

 

حافظ و شاخ نبات

و اما روایتی دیگر از قصه‌ی خوابنما شدن حافظ و سرودن اولین غزل مربوط به عشق شاخ نبات، آن ترک شیرازی هندو خال است و چنان‌که در افواه مردم، خاصه اهل شیراز شهرت دارد، دارای تفصیلی است ازین‌گونه:

آورده اند که خواجه در اوایل جوانی، هم آنگاه که به مکتب و مدرس می‌رفت به دکان نصروی بزاز آمد و شد داشت، عاشق ترکی شیرازی شده بود[دختر خداوردیخان یکی از خوانین توانگر خشخایی که چند ماهی در پائیز و زمستان، خانواده را در شهر سکونت می‌داد و خانه اش همسایه‌ی آن دکه‌ی نانوایی بود که خواجه در آن کار می‌کرد. آن دختر شاخ نبات نام داشت]

عشق و آشنائی شمس‌الدین محمد و شاخ نبات از آنجا سرگرفت که بعد از ظهری شمس الدین در دکان تنها بود و به درس و مشق خود مشغول. کارگران دیگر به قرار هر روز که بعد از ظهر یکی دو ساعت دکان تعطیل و آسودگی داشت، هر یک پی مقصودی رفته بودند. ناگاه یکی از کنیزان خانه‌ی خداوردیخان سراسیمه آمد که خاتون گلی‌جان بیگم با تو کار دارد. گلی‌جان بیگم مادر شاخ نبات بود. حافظ از کنیزک پرسید: ندانستی چکار دارد؟ گفت: نه. اما دانم که دست شاخ نبات را زنبور گزیده . حافظ دریافت که احتمالاً با او چه کار دارند. جَلد از جا برخاست. چنگی خمیر ترش، خمیر مایه، برداشت، در کشکاب آغشت و چابک سوی خانه‌ی خان شتافت.

 او شاخ نبات را تا آن‌روز درست و از نزدیک ندیده بود  و مهر خاصی هم به او نذاشت. گاهی دیده بود که شاه شمشاد‌‌قدان، خسرو شیرین‌دهنان، چون کبکی می‌خرامد و از پیش دکان می‌گذرد و شاید نظری نیز بی‌خیال بر اوی درویش می‌اندازد. اما در این دیدن‌ها مقنعه و پوشش‌های دیگر  دختر و همچنین گرفتاری جوان به کار و اشتغالات درس و زندگی، غالبا مانع از آن بود که شمس‌الدین، شاخ نبات را خوب و آن‌چنان‌که باید، چراگاه نظر کند. چشم پسند و خریداری بر او بگمارَد و از معجزات حسن او آگاه شود.

خاتون وقتی حافظ را دید گفت: کاکو، بشتاب که گلبُنم آتش گرفت. شاخ نبات بر تختی مفروش نشسته بود و با دستی دست دیگرش را ، بالاتر از جای نیش زنبور محکم گرفته بود. نشسته بود اما بی‌تاب و قرار، مدام ناله می‌کرد و از جور درد چنان می‌پیچید که دیگر چندان پروای نیک و بد و محرم و نامحرم نداشت و ازین‌رو بسیاری از آیات جمالش بی‌حجاب و مانع مانده بود. خاصه بَر و دوش و گل و گردن و خال هندو و خاصه، آن دو چشم آهوانه‌ی شیرگیر و افسونبار که تنها مگر حافظ می‌توانست گفت چگونه بود و چه حال و هوایی داشت.

خواجه از ماجرای گزیدن و این‌که چه زنبوری بود پرسید و چندبار از آن خمیر تکه‌تکه برجای نیش گزنده گذاشت. لختی نگهداشت. بعد برداشت دور انداخت و آخر هم یک تکه بزرگ همانجا گذاشت. گفت یک‌چند نگهدارد. کم‌کم درد واگذاشت و هنگامی‌که تقریبا آرام گرفت و شاخ نبات از سر شکر نگاهی بر طبیب ارجمند خود گماشت، افسون چهار چشم در سه لحظه‌ی سحرآمیز، دو دل را در زیر یک بارش ممتد از جادوی جوانی شست و لرزاند و بی‌خویشتن کرد، دیگر حافظ شاید بیش از آن دختر دریافت که ازین پس آن جوان بی‌خیال و آسوده‌ی چند لحظه پیش نیست
گلی‌جان بیگم به کنیزی گفت:
بَبم، برو یک تنگ شربت بهار بیار. طبیبُک ما خسته شد. گلویی تر کند. و بعد به حافظ گفت: کاکو شمس‌الدین دستت درد نبیند. نباتم پری درد می کشید. حق داشت بی‌قراری می‌کرد. زنبورهای پائیز که می‌دانی چه بلایند. خدا را شکر درد واگذاشت. خب، بگذریم، اما راستی کاکو جان
شنیده‌ام توخیلی خوش می‌خوانی. خان به شهر برگردد می‌گویم بگوید این‌جا بیشتر بیایی، خان، عاشق آواز است. من و نبات هم خیلی دوست داریم.
 شاخ نبات گفت: داداش صدرو می‌گفت کاکو شمس‌الدین در مکتب، قرآن هم خوش می‌خواند.

***

باری ،گویند کاکو شمس‌الدین ما و شاخ نبات چند سالی، نهفته ازاین و آن ، آشنای رازهای عزیزی بودند و اگر چه این عشق حافظ به شکست انجامید و شاخ نبات را خانی همشأن پدرش به خانه‌ی خود برد و عاشق را جز صبر و سازگاری چاره‌ای نماند، اما خاطره‌ی این نخستین عشق، تا واپسین دم عمر، دمساز دل شاعر بود.

گویند شبی که خواجه بسیار شکسته خاطر و از شکست در این عشق بسی دردمند و اندوهگین بود، در کوهساران شرقی تنگستان (بعضی تنگ الله‌اکبر نوشته‌اند) به جایگاه مقدسی نزدیک چاه مورتزلیشه (بعضی مرتاضعلیشاه نوشته‌اند) پناه برد. نمازی با خلوص دل گزارد و همانجا سر بر سنگی نهاده، خوابش درربود. در خواب چنان دید که گویی فرشته‌ای با شکوه خدائی پیش می‌آید، سرش را از سنگ برمی‌گیرد، دست بر گیسوانش می‌کشد، نوازشش می‌کند و می‌گوید: ای پسر پاکدل! برخیز به پاداش آن صبر و سازگاری که تو کردی و به پاس راستی و صفایی که داری پیر مغان از روان ورجاوند و روح مقدس خویش در تو دمید  و فرّه‌ی ایزدی و تأيیدات ملکوتی همراه تو کرد . اینک در تو چشمه‌ی شور و شعر می‌شکفد. چنان‌که تا جهان باقی است، همه‌ی آفاق از انفاس بهشتی تو به وجد آیند و همه‌ی دل‌ها سرود ترا پناه و پرده‌ی اسرار خود شناسند.

 حافظ از خواب بیدار شد و دید که انگار درهای بهشت به رویش گشوده شده. انگار از همه‌ی غمها، سبکبار است و تن و جانش از نور و نسیم است و انگار از درونش زمزمه‌ای می‌شنود. آنگاه زبانش به سرودن شعر باز شد و سرود:

دوش وقـــت سحــر از غصـــه نجاتـــم دادند
وانــدر آن ظــلمت شـــب آب حیاتــم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
 آن شب قــدر کــه این تـــازه بـــراتـم دادنـد
 
بعـــداز این روی من و آینـه‌ی وصف جمــال
 
کــه در آنجــــا خبـر از جلـــوه‌ی ذاتــم دادند
 
هــاتف آن‌روز بـــه‌من مــژده‌ی این دولت داد
 کـه بــدان جــــور و جفــا صبـر و ثبـاتم دادند
 این‌همه شهــد و شکر کـز سخنم می‌ریــزد
          اجر صبری است کـز آن شـــاخ نباتــم دادند (الخ)

بعضی نوشته‌اند که حافظ، شاخ نبات را به‌زنی گرفت و ازو صاحب فرزندان شد. اما چنان‌که گذشت شعرش حاکی از صبر و ثبات است و شهد و شکر سخن خویش را در اجر صبر از آن شاخ نبات می‌داند.

ادوارد براون نیز بر همین عقیده است و در خصوص قصه‌ی حافظ و شاخ نبات از جمله نوشته: ... راجع به ... این‌که عاقبت او را به‌عقد مزاوجت خود درآورد، دلیل استواری در دست نیست.

(ازسعدی تا جامی، ترجمه‌ی علی اصغر حکمت ـ چاپ دوم ص 384)      

 ازاین به‌بعد دیگر دو روایت این قصه مانند روایت قبلی است که حافظ با این غزل به انجمن نصروی بزاز رفت و چه و چها که گذراندیم.
چنان‌که می‌دانیم هنوز هم هنگام تفأل به دیوان حافظ باید او را به نام همین معشوقش سوگند داد که: ای خواجه حافظ شیرازی! ای‌که محرم هر رازی! ترا به آن شاخ نباتی که می‌نازی...

(اشاراتی در حواشی و متن از سعدی تا جامی)    

 

حافظ و دختر مُفتیِ شهر

شعر حافظ دیگر در شهر رواج یافته بود و حتی به خارج از شیراز نیز سفر کرده بود. سفر به نزدیک‌ها و کم‌کم دورها. دوستداران شعر، چندی بود که نسیم نفسی تازه و شیرین در غزل‌ها وزان و روان می‌دیدند. ذکر جمیل حافظ در افواه خاص و عام افتاده بود و بسیار بودند کسانی‌که به دیدار او شوق داشتند و آرزو می‌کردند که او را در محافل خود ببینند. خاصه که او هم حافظ قرآن بود و هم مثل حافظان دیگر، زهد خشک نداشت، خشکه مقدس نبود. بلکه تردماغ بود و لطیف‌طبع و ترانه‌گوی و تر‌زبان و گذشته از این مراتب، شاعر بلیغ و فصیحی نیز بود. معارف شرقی و اسلامی را با حکمت اشراقی درآمیخته بود و لطایف حکمی را با نکات قرآنی و موسیقی و شعر، جمع کرده بود. می‌گفت و درست و به‌هنجار می‌گفت که:

زحافضان جهان کس چو بنده جمع نکرد
لطایف حکمی با نکات قرآنی

اینک بعضی ابیاتی را که حافظ در آن‌ها به خوش‌خوانی خود اشاره دارد، ذکر می‌کنم. البته بد نبود اگر مختصری هم راجع به اصطلاح حافظ در مورد قرآن و حدیث نقل می‌کردیم و نیز خوش‌آوازی حافظان قرآن (نه حدیث)، اما این بگذاریم تا فرصتی به از این. باری حافظ ما می‌گفت، و راست می‌گفت که هم حافظ قرآن بود و هم اهل قول و غزل:

دلم از پرده بشد، حافظ خوش لهجه کجاست
تا بــه قـــتول و غزلش ساز نوایـــی بکنیم


می‌گفت و همه می‌دیدند و می‌شنیدند که راست می‌گوید
.

ز چنگ شهره شنیدم که صبحدم می‌گفت
غـــلام حافظ خوش‌لهجه‌ی خــــــوش‌آوازم

می‌گفت و همه می‌دانستند که راست می‌گوید وقتی می‌گوید:

غـــزل‌سرایی ناهید صــرفه‌ای نبتترد
در آن مقـــام که حـــافظ بـــرآورد آواز

باری همه آرزو داشتند که حافظ خوشخوان را در محفل حود ببینند و اشاره‌ی خود او نیز مؤید این معنی است که:

غزل گفتی و در سفتی، بیا و خوش بخوان حافظ
کــه بر نظـــم تو افشانـــــــد فلک عقــــد ثــــریا را

همه‌ی بزرگان آرزو داشتند که خود حافظ غزل‌های بلند و دلنشین خود را در محفل انس و عیش ایشان به آواز خوش خویش بخواند. از آن‌جمله البته شاه شجاع که هم شاعر بود و صاحب ذوق، هم دوستدار صحبت شعرا. اما حافظ در اوایل امر خوش نداشت که با این و آن معاشرت کند. کمتر بجایی می‌رفت و غالباً سرگرم شعر و شور خویش بود. خاصه که باز سرش به عشقی گرم شده بود.

آورده اند که او سر و سری داشت با زاده‌ی مفتی شیراز که هم شیفته شعر و آواز بود، هم بسیار زیبا و نازنین صنم. حافظ نهان از همه‌ی چشمها، با او عشق می‌باخت و مجلسی می‌آراست. می‌نوشیدند و می‌خواندند و داد دل از عمر گذران می‌ستاندند. گویند روزی در خلوتی با فرزند مفتی شیراز بزم عیش و نوشی داشت. باده ای بود و پناهی و شبی خلوت و شاد. شاه شجاع که ازین عشق باخبر شده بود، مترصد بود که باری ایشان را غافلگیر کند و آن شب به او خبر دادند که هم‌اینک حافظ با زاده‌ی مفتی خلوت کرده است. شاه شجاع خود را به بزمگاه ایشان رسانید و نهفته و آهسته از دریچه‌ای مشغول نظاره‌ی ایشان شد. باده در عاشق و معشوق اثر کرده بود و حال خوشی داشتند. حافظ قرابه برگرفت و پیاله‌ای پر کرد و به دست دلبند خویش داد و او نوشید. همین‌که حافظ خواست نُقل برگیرد و به دهان یار گذارد، چشمش به دریچه افتاد و دانست که حال از چه قرار است. شاه شجاع بلند آواز داد که دیگر چشم ما روشن! و خواند:

حافظ قرابه‌کش شد و مفتی پیاله‌نوش

 و حافظ بی‌درنگ بر بداهه جواب داد:

در عهـدِ پادشاهِ خطـــابخشِ جُرم پوش

 گویند که معشوقه از آن جای، آرام آرامک، خود را به پناهی کشاند و رفت. شاه شجاع لختی به‌جای خاموش ماند و آنگاه دعوت قبول کرد. بیامد و بنشست و پیاله‌ای چند بنوشید. میانه‌ی صحبت گرم شد و در آن اثنا شاه شجاع خواستار گشت که حافظ بیشتر به بزم‌های او بیاید و هم خواست که مناسب حال شعری بخواند. حافظ آن دو مصرع را مطلع غزلی کرده، چند بیتی بگفت و از آنجمله این دو بیت :

عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار
 عــــذرم پذیـــر و جرم به ذیل کــــرم بپوش
 تــا چنـــد همچــو شمع زبــان آوری کنـی
 پروانه‌ی مــــراد رسید، ای محب،خمــوش

***

 هم، آورده اند که قضا را این معشوقه‌ی حافظ، خود به نهان دلبسته‌ی لولی‌وشی عیار‌شیوه شده بود که در جمع لولیان پیشه‌ی آهنگری داشت و چون بسیار خوش‌آواز بود او را شورانگیز لقب داده بودند و گاه در بزم‌های شاعر، راه می‌یافت. حافظ از احوال دلدادگی معشوقه‌ی خویش کمابیش آگاه شده بود اما ظاهر نمی‌کرد، جز آن‌که با او پیوسته از تقوی و فضیلت سخن می‌گفت و از بی‌حفاظی پرهیزش می‌داد و او در جوابش می‌گفت : اگر به این مجالس اخیر اشاره می‌کنی، بدان تو خود بزم‌آرایی کرده‌‌ای و طرح آشنایی‌ها افکنده‌ای. اما گمانِ بد مبَر که شورانگیز فرشته است.
روزی در بزمی که حافظ میان آن دو نشسته بود و شورانگیز در مجاوبه با حافظ گاه آواز می‌خواند، زاده‌ی مفتی از حافظ خواست که غزلی حسب حال برای او بگوید . حافظ ملول بود ازین‌که می‌دید او سخت بی‌حفاظ نشسته‌است و غالباً از چهره و چاک گریبان شورانگیز چشم بر نمی‌گیرد. اما قبول کرد و این غزل بگفت و در آن اشارت‌ها گنجاند و پس از خواندن غزل از مجلس برخاست و گویند ترک آن معشوق کرد
:

دلم ربــوده‌ی لولـــــی‌وشی ست شورانگیـز
دروغ وعــــده و قتــــــال وضــع و رنگ آمیـــــز
فـــدای پیـــــرهــــن چاک مــاهــرویــــان بــاد
هــزار جــامـه‌ی تقــــــوی و خرقـــه‌ی پرهیـز
فرشته عشق نداند که چیست، قصه مخوان
بخــــواه جــــــام و گــلابــی بخــاک آدم ریـــز
میان عاشق و معشوق هیچ حایــل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز

                                                                                                (اشاراتی در مجالس العشاق)

نقل علیابن ابیطالب در باره‌‌ی حافظ

رواج روزافزون و محبوبیت و شهرت حافظ موجب شده بود که عقاید گوناگون در این باره ابراز شود و داستان‌ها پرداخته آید. از جمله این داستان که شاید هم در زمان خودش زبانزد خاص و عام بوده‌است.
نقل است که روزی امام علی‌بن ابیطالب با جمعی از اصحاب به کنار فرات راه
می‌رفت. ناگاه  قرطاس و قلم خواست. آنگاه به‌قدر چند قطعه کاغذ مطالبی نوشت و در آب انداخت. اصحاب گفتند که:ای امیر مؤمنان این‌ها چه بود که نوشتی و چرا به آب انداختی؟ جواب شنیدند که این‌ها معارف و حقایقی بود [که شاید اکنون روزگار تاب و تحمل آن ندارد] بعد از چند قرن در شیراز عارفی سخنور از اولیای خدا به‌وجود خواهد آمد و این کلمات كه اکنون به آب سپرده‌ام از زبان او جاری خواهد گشت... وآن عارف حافظ شیرازی است .

)                                                                                                          قصص العلماء تنکابنی(

حافظ و گربه‌ی عابداخوان و حافظ

گویند که میانه‌ی شاه شجاع و حافظ چندان گرم نبود. زیرا حافظ کمتر به دربار شاه شجاع آمد و رفت می‌کرد و نمی‌كوشید که مثل دیگران خود را شیرین کند. دشمنان و حسودان حافظ نیز از او نزد شاه گاه و بیگاه بد می‌گفتند و خاک تیرگی در میان می‌پاشیدند و دیگر این‌که حافظ، لاابالی گونه می‌زیست و بی‌پروا سخن می‌گفت و گاهی نیز که علی‌الرسم و برای ایفای وظیفه غزلی برای او می‌فرستاد، ابیات مدح را کوتاه می‌گرفت و چندان داد ستایشگری نمی‌داد. و هم آورده اند که شاه شجاع به عماد فقیه کرمانی شاعر و شیخ الاسلام معروف، اعتقادی تام و تمام داشت و معروف است که این شیخ شاعر، گربه ای داشت آموخته و تربیت شده و مثل گربه‌ی قصه‌ی عبید زاکانی وگربه‌ی کلیله و دمنه، عابد و زاهد و مسلمانا، چنان‌که هرگاه عماد فقیه به نماز می‌ایستاد، گربه‌ی دست آموز او نیز پیروی امام و مربی خویش می‌کرد و درست مانند مأمومی در نماز جماعت، آداب قیام و رکوع و سجود بجای می‌آورد.

شاه شجاع این حرکات را به حساب کرامت عماد فقیه می‌گذاشت و در حق او احترام بسیار مراعات می‌کرد. داستان گربه‌ی عماد فقیه مشهور بود. حافظ که دشمن مکر و حیله و روی و ریا بود، غزلی گفت و در آن به تعریض از گربه‌ی عابد یاد کرد و از حقه‌بازی و دام و مکر سخن گفت و از جمله گفت :

ای کبک خوشخرام کجا می‌روی، بایست
 غــرّه مشو کــه گربـــه‌ی عابد نمـــــاز کرد !

این غزل را به گوش شاه شجاع رساندند. گویند شاه که معتقد عماد فقیه بود از کنایات و تعریض‌های حافظ رنجیده خاطر شد و از وی کینه به‌دل گرفت. این قصه را با آن‌که بسیاری نقل کرده‌اند، بعضی از ادیبان امروز مطابق با حقیقت نمی‌دانند و ما به‌زودی باز دراین خصوص سخن خواهیم گفت. (حبیب السیر و بعداز او تقریباًهمه جا)

حافظ و پیر گلرنگ

گرچه حافظ از آن‌جا که گذرگاه عافیت را تنگ و خرقه پوشان را اغلب اهل ریا و رنگ می‌دیده، همیشه تک‌چری جریده‌رو بوده است و از رنگ تعلق آزاد، جام جم را از شیخ جام خوشتر می‌داشته، و چنان‌که بعضی (منجمله جامی) نوشته‌اند، دست ارادت به پیری و مرشدی خاص نداده بوده است. اما بعضی دیگر نوشته اند و در آثارش نیز اشاراتی هست، ـ که لااقل در طرفی از ایام عمر، خاطرش از تعلق واحترام و ارادت نسبت به بعضی پیران زمانه خالی نبوده است. علیالخصوص که در زمان او، همه جا، خاصه در شیراز و شهرهای نزدیک آن ـ که امنیت و ایمنیش از جاهای دیگر بیش بوده ـ مسندها و خانقاه‌های بسیاری پیران دایر و گذرگاه و دام جماعات، زایر و سایر بوده است.

 از جمله نوشته‌اند که خواجه‌ی ما از ارادتمندان و معتقدان مرشدی بود نامش پیر گلرنگ که شیخ الشیوخ زمان خود بود و در شیراز مشهور بود. رخساری گلگون و پر‌نور داشت که چون شمع طرب برافروخته بود و شاید او را ازهمین جهت پیر گلرنگ می‌گفتند . این پیر اکثر اوقات را در جامع عتیق شیراز می‌گذراند و هم در آن جا مریدان به دیدارش می‌رفتند و مجالس می‌شنفتند. احتمالاً او بی‌ریا و آزاده و دارای سخنی گرم و گیرا بوده‌است و نفسی حق که لاابالی بی‌تعلقی چون خواجه‌ی ما به او احترام می‌گذاشته.

و دیگر از پیران صاحب منصب شیراز، مردی بود که او را شیخ زین‌الدین علی‌کلاه می‌‌‌گفتند. این علی‌کلاه، کوته آستین ازرق پوشی بود اهل عزایم و اوراد و صاحب تسخیر که ازو کارهای عجیب سر می‌زد. از جمله گربه‌ای پرورده بود که همچنان‌که در فقره‌ی پیش گذشت، با او به نماز می‌ایستاد و تقلید عبادت می‌کرد و مریدان گول، این شیادی و شعبده‌ی او را از جمله کراماتش می‌دانستند. میان پیر گلرنگِ صوفی صافی و علی کلاهِ کوته آستینِ ازرق پوش، نهانی نقاری بود و لاجرم این نقار به مریدان دو پیر هم سرایت می‌کرد. چنان‌که گفته‌اند عماد فقیه مرید علی ‌کلاه بود.

شاه شجاع نیز از آن ارادتمندان و معتقدان عماد فقیه و ازین رهگذر، مرید علی کلاه، اما خواجه حافظمرید یا دوستدار پیر گلرنگ بود. حافظ در بعضی شعرهای خود به آن مراد شیاد و مریدانش طعن و تعریض‌ها دارد و پیر خود را می‌ستاید از جمله گفته‌است:

پیـر گلــرنگ من انـــدر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نـــداد، ارنــه حکایت‌ها بود
یـاد باد آن‌که در آن بزمگـــه خلـق و ادب
آن‌که او خنــده‌ی مستانه زدی صهبا بود
یادباد آن‌که رخت شمع طرب می‌افروخت
ویــن دل سوختــه پروانــــه‌ی نا پــــروا بود

و هم در تعریض به علی‌کلاه که با شعبده و نیرنگ گربه‌ی عابد خود را به نماز وامی‌داشت گفته :

صوفـی نهـــاد دام و سر حقـــــه باز کرد
بنیــــاد مـکـــــــر با فلـک حـقــه‌بــاز کرد
بـازی چـرخ بشکنــدش بیضـــــه درکلاه
زیـــرا که عرض شعبــده با اهــل راز کرد

ای کبک خوشخرام کجا می‌روی،بایست
غــره مشو کـــه گربــه‌ی عابـــد نماز کرد
ایـدل بیــا کـــه مــا به پنــــاه خـدا رویــم
زآنـــچ آستیــــن ‌‌کوتـــه و دست دراز کـرد

تا چندی پیش همه این گربه‌ی عابد را بنا به قول نویسنده‌ی تاریخ حبیب السیر، چنان‌که گذشت، از آنِ عماد فقیه کرمانی می‌دانستند وشعر حافظ را تعریض به او می‌پنداشتند. اما اخیراً پاره‌ای احتمالات و تقریبات می‌نماید که این نسبت با آن حتم و یقین، از غزلسرایی لطیف سخن و متشرع صوفی مشرب کرمان می‌تواند سلب گردد(در سلب این نسبت گویا ابتدا آقای ابن‌یوسف سخنی گفته‌اند و بعد دیگران دنبال کرده اند. در خصوص این مطلب، ر.ک: حواشی پاره‌ی دوم آتشکده آذر به کوشش آقای سادات ناصری ـ چاپ8 ـ337 ـ از ص 624 به بعد و حواشی تذکره‌ی میخانه چاپ غزلسرای فاضل گلچین معانی ـ چاپ 1340 ـ از ص 90 به بعد که مطالب منقول ما در باره‌ی پیرگلرنگ و علی کلاه خاصه، نتیجه‌ی تحقیق ایشان است در حواشی میخانه).

گویند یکی از علل ناخرسندی شاه شجاع همین کنایات و تعریضات حافظ به علی‌کلاه و نتیجه‌ی عماد فقیه بود که شاه شجاع به هردوشان سخت اعتقاد داشت.

                                                                                                             (حواشی میخانه و آتشکده)

حافظ و محتسب

نقل است که شاه شجاع برای این‌که پاره‌ای از کدورت‌های خود را با حافظ در میان گذارد. وقتی به دنبال او فرستاد، چون بیامد و نشستند و مجلس قراری گرفت، شاه شجاع گفت: ما عاقبت از کار و هنجار خواجه سردرنیاوردیم. گاهی خبر او را از خانقاه بعضی پیران می‌شنویم، گاه در شعرش تعریض به بعضی هم از آن‌گونه اعزه روزگار می‌نگریم، گاهی او را در بزم باده و عشق می‌بینیم و همچنین دیگر احوال. اما امروز در غیاب خواجه جمعی از اهل ادب می‌گفتند پاره‌ای غزل‌های اخیر شاعر ما تنها از شور عشق‌های عالم علوی مایه نمی‌گیرد. گویا کاشف احوال دیگر نیز هست و از جمله نام فلان معشوق می‌بردند. خواجه‌ی ما چه می‌گوید؟
 حافظ گفت: جواب اینست که هم دوش گفته‌ام، آری

دل، ســرا پــرده‌ی محبـت اوسـت
دیـــده، آئیــنه‌دار طلعـــــت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هـــرکسی پنــــج‌روزه نوبت اوست
گر من آلوده دامنـم ،سهـــل است
همــه عالم گــواه عصمـت اوست

و این غزل را تا به آخر خواند. شاه شجاع از لطف غزل و شجاعت و صراحت او بشكفت و طاعنان خاموش ماندند. یکی از حسودان پس از لختی که سکوت به موجبی شکسته بود و آن حال و حشمت واثر شهامت حافظ فرو نشسته، دُمی جنباند و برای خوش آمد شاه شجاع گفت: البته خواجه‌ی بزرگوار امروز به‌حق، چشم و چراغ اهل معنی است. اما گذشته از تعریض به بعضی اعزه که بر لفظ مبارک رفت، تعریض به حضرت مبارزی دام ملکه نیز گاهی در غزل‌های خواجه مشهود می‌افتد .

اگرچه باده فرحبخش و باد گلبیز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

در آستین مرقّع پیـــاله پنــهان کـــن
که همچـو چشم صـراحی زمانه خونریز است

و روی به حافظ کرده گفت: مقصود از محتسب در این شعر کیست؟ و خونریزی کدام است خواجه‌ی ما در این چه می‌‌گوید؟
 حافظ گفت: اگر چه مصطلحات شعرا و مقاصدی که ایشان راست، از مقوله‌ی دیگر است، اما مقصود از محتسب در غزل من، به‌عین، همان است که در رباعی حضرت ابوالفوارس شجاع زمان . و آنگاه این رباعی شاه شجاع را بخواند که مثل غزل خودش، معروف بود و اشاره دارد به سختگیری‌ها و خشکی‌ها و اطوار متعصبانه‌ی امیر مبارزالدین محمد پدر شاه شجاع که مردم آن‌همه آزارها و خم‌شکنی ها و بستن میخانه‌ها و تعصبات که او داشت، لقب محتسب به‌او داده بودند :

در مجلس دهـــر، ساز مستی پست است
 نه چنگ به‌قانون و نه دف بــــر دست است
 رنــدان همـــه تــرک مِی‌پــــرستی کـــــردند
 جز محتسب شهر که بی‌مِی، مست است

نقل است که شاه شجاع متبسم گشت و دیگر در این زمینه چیزی نگفت. طاعنان، زبانشان در دهان بمرد و خاموش و خجل شدند.

(بعضی اشارات در مجالس العشاق)        

مشاعره‌ی حافظ و ملک‌خاتون

یکی دیگرازعلل ناخشنودی شاه شجاع را این دانسته‌اند و آورده اندکه ملک‌خاتون زن شاه شجاع دوستدار شعرو صحبت شاعران بود و خود نیز مانند شوهرش طبع نظمی داشت و گاه با بعضی از شعرای دربار مشاعره می‌کرد بدین‌گونه که مجلس می‌آراستند و او پشت پرده می نشست. شاه شجاع و میهمانان این سوی پرده می‌نشستند و آن‌گاه به قال ومقال می‌پرداختند. هنگامی‌که شهرت حافظ به‌همه جا رسید و شعرش نقل و نقل محافل شد، ملک‌خاتون هوس کرد با حافظ نیز دست و پنجه‌ای نرم کند. و رو برداشت که حتماً باید حافظ را شجاع دعوت کند تا با او به مشاعره بنشیند. هر چه شویش ازین دعوت سرباز می‌زد، ملک‌خاتون اصرار، بیش می‌کرد. شاه شجاع می‌گفت این مرد نه از آن‌هاست که تو دیده‌ای. با او به شعر بر نمی‌آیی که سهل است، می‌ترسم او این دعوت را نپذیرد و من ناچار شوم با وی رفتار دیگری پیش گیرم. یا این‌که شاید قبول کند و بیاید، اما به‌اجبار و رنجیدگی خاطر. یا شاید موجبی پیش آید وسخنی در میانه گفته شود که خوشایند و پسندیده نباشد. باری ازین هوس بگذر. اما ملک‌خاتون نمی‌گذشت و چون عزیز بود و هم او را به تنگ آورده بود، روزی ناچار حافظ را برای این مقصود دعوت کرد. خواجه وصف این زن را و نیز بعضی ماجراهای او را با شاعران شنیده بود. باری مجلس هم به‌قرار همیشه آراسته شد. ملک‌خاتون از پشت پرده گفت:حافظ مطلعی بفرمائید.
 
حافظ گفت: اول نیک‌زنان.
جواب آمد: اول نیکمردان. زیرا بسیار به طبع خود غره بود و بدیهه‌هایی که پیش ازین با دیگران گفته بود، او را کبریا و رعونتی داده بود. حافظ مطلع غزلی  را که صباح سروده بود، خواند:

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
 گــل آدم بسرشتنـد و بـه پیمانه زدند

آن زن که سهل است، از میان نرّه‌مردان و فحول ائمه‌ی سخن، کدام شاعر است که به حریم چنین حدیثی نزدیک تواند شد؟ ملک خاتون چون این بیت بشنید، هر چه خاطر رنجه کرد، قافیه ها پیش نظر آورد و چه و چها، کاری از پیش نبرد. فروماند. چند لحظه و بیش و بیشتر گذشت و سکوت سنگین شد. ناچار زنَک از در مسخره و مزاح درآمد گفت: حضرت خواجه در آنجا بود که گل آدم می سرشتند؟
حافظ گفت: بلی، بانو. زن مسخرگی بیش کرد و حافظ جوابی پر طعنه و تند داد و ملول از جای برخاست و آهنگ رفتن کرد. زن با شرمندگی و خجلت خاموش ماند . شاه شجاع آزرده خاطر و خشمگین ، غران به پشت پرده رفت و با زن پرخاش کرد. گویند این نخستین بار بود که ملک خاتـون از شوی خود درشتی می‌دید. کیفر آنکه با
آن عزیز عالم از در گستاخی و بی‌حرمتی درآمد.

(میخانه)       

شهرت حافظ و شعرش در اقطار عالم

باری دیگر شاه شجاع در محفلی که از شعر و شاعری و غزلسرایی در آن گفتگو می‌شد با حافظ گفت: اصحاب ذوق و ارباب معنی معتقدند، من نيز برآنم که تلون در غزل پسندیده نیست . غزل‌های خواجه همه خوب واقع شده، الا این‌که ابیات آن‌ها از مطلع تا مقطع هر یک حالی و هوائی دیگر دارد. شاید هر بیت در عالم خود کمالی داشته باشد اما این را کمالی نتوان شمرد که در یک غزل، بیتی در معنی تصوف باشد، بیتی دیگر در وصف باده و آن دیگر در عشق و همچنین باقی ابیات همه هر کدام در عالمی دیگر سیر کنند.

حافظ گفت: خداوند شمشیر و قلم ابوالفوارس دوران، شجاع زمان آن‌چه می‌گوید، عین حقیقت است و من گاه درغزل‌ها این شیوه را پسندیده ام. اما با این همه بی‌کمالی و نقص تمام نمی‌دانم چرا شعر حافظ در همه آفاق و اقالیم مشتهر است و زبانزد عام و خاص و روزی چند بعد از آن‌که حافظ غزلی می‌گوید اگر چه خود در گوشه‌ی شیراز نشسته ، همان شعر متلّونش با کاروان‌ها و کشتی ها تا اقاصی اقطار عالم سفر می‌کند؟ اما بسیاری حریفان دیگر هستند که شعرشان با همه‌ی کمالی که دارد پای از دروازه‌ی شیراز یا کرمان بیرون نمی‌گذارد، با آنکه خود مدام چون سیماب بی‌قرارند و چون ماه، دائم در سفر!

بعضی گفته‌اند که حافظ در این جوابش تنها به شعر خود شاه شجاع کنایه نداشت، بلکه بعضی دیگر نیز منجمله عماد فقیه کرمانی مشمول اشاره‌ی او بودند.

(حبیب السیر و دیگر مواضع      (

فتوای فقیهان بر کافر بودن حافظ

آورده اند شاه شجاع که چند بار رویاروی در ماجراها با حافظ، رنجه و آزرده شده بود، سرانجام به تنگ آمده، قصد آزار و کینه‌کشی داشت و پیوسته در کمین بود که مجالی پیدا کند و خاطر رنجور خویش را خوش سازد و ازین معنی با چندی از اطرافیان نیز سخن گفته بود. بعضی از دشمان حافظ و خوش‌خدمتان درگاه می‌گفتند: حضرت سلطان این‌همه خاطیان و خصمان را سیاست کرده‌است و به‌جزا رسانده، شاعری ژولیده را چه محل آنست که موجب چندین ملال و آزار سلطان معظم شود؟ باری اگر کشتن روا نمی‌دارند، می‌توان ازین شهرش راند، یا به یکی از قلاع محابس فرستاد.

 اما شاه شجاع به ملاحظه‌ی شهرت و محبوبیت عالمگیر حافظ و بد‌نامی آزارنده‌ی او و برخی ملاحظات، نمی‌خواست بی‌هیچ بهانه، او را سیاست کند و کشتن که البته دلش بار نمی‌داد، زیرا از هر چه بگذریم او نیز اهل شعر بود و قدر حافظ را می‌شناخت که تا چه پایه است. آیا حیف نبود که یک چنین نازنینی را که بارها در غزل‌ها او را ستوده بود و ذکر خیرش را منتشر کرده بود، به جرم چند فقره حاضر‌‌جوابی یا سرسنگینی و عزت نفس ، عرضه نیستی کند و خود را بدنام ابد گرداند؟ اما بی میل نبود که بهانه‌ی ظاهر به‌صلاحی بیابد و او را یا گوشمال دهد یا مشمول عفو و بیش از پیش ممنون و اجیر خود کند و این بهانه پیدا شد. به‌تازگی غزلی از حافظ شهرت یافته بود که چنین مقطعی داشت :

گرمسلمانی ازینست که حافظ دارد
آه اگـر از پس امــــــروز بـود فــردایی

شاه شجاع دید رایحه‌ی کفر می‌شنود. با فقیهان و خوش‌خدمتان مشورت کرد. ایشان نیز چربش کردند که‌: بلی، این بیت حاکی از آنست که گوینده‌ی آن در قیام قیامت شک دارد و شک در قيامت از مقوله‌ی کفر و کافری است. محضری کردند و فتوی نوشتند و کسی را به دنبال حافظ فرستادند. قضا را آن فرستاده از دوستان حافظبودو ماجرا را برای او نقل کرد که حال و کار ازین‌ قرار است. گویند حافظ مضطرب شد و چاره‌ای جز رفتن نیز نداشت. اما پیش از رفتن به دربار، در سر راه نزد ابوبکر زین‌الدین تایبادی رفت که از معاریف عرفای خراسان بود و پس از ویرانی خراسان به‌دست تیمور، سفر بر حضر برگزیده، قصد رفتن به مکه داشت و چندی بود که موقتاً در شیراز منزل گرفته بود و به حکم همآهنگی‌‌ها با حافظ میانه‌ی مناسبت گرم داشت. وقتی زین‌الدین ماجرای فتوای فقیهان را شنید و اضطراب دوست خود را دید، گفت غم مدار که این مشکلی نیست. هم در راه که به دربار می‌روی بیتی دیگر به سیاق این غزل بگوی، حاکی ازین معنی که دیگری چنان می‌گفت و آنرا پیش از مقطع بیاور تا به مقتضای این دلیل و مقدمه که نقل کفر کفر نیست ، از مهلکه نجات یابی. حافظ خوشحال شد و همچنین کرد. وقتی فقیهان از حافظ اقرار گرفتند که آن بیت او گفته، فتوی برخواندند و مجلس منتظر جواب بود. حافظ گفت‌: ائمه‌ی این مجلس همه بر‌حقند و فتوای ایشان نیز بر بنیاد تحقیق. قوام مبانی اسلام نیز هم از این‌گونه امامان و فتاوی است. اما این شکسته خاطر می‌پرسد که آیا نقل کفر هم از مقوله‌ی کافری است؟ جماعت خاموش ماندند و به هم نگریستند . حافظ گفت: حضرت ابوالفوارس که خود جامع علم و عمل است چه جواب می‌دهد؟

 شاه شجاع گفت جواب بدهید. فتوی دهندگان همه اتفاق کردند که نقل کفر، کافری نیست. آن‌گاه حافظ گفت: آنان‌که غزل را به سمع عزیزان رسانده اند این بیت پیش از مقطع را نقل نکرده‌اند که هم من گفته‌ام :

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در میکده‌ای با دف و نی ترسائی
گر مسلمانی ازینست . . . (الخ)

و بدین‌گونه، خواجه‌ی شیراز از آن مهلکه‌ی خطرناک رهایی یافت. این قصه هم مثل بیشتر قصص حافظ بعید نیست که به‌مناسبت ابیات، پرداخته شده باشد. زیرا اگر قصد خرده‌گیری و آزار باشد، می‌توان گفت و بهانه گرفت که چرا مؤمن با خلوص، از حدیث کفرآمیز خوشش بیاید و بگوید این حدیثم چه خوش؟ و نیز ترسایان به شکلی از قیامت معتقدند.

(حبیب السیر و بعد از آن تقریباً همه جا)     

حافظ و قناعت‌جویی و آرام‌خویی

 آورده اند که محمود شاه بهمنی از سلاطین هند که مقر سلطنتش حیدرآباد دکن بود، به سابقه‌ی دوستی و طبیعت خویش، اشتیاق به زیارت حافظ داشت.  زیرا آوازه‌‌ی خوش و شعرهای دلکش او را شنیده بود و می‌خواست مجلس خود را به وجود او زینت بخشد و در میان اقران به چنین نصیبی بنازد. این شاه که خود صاحب ذوق بود و به فارسی و عربی شعر می‌گفت، دارای دستی بخشنده و طبعی کریم بود و در بارگاهش مرسوم این بود که از شعرای عرب و عجم و روم و هند هر که نزد او می‌آمد یا شعری مجدانه می‌فرستاد، به ازای اولین شعر هزار مثقال زر عیار به او صله می‌دادند. پس از آن رابطه‌ی‌ هر کس به میزان ارجمندی و هنرش بر قاعده‌ای قرار می‌گرفت. باری، شاه محمود وزیر خویش میر‌فضل‌الله را گفت: ما باید به هر شیوه که ممکن است گوی از اقران ببریم و حافظ را نزد خود آوریم. میرفضل‌اللهگفت: خواجه اهل سیر وسیاحت نیست. مگر نشنیده‌ای که همه‌ی سلاطین زمانه او را دعوت کرده‌اند و اجابت نکرده. بالاترین حد اجابت او اینست که احیاناً صله‌ای قبول کند و قطعه یا غزلی بر طالبان خویش فرستد. او قدم از شیراز بیرون نمی گذارد، مگر نشنیده ای که گفته:

نمی‌دهند اجازت مرا به سیر و سفر
نسیـــم باد مصلـــی و آ ب رکنــــاباد

او حتی به سفرهای نزدیک به روم، عراق عرب، آذربایجان هم نمی‌رود، تا چه رسد به هند و سفر دریا.
شاه محمود گفت: در شعر او اشتیاق سفر هست. چنان‌که فی‌المثل شوق آذربایجان در این بیت که گفته
:

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی ومشکین کن نفس

 و شوق عراق درین بیت:

 ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
 
خــرم آن روز که حافــظ ره بغداد کند

 و همچنین بسیاری شعرهای دیگر که حاکی ازین‌گونه معانی تواند بود که او از تنگدستی و بی‌زاد و توشگی، ناچار حضر بر سفر برگزیده است وگرنه خواستار آن هست که گوهر خود را به خریداران دیگر نیز ببرد.
 
میرفضل‌الله نقدینه‌ی هنگفتی با نامه‌‌ی دعوتی، به‌آداب و آئین برای حافظ فرستاد که کشتی محمود‌شاهی در بندر هرمز انتظار ترا دارد. همتی کن و ما را سرفرازی بخش.

 خواجه که از طول اقامت در شیراز ملول شده بود، این بار دعوت خواستاری بدین حد و جلال را پذیرفت و عزم سفر کرد. از آن نقدینه چنان‌که نوشته اند، مبلغی خرج حوائج خواهرزادگان خود کرد، مبلغی نیز صرف گزاردن وامهایی که داشت و با مابقی از شیراز به سوی بندر هرمز روانه گشت. قضا را در قصبه‌ی لار یکی از دوستان کهن خویش را دید که از کج‌تابی روزگار، در تنگنای پریشانی و ادبار افتاده بود. از آنجا که آئین آزاده‌خویی و بلند نظری هنرمندانه‌ی او بود، رعایت حال آن دوست را بر حسابگری سوداگرانه مقدم داشت و بهرحال کیسه‌ی پاک و پتی، هرچه بادابادگویان، پیش از ظهری به بندر هرمز رسید.

اتفاقاً دو تن از دوستان بازرگان حافظ، خواجه زین‌الدین همدانی و خواجه محمد کازرونی هم با همان کشتی قصد سفر به هند داشتند، در پی مقاصد تاجرانه‌ی خویش و چون از وضع و حال خواجه آگاه شدند، مخارج سفر او را تا هند تقبل کردند و او اگر چه از قبول منت اکراه داشت، چون به محمود شاه و میر‌فضل الله قول آمدن داده بود، لاحولی گفت و احتمالاً چابک‌تر از سندباد بحری قدم به عرشه کشتی گذارد. اما از بد حادثه یا حسن اتفاق هنوز لنگر از ژرفا نکشیده بودند و سفینه از ساحل جدا نشده بود که ناگاه دریا اندکی طوفانی شد و عربده و اشتلم آغاز نهاد  و از آنجا که اصلا حافظ جماعت با این‌گونه شوخی و شلتاق‌ها چندان میانه‌ی خوشی ندارند، خواجه هول‌زده، اما با دلیری تمام، احتمالاً چالاکتر از سندباد بحری، به‌خشکی پرید. کم‌کم نیمروز شده بود. قرار بود کشتی، پسین آن‌روز حرکت کند. دریا نیز کمی پس از فرود آمدن آن دلیر شیردل به خشکی، نسبتاً آرام گرفت. اما هر چه دوستان، پیک محمود شاه، ناخدا و دیگر بندگان خدا اصرار و ابرام کردند، خواجه گفت: خیر پیش و بلا دور، ما طایفه‌ی آرامخویان اصلاً اهل این ‌جنجال‌ها نیستیم. به‌سلامت.ا و نامه ای حاکی از چند و چون ماجرا با غزلی به پیک سپرد تا محمود‌شاه و میر فضل‌الله را ارمغان برد. چند بیت ازآن غزل اینک :

 دمی با غــم بسر بـــــردن جهان یکسر نمی‌ارزد
 
به می بفروش دلق مــا کزین خوشتـــر نمی‌ارزد
 شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
 کــلاهی دلکش است امـــا، به دردسر نمـی‌ارزد
 چه آسان می‌نمـــــود اول، غم دریا به بوی سود
 غلط کــردم که این طوفان به صــد گوهر نمی‌ارزد
 چـــو حافظ در قناعت کوش و زدنیـــای دون بگذر
 کـــه یک جـو منت دونان، دوصــد من زر نمی‌ارزد

 بعضی مورخان یکی از علل ترک سفر و انصراف حافظ را این نوشته‌اند که پیش از راهی شدن، میان وی و آن‌ دو دوست بازاریِ متقبل خرج سفر، کدورتی پیدا شد و بیت اخیر را نیز اشاره به همین قضیه می‌دانند. میر فضل‌الله غزل و ماجرا را برای شاه محمود نقل کرد. محمود یکی از فضلای دربار، ملا محمد قاسم مشهدی را مأمور کرد که به میزان هزار مثقال طلا از نفایس هند خریده برای خواجه ببرد.

(شعر العجم و از سعدی تا جامی)     

حافظ و کنیزکان: سرو، گل و لاله

 یکی دیگر از شیفتگان حافظ و دعوت کنندگان او به هند، سلطان غیاث‌الدین، پسر سلطان سکندر، فرمانروای بنگاله است که در سال 767 هجری بر تخت سلطنت بنگاله جلوس کرده است.

آورده اند که سلطان غیاث‌الدین سه کنیزک خوبروی و هنرمند داشت یکی نامش سرو، دیگری گل و سومی لاله. یکی نوازنده‌ی چیره دستی بود، دیگری آواز خوانی لطیف لحن و آن دیگری رقاصه‌ای شیرین حرکات. این سه را، زالی، مادر یا مربی و دلاله بود که پیش از راه یافتن به دربار سلطان غیاث‌الدین و ارمغان کردن این سه لعبت فتان به او، معروف بود که غسّالی پیشه داشته ، ازین‌رو به روایتی آن سه دختر را ‌ثلاثه غسّاله نیز می‌گفتند و داستانِ آمدن ایشان به دربار غیاث‌الدین و هنرنمایی‌شان به روایات مختلف در همه اطراف و اکناف عالم مشهور و شایع بود. سلطان به این سه کنیزک افسونگر و هنرپیشه، بسیار شیفته و دلبسته بود و از حرکات و هنرشان محظوظ .

روزی از روزهای بهاری در مجلس انس و بهره‌مندی از آن لطیفان به خاطر سلطان مصرعی گذشت این‌چنین که :ساقی حدیث سرو و گل ولاله می‌رود و هر چه کوشید مصرع را بیت و بیش کند، نتوانست. داستان را با شعرا و ادیبان در میان گذاشت. ایشان نیز فروماندند. زیرا رعایت قافیه و ردیف کار را مشکل کرده بود و سلطان نیز همین طرح را می‌پسندید. یکی از فضلا دُمی جنباند و گفت: امروز در عالم شعر، سرآمد همه، حافظ شیرازی است. رای آن‌ است که اگر سلطان مصلحت ببیند این مصرع با وصل حال و ماجرا نزد او فرستاده شود و سلطان از وی خواستار آید که مصرع را بدین طرح برافزاید. باشد که او کاری از پیش ببرد.

غیاث‌الدین که از آرزومندان و مشتاقان زیارت حافظ بود، این رای پسندید و هم بهانه‌ی خوبی برای ایجاد ارتباط با او دانست . ازین‌رو دعوتنامه‌ای همراه نقدینه برای خرج سفر، با وعده‌ی عیش و نوش و خوش‌گذرانی حافظ گسیل داشت. حافظ پیشکش سلطان را پذیرفت اما چون پروای عیش ونوش و کنیزبارگی نداشت، سفر دریا را نیز خالی از هول و خطر نمی دانست، دعوت را قبول نکرد. ولی حاجت مقصود او را برآورد. غزلی با آن طرح سرود و برای او به بنگاله فرستاد و به‌پاس محبتهای او نامش را نیز در غزل درج و ابدی کرد. چون قند پارسی به بنگاله رسید، همه از شیرین‌کاری طبع خواجه درشگفت ماندند. زیرا به بهترین وجه از عهده‌ی آن دشوار برآمده بود. اینک چند بیت از آن غزل:

ساقی حـدیث سرو و گل ولاله می‌رود
ویـن بحث بـا ثلاثــه‌ی غسالــه می‌‌‌رود
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر
کاین طفل یکشبه، ره صدساله می‌رود
شکــر شکن شونــد همه طوطیان هند
زین قنـد پــارسی كه به بنگاله می‌رود
حافظ زشوق مجلس سلطان‌غیاث‌دین
غافــل مشـو کـه کـار تـو از ناله می‌رود

(شعر العجم،ازسعدی تاجامی وبعضی جاهای دیگر)       

سازنده‌ی این قصه که از ادبا و تذکره نویسان هند بوده، در سرهم کردن قصه بسیار تکلف بخرج داده است. در این‌که غزل مزبور از آن حافظ است ( یک بیت و یک مصرع این شعر در فارسی از امثال سایر شده) و نام سلطان غیاث‌الدین فرمانروای بنگاله هم در آن آمده، شکی نیست. شاید سلطان بنگاله از حافظ دعوتی هم کرده باشد یا پیشکشی فرستاده، تقاضای شعر هم کرده باشد و حافظ نیز آن غزل گسیل داشته، اما داستان سرو و گل و لاله، این ثلاثه‌ی غساله، پاک، ساختگی می‌نماید. البته ما خود را ملزم داشته‌ایم که همه قصص و ماجراها را، چه ساختگی باشد و چه حقیقی و مطابق با وقایع تاریخی، نقل کنیم و کردیم، اما برای این‌که میزان ساختگری را بشناسیم، چند کلمه از یادداشت‌های مرحوم علامه محمد قزوینی را درباره‌ی ثلاثه‌ی غساله در این‌جا می‌آوریم. قبلا گفته باشیم که چنان‌که در بعضی کتب آمده است و علامه قزوینی به پاره‌ای موارد این موضوع در یادداشت خود اشاره کرده، علی الرسم باده خواران بعد از غذ ا و طعام، یا هنگام صبوحی و خمار‌شکنی، سه پیاله شرب به فواصل می‌نوشیده‌اند که شوینده‌ی کدورت‌ها و غم‌ها باشد و این سه پیاله‌ی غسل دهنده را ثلاثه‌ی غساله می‌نامیده‌اند و شعر حافظ نیز اشاره به همین رسم دارد. علامه قزوینی نوشته است:

 ثلاثه‌ی غساله شاید اصلش مضمون این شعر باشد و بلا شک همین بوده است اصل آن :

شرب النبیذ علی الطعام ثلثة
فیها الشفاء و صحة الابدن

(و گفته شده است پیاله‌ی اول، تشنگی را می‌شکند و دوم، غذا را گوارا می‌کند و می‌گذراند و سوم، روح و روان را خرّم می‌‌کند و افزون بر این، زائد است.) مناسبتی لابد داشته این مضمون و این اصطلاح با این عادت که بعد از غذا سه مرتبه شراب می‌نوشیده اند . . ثلاثاً سا شرب بعدالغذا و سبعاً اسلی بهن الحزن...

 (ج2 یادداشتهای قزوینی ص 124 )      

 سمرقند و بخارا در قبال خال هندوی ترک شیرازی

آورده‌اند که امیر تیمور گورکان، هنگامی‌که در سفر اولش به سال 789(هـ. ق) به شیراز اندر آمد، همه وجوه اهالی شهر خواه ناخواه، برای خوشامد تیمور به دیدارش رفتند. امیر تیمور از یکایک پرسید و با هرکدام به اقتضا برخوردی کرد و در این اثنا چشم آن داشت و هم اشتیاق که حافظ را نیز ببیند زیرا شهرتش به لطف شعر، نه قهر شمشیر چونان وی، همه‌ی عالم را گرفته بود. اما از مرد معرف، نام حافظ را نشنید. به سیدزین العابدین گنابادی، مقرب درگاه خویش که از مریدان و دوستداران حافظ بود و بارها ازو نزد تیمور ذکر خیر کرده بود، گفت: مگر خواجه در شهر نیست؟ سید گفت: حافظ، پیری گوشه‌گیر است و دیگر حال و پروای تماشا و گشت ندارد، اما من او را به درگاه خواهم آورد.

 وقتی حافظ را نزد تیمور آوردند، در سراپای او آثار فقر و درویشی و ریاضت آشکار بود. تا دیری حدیثی نرفت زیرا حافظ خاموش نشسته بود و تیمور نیز سخنی نداشت.  سرانجام بر سبیل نجوا، اما چنان‌که خواجه نیز بشنود، با سید گنابادی گفت:
ما شنیده بودیم که سلاطین و ملوک روزگار از عجم و عرب و ترک و هندو، بارها صلات موفور گرانمایه و نقود بسیار به خواجه‌ی اجل نثار کرده اند! عجبا که اکنون به‌ظاهر، خلاف شنیده می‌بینیم. یحتمل این فاقه مشهود را دلیلی دیگر است!. حافظ همچنان خاموش بود و لختی بگذشت. تیمور که خواست فی‌المثل مناسب حال، مقالی داشته، شیرینی کاشته باشد،رو به خواجه گفت: فقیر، من به ضرب شمشیر، اکثر ربع مسکون را مسخر ساختم و هزاران ولایت را ویران کردم  تا مگر بخارا و سمرقند که وطن مألوف و تختگاه من است آبادان گردد، آن‌گاه تو درویش به خال هندوی ترک شیرازی خویش، سمرقند و بخارای ما را می‌بخشی و می‌گوئی
:

اگر آن ترک شیرازی به‌دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم، سمرقند و بخارا را؟

حافظ گفت: یحتمل از همین بخشندگی‌هاست که به این فقر و فاقه افتاده ام!

 حافظ و تُرک شیرازی

 این قصه را بسیاری نقل کرده‌اند. اولین کس، گویا دولتشاه سمرقندی است که بعید نیست از ساخته‌های خود او باشد و بعدها دیگران ازو گرفته باشند. منجمله مولانافخرالدین علی متخلص به صفی (پسر ملا حسین کاشفی) در لطائف الطوائف و نیز آذر در تذکره‌ی آتشکده و غیره و غیره. زیرا از چنگیز و تیمور جماعت، حتی اینقدرها هم توقع تردماغی و ذوق نتوان داشت و دولتشاه چنانکه معمول اوست در این قصه نیز مرتکب خطائی تاریخی شده. بدین‌معنی که این داستان را به سفر دیگر تیمور به شیراز و پس از کشتن شاه منصور، ممدوح حافظ مربوط کرده‌است و حال آن‌که سفر دوم تیمور و قتل شاه منصور در795 اتفاق افتاده‌است و آن‌وقت سه یا چهار سال از درگذشت حافظ می‌گذشته. این نکته را آقای گلچین معانی بعد از مرحوم غنی در حواشی لطائف الطوائف و تذکره‌ی میخانه متذکر شده‌اند .

 یکی از صاحب‌ذوقان زمان ما، مرحوم دانش ضیاء لشکر حکیم سوری ـ گفته است:

به بیست سال به شیرازمان اقامت بود
به‌خواجه گو که ندیدیــــم تــرک شیرازی
 پس ای خدای سخن آوران، سخنــوریت
 به حکم قافیــه بوده‌ست و نکتــه‌پردازی!

اگر چه به آن سادگی و آسودگی که امروز مثلاً ترک تبریزی می‌گوئیم یا ترک قفقازی ـ و لفظ صریح و سریع الدلاله به معنای خود است ـ ترک شیرازی نمی‌توانیم گفت اما لابد اصلی داشته است که حافظ چنان گفته است. یکی از یادداشت‌های مرحوم علامه قزوینی است که: ترک شیرازی، به‌غیر از شعر معروف حافظ، این تعبیر در شعر سعدی نیز استعمال شده :

 ز دست ترک ختایی کسی جفا چندان
 نمی‌برد کـــه مـن ازدست ترک شیرازی

(ج2 ـ یادداشتهای قزوینی شماره 253انتشارات دانشگاه تهران، ص 120)   

شاید مثلا تیره ای از قشقائی‌ها یا اهل بعضی از عشایر و ایل‌های دیگر، مقصود آن‌دو شاعر شیراز بوده. بهر‌حال سخن دانش ضیاءلشکر از دقت و حفاظ دور می‌نماید. مخصوصا که ترک شیرازی در شعر حافظ قافیه نیست که آن بزرگ به حکم قافیه نکته پردازی کرده باشد. باز اگر سعدی را می‌گفت لااقل راهی به‌ دهی داشت، گرچه آن‌چنان گستاخ با این قبیل شیوخ قبیله‌ی فضل و ادب سخن گفتن، طریق حرمت و حفاظ و خاصه حد کسانی از طبقه‌ی حکمای سوری نیست که چنین حکم و حکیمی‌ها کنند.

(تذکره دولتشاه ـ لطائف الطوائف و بعضی مواضع دیگر)    

***

اما روایت دیگر این قصه، چنان‌که مرحوم دکترغنی در جلد اول کتاب معروف و سودمند خود از انیس الناس تألیف شجاع شیرازی نقل کرده، به قراری است که ذیلاً می‌آوریم. قبلاً گفته باشیم که بنا به قول آن مرحوم، این رساله، تالیفی است دراخلاق و حکمت عملی از قبیل قابوسنامه و درآن حکایت ملاقات حافظ و تیمور و مولفش یکی از بازماندگان خانواده‌ی اینجورست و کتاب خود را برای مغیث‌الدین ابوالفتح سلطان‌بن شاهرخ‌بن امیر تیمور نوشته است.

روایت ذیل از روایت قبل به چند فایده، ممتاز است که برخواننده پوشیده نخواهد ماند و چنان‌که مرحوم غنی در ص نح و نط مقدمه‌ی کتاب خود توضیح داده، هم بیشتر محتمل الوقوع است و هم از بی‌دقتی نقل دولتشاه و صاحب لطائف الطوائف منزه است. به تناقض دو شخص اخیر ابتدا مرحوم غنی توجه کرده‌است و بعد در حواشی لطائف و میخانه چنان‌که گذشت در این مساله بحث شده .

 آورده اندکه در سفر اول تیمور به شیراز و غلبه برسپاه سلطان زین‌العابدین پسر شاه شجاع، چون تیمور به عللی قصد اطراق در شیراز و تعیین حاکم دست نشانده نداشت، از اهالی شیراز وجوهی طلب کرد و محصلان گماشت تا به‌طریق سرشکن جمع آوری کنند. حافظ هم یکی از ارباب تأهل بود و مبلغی نیز به نام او نوشتند و به محصلی حواله کردند چون آن مبلغ بسیار بود و حافظ چندان تهی کیسه که طاقت پرداختن عشری از وجه را هم نداشت، نزد امیر‌تیمور رفت و اظهار بی‌طاقتی و بی‌چیزی کرد. تیمور گفت مگر نه تو گفته‌ای :

 اگر آن تــــرک شیرازی به‌دست آرد دل ما را
 به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

کسی که سمرقند و بخارا به خالی بخشید مفلس نباشد. حافظ گفت: از همین دست و دلبازی‌ها وبخشندگی‌هاست که کارم به افلاس کشیده!. گویند تیمور را ازین جواب خوش آمد و او را از پرداخت آن وجه معاف کرد.

(تاریخ عصر حافظ ـ ص مه)     

حافظ و پیران ریاکار و مریدان مسندباره

نقل است که سلیم‌دل، مریدی غیور و نیک اعتقاد از مریدان شاه نعمة‌الله ولی را به شیراز گذر افتاد. در آن ایام حافظ از پیران ریاکار و صاحب مریدان مسندباره سخت ملول و نفور بود و حسب حالش این ابیات که گفته بود:

درین زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می لعل و سفینــــه‌ی غزل است
جریـــده رو که گذرگــاه عافیت تنـگ است
پیالـــه گیر که عمـر عزیـــز بی بــدل است
نه من ز بی‌عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علمـــا هم زعلــم بی عمل است

آن مرید سراغ حافظ گرفت و رخصت یافت. چون پاره‌ای نشستند، در محضر خواجه از مراد خویش سید نعمة‌الله دعوی‌ها کرد و شعرها خواند. از جمله قصیده‌ی اخباریه سیّد را که کرامات اوست، فی‌المثل بدین‌منوال که :

شکـر کز لطف رب عــــز و‌‌ جـل
دل پـــــر از نـور یـار می‌بینــــم

بـرخی اطــراف تیــــره و تاریـک
بعضی آفــاق تــــار می‌بینـــــم
روی حق بینقاب و پرده مدام
بینــJم و پـــــرده دار می‌بینـــم
حــالت روزگــــــــار می‌نگـــــرم
قــــدرت کــــردگــــار می‌بینـــم
ســال فـا ذال، رأس نیف مـــأه
صلـــح را بیـــقــرار می‌بینـــــم
زان‌کــه حامیم بعد بصنع مـأه
جنـــگ در روزگــــار می‌بینـــم

و هم ازین‌گونه معجزات پیمبرانه که آن قصیده راست و آنگاه با حافظ گفت: حضرت خواجه چندی است در غزلیات کرامت آیات از یأس و حرمان ناله بسیار می‌کند و به‌تکرار، دم از نفی و انکار می‌زند. مجرب است که هر دل شکسته‌ی ملول که دست ارادت به پیری روشن ضمیر دهد، به یمن انفاس آن پیر در ظلمات سرگشتگی او را وجه خلاصی چهره نماید و طریق نجاتی پدیدار آید. پیر ما حضرت شاه نعمة‌الله گفته است ولله در قائله :

مـا خاک راه را بــه نظــــر کیمیــا کنیم
صد درد را بگوشه‌ی چشمی دوا کنیم

خواجه که این غزل و آن قصیده بیشتر شنیده بود، گفت: البته هدايت موقوف عنایت است ، اما من باری این غزل را پیش آمده‌ام. مرید مشتاقانه گفت: یالیت رخصت بودی، تا مگر خاطر بدان خوش کنیم. حافظ گفت: مضایقتی نیست. از فرط دلتنگی و ملال که در آن حال داشت، فی‌البداهه گفت:

آنان‌که خاک را به‌نظر کیمیا کنند
آیـا بود كه گوشه‌ی چشمی به ما کنند؟

گویند آن مرید بسیاری شکفته شد. فریاد کرد که من از سماع این غزل جمله خانقاهان ماهان را رشک طربخانه‌ی شاهان کنم. خدای‌را مداومت کن. خواجه متبسم مداومت کرد و هم فی‌البداهه گفت :

پنهان زحاسدان بخودم بخوان که منعمان
 خیر نهـــان برای رضای خــدا کنند

مریدک، عظیم شعفناک شده بود. گفت: آری پیر ما آشنایان اهل پنهان بخود می‌خواند، چنان‌که بحمدالله مرا، هم مداومت کن که درد طلب در تو بیدار شده است، و اینک ان‌شاء الله درمان یافتی. حافظ هم بر بديهه مداومت کرد:

دردم نهفتــه بــه ز طبیبـان مدعـی
 باشد که از خزانه‌ی غیبم دوا کننـد !

آن مرید را به شنیدن این بیت، خطوط شوق و شعف در چهره، پاره ای بشولیده گشت، زیرا خواجه ناگاه راه و مقام دیگر کرده بود. اما خاموش ماند و حافظ همچنان دنبال می‌کرد:

معشــــوق چــــون نقـاب ز رخ در نمــی‌کشد
هــر کس حـــکایتی بــــه تصــور چـــــرا کنند؟
حــــالی درون پـــــــرده بسی فتنــــه می‌رود
تا آن زمــان کـــه پـــرده برافتـــد چــــه‌ها کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی‌ست
آن بـه کــــه کار خــود بـــه عنایت رهــــا کنند
می خــور کـــه صــد گنــاه ز اغیــار در حجاب
بهتــــر زطــاعتـــی کــــه بــــه روی و ریا کنند

آورده اند که آن مرید کف بر کف کوبید و برخاست. چهره از خشم برافروخته، آن‌گاه گفت: سلیم‌دل مردا که من بودم که در تو امارت اهلیت و خلوص می‌جستم. ترا همان قلاشی و رندی و احوال مستانه اولیتر. غلط است آن‌که گفتهاند مردان خدا در اوباش ممکنند. و اگر نه تو بودی که حافظ کلام بی‌چونی. هرآینه بدان و آگاه باش، به همت شاه ماهان سوگند که گرد از سر هستی تو بر می‌آورم، به کیفر این ابیات پرکنایه و تعریض که آشنا طلوع است و باقی، روز همه روز بیگانه و ظلمانی. اما به حکم صفایی که مراست، این خیرخواهی از تو دریغ ندارم . زنهار این ابیات به دیوان خویش اندر نیاری که تمامت دفترت به خمول پیش از تو فرو می‌رود و راه فراموشی و زوال گیرد. برای باقی این غزل حافظ رجوع کنید به کلیه‌ی نسخ چاپی و خطی دیوان او  در قافیه و ردیف مزبور.

 (اشاره کوچکی در ریاض العارفین)    

 

 آورده اند که شیخ کمال خجندی و حافظ بی آنکه دیداری روی دهد به صفای دل رابطه‌ی صدق و داد بود و جاذبه‌ی خلوص اعتقاد. شیخ از خواجه شعری می‌طلبید و خواجه سخنان شیخ را می‌خواست و می‌خواند و ذوق حال او را خوش می‌داشت. باری شیخ کمال این غزل را برای حافظ به شیراز فرستاد:

گفت یار از غیـــر ما پوشان نظــــر، گفتم بچشم
وانگهــی دزدیـــده در ما می‌نـگـــر، گفتم بچشم
گفت اگــر گـــردد لبـــت خشک از دمِ ســـوزان آه
باز می‌سازش چو شمع از گریه تر، گفتم بچشم
گفت اگــر سر در بیابان غمـــم خواهـــی نهــــــاد
تشنگان را مژده ای از ما ببر، گفتم بچشم (الخ.)

گفته اند که خواجه این مصرع بخواند که: تشنگان را مژده‌ای از ما ببر، گفتم بچشم رقتی و حالتی کرد و بگریست و گفت: مشرب این بزرگوار عالی است و سوز سخنش از صفای ضمیر حکایت می‌کند و الحق کمال خجندی گاه چنین است.

(دولتشاه)    

 

حافظ و سلمان ساوجی

 ز گفتنی‌های مربوط به حافظ در خصوص داوری معاصرانش، یکی هم اینست که چون سخن او مشهور عالم و منتشر در همه‌ی اقطار شد و از همه شعرای عصر و مشاهیر نزدیک به زبان خویش برسر آمد، شائقان شعر در مقام سنجش او با دیگران برآمدند و بین بعضی از فضلای روزگار گفتگو و لا و نعم در گرفت که شعر او را با شعر ناموران و اکابر گردنکشان نظم مقایسه کنند و از جمله معلوم کنند که مثلاً آیا شعر سلمان ساوجی شهیر عصر  بهتر است یا شعر حافظ؟

سخن سلمان در ایام حافظ بسیار مشهور و معتبر بود و رواج داشت. خواجه که قسمتی از ایام عمر سلمان را دریافته است (سلمان در778 یعنی 14 سال پیش از حافظ درگذشته و تولدش گویا 700 هـ. ق بوده) چنانکه دیوانش حکایت می‌کند به شعر سلمان توجه بسیار داشته. بعضی غزل‌های او را استقبال و بعضی مضامینش را اقتباس کرده. جایی نیز او را به هنرمندی و فضل ستوده‌است.

وقتی حافظ شروع به شاعری کرد شعر سلمان نقل و زبانزد همه‌ی محافل ادب بود و حتی شاید یکی از نخستین سرمشق‌های حافظ در شاعری، سلمان بوده باشد. اما کم‌کم حافظ در سخنوری برآمد و برتر و برتر، تا آنجا که همه‌کس را در پرتو جوال هنر خود از فروغ و جلوه‌گری انداخت و از رونق شهرگان کاست، و همین تابش و درخشندگی روزافزون موجب شده که رفته رفته بین فضلا این زمزمه سر گیرد که شعر کدام یک از دو شاعر مذکور بهتر است؟. این مقایسه و داوری مهم است زیرا هنوز روزگار و گذشت اعصار، قضاوت خود را آغاز نکرده بود. باد مهرگان نوزیده بود تا تناوران ریشه در اعماق، از عشقه‌ها و نیلوفران باز شناخته شوند. سلمان هم هنوز در حداعلای تلألو خویش بود.

 در تاریخ شعر ما یک جلوه از جلوات نقد و نقادی ادبی در این شکل و شمایل تجلی کرده‌است که معتقدان سخن شاعران از صاحب‌نظران و ارباب دعوی شعر و ادب و گاه از خود شعرا، اغلب به نظم درباره‌ی شعرشان داوری بطلبند. در کتاب‌های تذکره و تاریخ و فنون ادب، بسیاری قطعات نقل شده‌است که چنین فحوائی دارد و خود، فصلی از فن سخن‌سنجی است. این کار، گاهی آرام صورت گرفته، گاهی نیز (شاید بتوان گفت غالباً) غوغا و جنجال‌هایی برانگیخته که تماشا در آن‌ها برای شائقان اهل، گاه خالی از تفنن و ذائقه‌ای نیست و به‌هر‌حال این قبیل برخوردها و قضایا از زمره ماجراهایی است که به داستان زندگی و سرگذشت و آثار شاعران مربوط است. همان‌که ما ملزم به نقل انواع گوناگون آنیم.

*** 

آقای دکترعبدالحسین زرین‌کوب در تصنیف سودمند و پر‌ارج خودنقد ادبی، بسیاری ازین قطعات را آورده اند و درشان بحث و نقد کرده اند. باری بعضی از فضلای زمانِ حافظ، در امر داوری میان شعرا و شعر سلمان، قطعه‌ای به روح عطار فرستادند و او نیز قطعه‌ای در جواب گفت که چند بیت از آن هر دو را در این‌جا می‌آوریم تا نمونه‌ای درین مقاله از قطعات مذکور نیز نقل شده باشد.

روح عطار شاعری شیرازی، از شعرای کم‌نور معاصر حافظ که در شعر، گاه روحی تخلص کرده است. دیوانی ازو مانده که گویا به چاپ نرسیده ( ر.ک: از سعدی تا جامی چاپ دوم ص 3 ـ 392). ظاهراً بعضی آثار همین شاعر است که به عطار نیشابوری نسبت داده شده. قطعه‌ی اول اینست:

ملوک مملکت نظـم و ناقـدان سخن
که باد خاطرشان ایمن از حدوث زمان
ز اهل طبــع، گروهــی مخالـفت دارند

پی تراجــح اشعــار حـافظ و سلمـــان
گروهــی از فضــلا متفق كه اين بهتــر
جماعتــی دگــــــر انكــار كنند كـــه آن
به نوک خامه‌ی گوهر نثار سحرنمـای
بیــان کنید کـزین دو، کـرا بود رجحـان

و اینک چند بیت از قطعه‌ی روح عطار ، گرچه روزگار داوری دیگر کرده است:

نموده انــــــد چنیـن مالکـــان ملـک سخــن
کــه کرده اند مسخــر جهان بـــه تیغ بیـــان
بــه این کمینـه که از پیر فکر خویش بپـرس
کــه نطـق حــافظ بــــه یا فصـاحت سلمـان
چو کـردم این سخن از پیـر عقل استفسار
کــه ای خلاصـــه ادوار و زبـــــده‌ی ارکــــــان
بگو کــه شعــــر کدامین ازینــدو، نیکــــوتــر
کــه بـــــرده اند کنون گوی شهرت از میدان
جواب داد که سلمــــان بدهــر ممتاز است
بــه لفـظ دلکش و معنی بکـــر و شعـر روان

دگــــر طـراوت الفــــاظ جــــزل حافــــظ بیـن
کـه شد بلاغت او رشک چشـــمه‌ی حیوان
یکی به‌گــاه بیــان طوطئـی است شکــربار
یکی به‌‌نظم روان بلبلی است خوش الحان
یکی مطـــابق طبــع لطیف، همچــون عقل
یکی منـاسب جسم شـریف همچون جان
یکی بــه گلشن نظـــم است سوسـن آزاد
یکی بــه بـاغ لطائف، چــو لالـــه‌ی نعمـــان
هــزار روح فـــدای دم چــتتو عیسیِ این
هــزار جــــان گـــرامـــی نثـــار گفتــــه‌ی آن

آدم میانه‌حال باید میانه‌گیر هم باشد. مقصود اين كه ازین نحو داوری بی‌رمق هیچ نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود. هیچ مشخصه وخصوصیتی روشن نمی‌گردد. اگر به‌جای اسم هر یک از دو شاعر مورد سنجش، اسم هموزن دیگری هم بگذاریم باز هم انگار فرق نمی‌کند. مثلا به‌جای حافظ بگذاریم خواجو و به‌جای سلمان هم بگذاریم سعدی، در این‌گونه نقادی، تفاوتی پیدا نمی‌شود. باز هم یکی طوطي شکربار است و یکی بلبل خوش‌الحان. یکی سوسن، دیگری لاله. اما خصال هر یک چیست، معلوم نیست. گرچه این مطلب به مقوله‌ی‌   ما ربطی ندارد.

(از سعدی تا جامی ـ نقد ادبی)    

 

تفأل از دیوان حافظ بر جنازه‌اش

 آورده اند که چون خواجه به حسب ظاهر در عمر خویش رندانه و لاابالی می‌زیست، خاصه در اواخر ایام زندگی بس بی‌پروا سخنان می‌گفت، بعد رحلت ( مانند فردوسی) بعضی متعصبان حجری در نماز‌گزاردن بر جنازه‌ی او متأمل بودند. جنازه بر زمین مانده بود تا رند معتقدی گفت: در آن کوزه‌ی کنار حجره شعرهای حافظ است که بر سفال و کاغذ پاره‌ها نوشته. کودکی را بگویید که ازآن پاره‌ای برآرد تا معلوم شود سخن خود او در این میانه چیست؟ و همچنین کردند، این بیت برآمد:

قـدم دریغ مـدار از جنازه‌ی حافظ
که گرچه غرق گناه است، می‌رود به بهشت !

چون حاضران این حال و مقال بدیدند، از کرامت او دانسته، همگان به نماز ایستادند. شاید این نخستین فال بود که از دیوان حافظ گرفته شد. گویند هم ازاینجا لسان الغیب لقب گرفت.

(نتایج الافکار)      

 

خداش خیر دهد آن که این عمارت کرد!

 آورده اند که مولانا شمس‌الدین محمد بخارایی معروف به محمد معمائی که سال‌ها در نهایت اقتدار و اختیار، صدارت ابوالقاسم بابا میرزا را به‌عهده داشت و معروف بود که دست تصرفش بلند است و چندان حلال و حرام نمی‌شناسد، در ایام توانایی خود در شیراز بر سر تربت حافظ گنبدی و بنایی ساخت. پس از اختتام کار بنا، ضیافتی کرد و چنان‌که امروز مصطلح است، برای گشایش و افتتاح، بابا میرزا را به ضیافت خواند. در اثنای آمد و رفت و ازدحام، ظریفی شیرازی چشم‌ها را غافل کرده و این بیت را به جانبی که نظر میرزا بابا بر آن می‌افتاد، نوشته بود:

اگر چه جمله‌ی اوقاف شهر غارت کرد
  خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد !

چشم پادشاه بر آن نوشته افتاد و با مولانا محمد معمایی مطایبه‌ها کرد. گویند که مولانا ازین ظرافت به‌غایت خشمگین شد. اما هر چه پرس و جو کرد نویسنده را نیافت که نیافت.
 
حافظ با این وزن و قافیه و ردیف دو غزل دارد. مطلع غزل و بیتی که یک مصرعش را آن ظریف تضمین کرده اینست:

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هــلال عید بـــه‌ دور قــدح اشارت کرد
مقام اصلی ما گوشه‌ی خرابات است

خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد

(مجالس النفاوس ـ حبیب السیر)    

 آورده اند که روزی در محضر امیر علیشیر نوایی و مولانا عبدالرحمن جامی جمعی از شعرا گرد آمده، از هر دری حدیثی می‌کردند و ترویج خاطر و تفنن را شعر می‌خواندند. شیخ کمال تربتی که اکثر غزل‌های حافظ را مخمس کرده بود، یکی از مخمسات خود می‌خواند. دیگران باری، آفرین‌ها می‌گفتند. اما امیر علیشیر و مولانا جامی خاموش بودند. خاطر شیخ کمال را از این بابت آزردگی حادث شده، ملول به کنجی نشست. دیگربار که نوبت خواندن به او رسید، با احترام تمام عذر خواست. امیر گفت: شنیده ام تو دوش سه غزل حافظ شیراز را مخمس کرده‌ای، اینک خاموش ماندن چرا؟ شیخ کمال گفت: می‌بینم که امیر و مولانا رغبتی به شنیدن ندارند. زه و احسنت، چشم ندارم. اما آخر، کم ازین‌که نقدی یا تصرفی؟

 امیر گفت: حق به دست تست. ما غافل بوده‌ایم. اکنون مخمسی دیگر بخوان تا کسر خاطر ترا جبران کنیم. شیخ کمال خشنود گشت و تخمیس این معجزه‌ی حافظ را که فرموه:

زان یـــار دلــــنوازم شکـــری است با شکایت
گر نکته‌دان عشقی،خوش بشنو این حکایت

خواندن گرفت و چنان‌که رسم مخمسات است، ابتدا سه پیش مصرع می‌خواند، آنگاه بیت حافظ را. امیر چنان‌که گوئی ابیات خواجه را نمی شناسد، هنگام خواندن پیش مصرعها ابرو درهم کشیده به تأمل خاموش می‌ماند. اما همین‌که بیت خواجه خوانده می‌شد، می‌شکفت و زه و احسنت می‌گفت. بر این‌ منوال که: آفرین، این بیت معجز است، لله در قائله، این بیت عجیب عالی است، احسنت این سحر حلال است و همچنین تا اواخر غزل که ناگاه حاضران، طنز و طیبت امیر بجای آوردند و مجلس از خنده و شیطنت پر غلغه شد و شیخ کمال، عظیم شرمنده و ملول به خموشی گرائید، که انصاف را سزای چنین مقلدان است.

(رشحات الذوق و قطرات القریحه)       

*** 

 آورده اند که هم در آن مجلس ( ر.ک فقره قبل) یکی از شعرا ـ پندارم خواجه مؤید دیوانه، که گویند صد کلمه حضرت امیر و دیوان کمال و دیوان حافظ را جواب گفته ـ طومار به دست نشسته بود. چون نوبت به او رسید خطاب به مولانا جامی گفت: دوش دیوان جواب حافظ را تمام کردم. همه‌ی غزل‌های خواجه را جواب گفته‌ام. جامی گفت: باری خدای را چه جواب خواهی گفت؟!

گفت آن ادیب: جمله غزل‌های خواجه را
گفتم جواب، تا صله ما را چــه می‌دهی
گفتم: جواب خواجــه گرفتـــم که داده‌ای
باری بگو، جواب خــدا را چـه می‌دهی؟

(اشاره ای درلطائف الطوائف وباقی رشحات الذوق)      

 آورده اند که وقتی در محضر یکی از عرفا گفته شد که جامی در نفحات‌الانس نوشته:
حافظ، پیری نداشته است و دست ارادت به مرشدی نداده صاحب‌ذوقی که در آن محضر بود گفت: اگر بی‌پیر چون حافظ توان شد، کاش مولانا هم پیر نمی‌داشت!

(ریاض العارفین)     

حافظ و الا یا ایها الساقی...

 آورده اند که چون دیوان حافظ در همه اقطار عالم بین همه‌ی صاحب‌ذوقان خاص و عام رواج فوق‌العاده یافت، بعضی از متعصبان خشک مغز و متحجران کژ‌طبع از سر بی‌ذوقی و ثقیلی و حسد به این اندیشه افتادند که مجبوبیت این شاعر ملکوتی را بین عامه مخدوش کنند و از نفوذ عجیب و رسوخ بی‌حد و حصر او جلو گیرند . زیرا می‌دیدند که همه‌ی امم عالم خاصه مردم شرق، یک‌دل و یک‌زبان به این شاعر، ایمانی شگفت دارند و او را زبان غیب و گزارشگر اسرار می‌شمارند و حتی ترک زبانان رومی عثمانی، کتاب‌ها در شرح دیوان او می‌نگارند. بخصوص بعضی فرومایگان که به تصنع طبع، نظمی هم داشتند، اما سست نظم و بی نصیب از قبول خاطر و لطف سخن بودند، این رواج و رسوخ شگرف حافظ چون خاری در چشم رشک و رسوائیشان می‌خلید. ازین‌رو در زمان‌های مختلف با انواع و اقسام حیله‌های پست می‌کوشیدند که هر یک به هر نحو ممکن نیشی به او بزنند.

بعضی متعصبان ترک عثمانی او را بی‌دین و لاابالی و می‌‌خواره می‌خواندند و شعرش مخالف شریعت می‌شمردند و از علما در خصوص او فتوی می‌خواستند، بعضی بر حدیثش به‌عبث، خرده‌های ملانقّطی می‌گرفتند، بعضی او را طعن و لعن می‌کردند و در ویرانی مقبره‌اش می‌کوشیدند و چه بسیار ازین قبیل حرکات حقیر و حسودانه.

 از جمله حیله‌ها یکی این بود که گروهی کژ طبعان در بعضی از کتب به تزویر برخاسته، شعری از خود برساختند، با مصرعی معروف از حافظ همراه کردند، بدین‌گونه که :

أنا المسموم ماعندی بتریـاق و لا‌راقی
ادرکـأسـاً و نـاولهـــا الا یا ایها السـاقی

(یعنی من مسمومم و زهرآگین شده. نه تریاق و پادزهر نزدیکم است، نه افسون دم و عزیمت خوان. ای ساقی . . .الخ) وبه جعل، شایع کردندکه این از شعرهای یزیدبن معاویه، آن سنگدل جانی معروف است و حافظ در اول دیوانش که با ‌الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها شروع می‌شود، شعر یزید را آورده است و هرکس بخواند، در واقع باید با شعر یزید معاویه شروع کند و چون یزید منفور و مردود همه‌ی عالم، خاصه مسلمانان است، ازین‌راه خواستند حافظ را نیز مطعون و طرد کنند.

 این جعل و تزویر اگر چه یک‌چند بین عوام رواج یافت و مشهور گشت، اما به نتیجه‌ای نرسید و از شهرت و محبوبیت حافظ نکاست. زیرا چراغ دروغ همیشه بی‌فروغ است. نازک‌اندیشان و دوستداران شعر حقیقی که به این خزعبلات توجهی ندارند و اصل مطلب، گیرم حقیقتی هم داشته باشد، تازه بی‌اهمیت است. حال آن‌که رنگ تزویر از سرتاپای این شایعه آشکار است . به این دلیل که:

 اولاً به تحقیق رسیده (بنا به قول علامه قزوینی ) که مصرع الا یا ایها‌الساقی ادرکأساً و ناولها سروده‌ی خود حافظ است و مطلقاً در هیچ‌یک از کتب معتبر وقدیم ادبیات عرب و آثار ناقلان و راویان شعر یزید، چنان بیتی را به او نسبت نداه اند.

ثانیاً خود حافظ دیوانش را جمع آوری نکرده‌است که مطابق حروف تهجی آن‌را منظم سازد و شعر مزبور را درآغاز کتابش درآورد. این نظم و ترتیبی است که بعدها گردآورندگان اشعار او از جمله محمد گلندام به دیوان داده‌اند و بنا به معمول، الا یا ایّها را در ابتدای کتاب آورده‌اند و حال آن‌که اگر نظم کامل‌تری رعایت شود، غزلی که مطلعش آن بیت است جایش در صدر دیوان نیست و تازه اگر کسی ازآن شعرنفرت داشته باشد می‌تواند صفحه اول را سیاه کند، یا بکند بیندازد دور.

ثالثاً در عالم ذوق وشعر ازین‌گونه نقل و تضمین‌ها بسیار است وحقیقت‌شعاران تردماغ در امور ذوقی که خشکی را درآن راه نیست این‌چنین چند و چون‌ها نمی‌کنند. نقل است که یکی از راویان عرب شعرهای یزید را نزد یکی از ائمه‌ی اسلام روایت می‌کرد. مریدی برای خوشامد آن امام به راوی گفت: پیشوای ما شنیدن اشعار یزید را خوش ندارد و این کار را مکروه می‌شمارد. امام گفت:همچنین است که تو می‌گویی. اما او را از روایت منع مکن و من درشگفتم ازین‌که مردی با آن سنگدلی و قساوت چگونه به این رقت و نازکی شعر سروده و شگفت‌‌تر آن‌که من نیز چون ابن‌خلکان همه‌‌ی شعرهای یزید در خاطر دارم اما به‌جای آفرین، او را نفرین و لعنت می‌کنم و در نقل شعرش می‌گویم: وله لعنة الله علیه و این بر راویان و ناقلان اشعار فریضه است در روایت  و من صاحب حیات عالی و دارای روح شعر نمی‌شناسم و شاعر نمی‌دانم کسی را که آزارش حتی به موری برسد، تا چه رسد به این‌که قتل نفس کند و آن‌همه جنایات شنیع مرتکب شود.

رابعاً اقتباس یا تضمین و ترجمه شعر یزید معاویه، خاص حافظ نیست. بعضی دیگر از شعرای ایران نیز به اشعار آن ستمگر جنایت شعار توجه داشته‌اند. از جمله خاقانی شروانی شاعر متدین و حتی متعصب در دین، یکی ازین دوبیت مشهور یزید را به تقریب ترجمه و اقتباس کرده است، له لعنة الله علیه :

و شمسة کـــــرم برجها قعردنها
و مطلعها الساقی ومغربها فمی
مـــدام کتبـــــــر می اناء کفضــة
و ساق کبـــدر مع ندامی کانجم 

یعنی : زر خورشید، تگ خم برجش ـ بامدادش ساقی و شامگاه دهانم ـ باده‌ای چون در ساغر سیمگون ـ ساقی چونان پر ماه و ندیمگانم اختران] ـ ( از المستظرف فی کل فن مستظرف تألیف شهاب الدین احمد الشبیهی، طبع مصر بتصحیح محمدالزهری المغراوی، ذیقعدة 1314ـ جزء دوم ص 168) ـ آنجا که می‌گوید :

می آفتــــــاب زرفشان، جــام بلورش آسمان
مشرق کف ساقیش دان، مغرب لب یار آمده

و من که مهدی اخوان ثالثم ،آن دو بیت یزید را در ضمن قطعه‌ای از اخوانیات بدین‌گونه گزارده‌ام:

 خانـه حالی چون بهشت است از ندیمانی چو حور
 هــم بهاران، بسکه گل داریــــــم و نسرین و سمن
 بـاده‌ای داریـــــم بــا ســـــاز و ســـــرودی دلنشیــن
  همچنیـن گــاهی بــــه‌آیین بذله و شعـــــر و سخن
  گوئی آن می همچو مهر است و سپهرش کام خم
  بـامـــدادش کف سـاقی، شامگـــاهش کــــام مــن
  بـاده ای چـون زر به جام سیمگون، ساقی چو ماه
  بـا نــدیمــــانی بسان اختـــــران، رخشنــــــده تــن
  سیـــم افشاندیـــم و کار عیش چون زر شـــد ولی
   کی گوارد بی‌تـو عیشی، بی‌تـو من بی‌خویشتن؟

وقتی که آن ساختگری در این خصوص که حافظ شعر یزید را تضمین و نقل کرده، رواج یافت، بعضی از صاحب‌دلان و دوستداران شعر حافظ درصدد برآمدند که تأثیر این جعل را در ذهن عامه کم کنند. از جمله این قطعه را به اهلی شیرازی نسبت داده‌اند که برای همین مقصود گفته:

خواجه حافظ را شبی دیدم به‌خواب
گفتــم ای در فضل و دانش بی‌مثال
از چه بستی بـــرخود این شعر یزید

 مال کافــــر هست بــر مؤمن حـلال !

از لحن بیان این مسأله پیداست که چه قبیل صاحب طبعان این قطعه را ساخته‌اند و به اهلی شیرازی منسوب کرده اند. اما به‌هر‌حال چه اهلی گفته باشد این قطعه را چه کسی دیگر، جهدش در حد مأجور است.

 گویند كژنهادی دون و سفله که نجم الدین خوانده می‌شد و وزیر سلطان یعقوب آق قوینلو بود واز گدایی به وزارت رسیده بود و ازین‌رو میان مردم به نجم الدین گدا شهرت داشت، پیوسته نزد سلطان به بدگویی و طعن حافظ زبان می‌گشود و در ذم و قدح او و جواب قطعه‌ی منسوب به اهلی این ابیات را ساخته بود:

 عجب در حیـرتم از خواجـــــه حافظ
  بــه‌نوعی کـــه خــرد زان عاجــز آید
  چــه صنعت دیــد در شعــر یزیـــد او
  که در دیـــوان نخست از وی سراید
  اگــر چــه مــال کافــر بـــر مسلمان 
   حـلال است و درایـــن قیلی نشاید
   و لیکــن شیر را عیب عظیـم است
   کــــه لقمـــه از دهــان سـگ ربـاید

بعضی این قطعه را به کاتبی نیشابوری نسبت داده، اما مرحوم علامه قزوینی به‌حق در این نسبت شک کرده ـ در چند نسخه از دیوان های اهلی و کاتبی که جستجو فرموده دو قطعه اخیر نبوده ـ خاصه که ابیات سست است و کاتبی تا این حد خام سخن نیست ـ (راجع به این مطلب ر.ک: مقاله تضمین های حافظ در سال اول مجله‌ی یادگارـ شماره 9 ـ اردیبهشت 1324 ص 9 ببعد)

سلطان یعقوب این کلمات و افکار را نیز به حساب سفلگی و گداطبعی او می‌گذاشت و از آنجا که به کفایت او نیاز داشت غالبا به روی او نمی‌آورد. تا آن‌که روزی به‌موجبی سلطان برای تفأل، نجم الدین گدا را گفت که دیوان حافظ را نزد او بیاورد . نجم‌الدین باز بنای لا و نعم گذارد و گفت: هیچگاه با فال حافظ از بواطن احوال آگاه نتوان شد. این غلطی مشهور است که حافظ را لسان‌الغیب لقب داده اند

سلطان یعقوب گفت:‌بارها مرا به خاطر خطور کرده است که درباب خواجه با تو ماجرا کنم، اما باز به‌حکم آن‌که گفته‌اند لا مشاحة فی‌الذوق [در کار پسندها زفتی و هم چشمی و ستیزه روا نیست] با تو چیزی نگفته‌ام. هر آینه بدان که مرا در حق این شاعر اعتقادی نیک است و خوش ندارم کس نزد من بد او گوید.

نجم الدین گدا گفت: ذوق سلطان البته معیار است و امرش مطاع، ما درویشان را نسزد که با شاهان در هیچ معنایی ستیزه کنیم. اما به‌حکم آن‌که گفته‌اند لا مشاحة فی الاصطلاح، گاهی در خصوص خواجه این معانی بخاطر حقیر می‌گذرد و این مصطلح ماست .

 هندیان را اصطلاح هند مدح، سندیان را اصطلاح سند مدح

 آنگاه به طنز و پوزخند گفت: آرزو آنست که سلطان فال این حقیر پیش اندازد، اگر خواجه لسان الغیب است، در این معنی که اینک میان بنده و سلطان گذشت، حدیثی مناسب گوید. سلطان از پوزخند سخریه او خشمگین، دیوان حافظ برگرفت، چشم فروبست، پنجه‌ای بسان چنگ خمانده، دور برد. دعا و سوگند فال بر زبان آورد و گفت: ای لسان‌الغیب، این مبرم گدا را باری بر خر خود نشان و تفأل کرد. بیت فال این برآمد:

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
   یارب مباد اینکه گدا معتبر شود !

نجم‌الدین گدا سخت خجل شد و گویند سلطان دیوانی را که در دست داشت بر سر او کوبید و گفت: تا تو باشی که دیگر با خواجه گستاخی نکنی

(مقاله تضمین‌های حافظ نوشته قزوینی ـ ریحانة‌الادب)      

 

تفأل از دیوان حافظ، مانع ویرانی مقبره‌ی او شد.

چنان‌که می‌دانیم فال گرفتن از دیوان خواجه، امر ذوقی و ایمانی مرسوم و رایجی است. از آن‌جا که حافظ را لسان‌الغیب و ترجمان الاسرار دانسته اند، از قدیم‌الایام تفأل به دیوان او رسم شده‌است و در این زمینه هم قصه‌های بسیاری حکایت کرده اند.

در خصوص تفأل به دیوان خواجه و فال‌های تاریخی و مشهور و بعضی موضوعات مربوط به این امر، حتی کتاب‌ها و جدول‌های فالنامه نیز تألیف و ترسیم شده. از جمله کسانی‌که در این باب آثاری دارند محمد هروی و نیز ملا‌حسین و نیز شاه محمد دارابی مؤلف لطیفه غیبی را می‌توان نام برد. قصص بسیاری ازین فال‌ها چه بسا که ساختگی است و به مناسبت معانی و اشارات ابیات خواجه پرداخته آمده است. اما بعضی از آن‌ها باصطلاح، تاریخی است. یعنی به اشخاص نامور تاریخ منسوب است و در کتب خاص ذکر شده است . اگر تمام حکایات فال‌ها در کتابی گرد آید، شاید چند برابر خود دیوان شود و کتابی بوجود آید پر از قصه‌ها و خبرهای گوناگون و احوال و افکار رنگارنگ. مثل برش‌هایی از زندگی‌های مختلف. ما البته چنین مجال موسعی نداریم اما تک و توکی می‌توان نقل کرد. از جمله:

آورده اند شاه اسماعیل سر‌سلسله‌ی صفویان در آن ایام که همه می‌کوفت و پیش می‌رفت، به هرجا می‌رسید، مزارها و مقبره‌های مشاهیری را که به تسنّن معروف بود، از سر جوانی و تعصب، ویران و باخاک یکسان می‌کرد. وقتی به‌ مقبره‌ی حافظ رسید، از آن‌جا که هم خودش اهل ذوق و شعر بود و هم حافظ، محبوب عالم، پاره ای تأمل و ملاحظه کرد. از امرا و اصحاب صلاح پرسید. حاصل مشورت این بود که متعصبان گفتند: باید این مقبره و بنا را نیز ویران کرد. چون حافظ هم رند و لاابالی بوده و هم شیعه نبوده یکی از اصحاب، (ملا سیّد عبدالله تبریزی) که از بس در کارها سمج بود، شاه اسماعیل به او ملا‌مگس لقب داده بود، در خراب کردن مقبره‌ی حافظ از همه بیشتر اصرار می‌کرد و ترکانه داد سخن می‌داد. عاقبت شاه اسماعیل گفت از دیوانش فال می‌گیریم. گرفت. خوشبختانه به دلخواه اسماعیل این بیت حافظ آمد که :

حافظ زجان محب رسول است وآل او
 حقــا بدیــن گواست خـداونـــد داورم

شاه اسماعیل خوشحال شد و پوزخند خرسندی ترکاند و از ویران کردن مزار گذشت. اما ملا‌مگس همچنان پافشاری می‌کرد. شاه اسماعیل باز دیوان را برداشت. گفت: ‌ای خواجه جواب ملا را هم بده! . فال گرفت. این بیت برآمد :

ای مگس عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه تست
عــرض خود می‌بــری و زحمت مـــا می‌داری!

(مجالس المؤمنین ـ از سعدی تا جامی ـ ریحانة الادب)         

تفأل از دیوان حافظ و پیروزی نادر شاه در جنگ 

آورده اند که نادرشاه افشار به‌هنگام پیشروی سپاه خود باری قصد تبریز داشت. اما بنا به ملاحظاتی سپاهیانه، در حرکت اندکی مردد بود. روحیه‌ی لشکر را مناسب نمی‌دید و بعضی سرداران او نیز بسیج و آمادگی را کافی نمی‌دانستند، از کمیت سپاه خصم و کیفیت تعبیه‌ها و آلات ایشان او را بیم می‌دادند. نادر برای دل‌دادن به سرداران و نیز برای آرام و قرار دل خود گفت از حافظ فال می‌گیریم. گرفتند. این آمد:

عراق و فارس گرفتی به‌ شعر خوش حافظ
  بیــا کـــه نوبت بغـــداد و وقت تبریـــز است

نادر خیلی شوق کرد. دیوان را بست. گفت یک فال دیگر و این آمد:

سزد که از همه‌ی دلبران ستانی باج
چرا که بر سر خوبان عالمی چون تاج

گویند همین بلاغت غیبی سبب شد که نادر فرمود عمارت مزار حافظ را تجدید کنند و بنایی آبرومند و زیبا بسازند.

(از سعدی تا جامی و بعضی مواضع دیگر)         

 

حافظ و ستّه‌ی حسناء

آورده اند که شش تن از خواتین معزز شیراز، بی‌بی فلان و بهمان،که با هم الفت و عقد خواهری واحوال سعتری داشتند و در شیراز به سته‌ی حسناء یا حسناء سته یا حسان سته معروف بودند و هر یک مزیتی خاص داشتند از مال و منال و جلال و کمال و دلال. روزی بر سر مزار حافظ انجمنی کرده بودند. خوش مي‌گذراندند. از هر دری سخن می‌راندند و بیعاری و لوندی می‌کردند. عاقبت گفتگوشان به اینجا رسید که اگر حافظزنده می‌بود کدام یک از ما را با مزیتی که داریم بیشتر می‌پسندید و برمی‌گزید؟. در این باب چنان‌که این جنس است پر حرفی‌ها کردند. سرانجام یکی از ایشان گفت: اگر در این داوری خود خواجه را به داوری طلبیم، بهتر است. چنین کردند . فالی از دیوان گزارشگر رازهای نهان گرفتند. چنین آمد:

 شیــــراز معـدن لب لعــــل است و کان حسن
مــن جـوهـــــــری مفلسم، ایـــــــرا مشوشـم
شهری است پر کرشمه و خوبان زشش جهت
 دستــم تهی است، ورنــه خریدار هــر ششم
!

(ریحانة الادب و رشحات الذوق)         

کشتی شکستگان یا کشتی نشستگان؟

آورده اند که بعضی از خوش‌خدمتان سؤالی نوشتند و نزد ناصرالدین‌شاه قاجار فرستادند که این بیت حافظ را که گفته:

 کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز
  بــاشــــد کــه باز بینیم دیــــدار آشنـا را !

مختلف می‌خوانند. بدین‌معنی که در مصرع اول به‌جای نشستگان، گروهی شکستگان روایت می‌کنند یا بالعکس. کدام درست است؟ ناصرالدین‌شاه در جواب نوشت:

بعضی نشسته خوانند بعضی شکسته خوانند
 چون نیست خواجــه حافظ ، معلوم نیست مارا

در قصص العلما این بیت چنان‌که نقل شده، آمده است و قصه هم به خواجه نصیرالدین طوسی نسبت داده شده. اما مؤلف متوجه ناممکن بودن قضیه شده‌است و تذکر داده که ازین دو خواجه یکی در 672 درگذشته و دیگری در792. باری من این فقره را ازین و آن چنانکه نقل شد، یعنی منسوب به ناصرالدین‌شاه  شنیده ام و مصرع آخر را هم بدین‌گونه :

 چون نیست خواجه حافظ، معذور دار ما را

 (قصص العلما تنکابنی)         

مِی دوساله و محبوب چهارده ساله

آورده اند كه یکی از شاگردان آخوند ملاعلی ‌نوری، حکیم متشرع در طبقه‌ی حاج ملا هادی سبزواری و یکی از معلمان او، سؤالی نوشت و از بطون معانی این بیت حافظ :

میِ دو ساله و محبـــوب چهــــارده ساله
همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر

پرسید که آیا جز همین معنی ظاهر، خواجه مقصود دیگری هم داشته‌است یا نه؟ زیرا شنیده بود که بعضی عرفا می‌گویند مراد حافظ از محبوب چهارده ساله پیامبر اسلام است که در چهل سالگی مبعوث شد و چهار تا ده سال نیز چهل است و مرادش از مِی دو ساله، قرآن است که در دو سال امر نزول آیاتش بر پیامبر سامان گرفت. آخوند ملاعلی در جواب نوشت: ای نور هر دو چشم من معنی مِیِ دو ساله، آن شرابی است که دو سال مانده باشد و اهل نشاء گویند تأثیر چنین شرابی برای مستی بیشتر از شراب‌های دیگر است و مراد از محبوب چهارده ساله، جوانی است که به سنّ چهارده رسیده باشد و حافظ غیر از این معنی اراده نکرده است. آن‌چه عرفا توجیه و تأویل می‌کنند، شهد بالله که خلاف است و مراد حافظ نبوده. والسلام.

(قصص العلما ـ قسمتی نقل به عین عبارت)         

مجال، دیگر به مرزهای فرجام رسیده. سخن را به پایان برم. در این مقال کوشیده‌ام که مهمترین و گزیده‌ترین ماجراها و قصص حافظ را، آنچه می‌پسندم از مشهور و نامشهور، بر حسب نظم و نسقی چنان‌که گذشت، گردآورم و از آن‌ها من نیز با بیان خویش روایتی کنم. البته این کار هنوز تمام و به‌کمال نیست. هنوز قصه‌ها بسیار است. خاصه افسانه‌ی فال‌های او. اما با این مجال در این طبع، به همین مقدار بسنده کردم. بعضی را به معنی و گاه پاره‌ای الفاظ همچنان که بود نقل کرده‌ام، بعضی ها را برآراسته‌ام یا به کاهش و افزایش در آن ها تصرف کرده‌ام. بعضی را خود بپرداخته‌ام.
 بنا به ملاحظاتی که رعایتش را لازم می‌دانستم، در این طبع درماهنامه‌ی فرهنگ بعضی قصص را ـ با آن‌که آماده بود ـ رها کردم. امیدوارم در طبع دیگر کار را تمام کنم و نیز بر اسناد و مآخذ کاملتری دست یابم.

مهدی اخوان ثالث (م. امید)       

 از کتاب: ماجراها و قصص شاعران
ماهنامه‌ی فرهنگ، جلد اول، شماره 5و6، اردیبهشت و خرداد 1341، ص 80 ـ 97

اصل مقاله با عنوان آورده‌اند که حافظ... در 60 صفحه، در کتاب حریم سایه‌های سبز زیر نظر مرتضی کاخی به سال 1372 منتشر شده‌است.

 

 

بازگشت به صفحه‌ی یادمان اخوان ثالث

 

 

 

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس