صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

بزرگداشت شیخ فریدالدّین عطار نیشابوری

25 فروردین

 

   فریدالدّین عطار کدکنی نیشابوری، شاعر و عارف نامآور قرن ششم و آغاز قرن هفتم است. ولادتش درسال 538 و به قولی 513 و به روایتی 512 است. دولتشاه سمرقندی محل ولادتش را شادیاخ، از توابع نیشابور میداند که محل بازسازی شدهی نیشابور قدیم است. پس از حملهی غزان در سال 548، شهر تاریخی نیشابور ویران شد که بعد ها  شادیاخ جای آن را گرفت. اما بار دیگر این شهر در تاخت و تازهای وحشیانهی مغول نابود شد و این شهر، باردیگر در محل قدیم و اولیهی خود بنا گردید.  

جابجایی این دو محل یعنی شادیاخ و کدکن در مورد ذکر محل تولد این شاعر و عارف بزرگ، بسیار دیده شدهاست. هم شادیاخ و هم کدکن از توابع شهرستان نیشابور هستند و عطار در هر کدام از این مناطق بهدنیا آمده باشد، نیشابوری است.
پدر او نیز در محل شادیاخ، عطاری شناخته شده و صاحب نام بوده است. در مورد واژه
ی عطار و عطاری بسیار واضح است که مراد، عطر فروشی نیست بلکه شغل عطاری، نوعی داروفروشی و درمان بیماریها و طبابت بودهاست.

فریدالدین عطار نیز این شغل را از پدر به ارث برده و به دارو فروشی و طبابت در داروخانهی خود میپرداختهاست. او زندگی مادی خود را از همین راه تأمین میکرده است. او هرگز برای چیزی و یا کسی با انگیزههای مادی شعر نسرود و همیشه زندگی آرام و زاهدانه ای داشت.

در این که او نزد چه کسی شیوهی طبابت را آموخته، سندی موجود نیست. به نقل از هدایت، او در طب، شاگرد مجدالدین بغدادی، پزشک ویژهی سلطان محمد خوارزمشاه بودهاست. در همین زمان است که با افکار عرفانی آشنا میشود  و برخی از آثار خود را در همان زمان خلق میکند. او شعر را از محدودهی تنگ ادبیات درباری و مداحی بیرون کشید و آن را به زبان مردم عادی نزدیک ساخت و بر بستر دردها، خواست‌ها و آرزوهای آنان به خلق آثار خویش پرداخت.

در آثار عطار نزدیک به 200 حکایت در مورد دیوانگان عاقل و یا عاقلان دیوانه‌نما همچون بهلول آمدهاست. دیوانگان، نقش ویژهای در آثار او دارند. هر جا که در تنگنای اجتماعی، فکری، عقیدتی و یا مواردی این چنین قرار بگیرد، حرفش را از زبان آنان مطرح میکند زیرا که از سوی جامعه بر اینان حرجی نیست.  او بر همین سیاق به راحتی از زبان دیوانگان خلفای عباسی را مورد انتقاد قرار میداد.

 برای نمونه به داستان بهلول و شلغم دادن هارون به او اشاره میکینم:

روزی بهلول نزد هارون می
رود و درخواست مقداری پیه میکند تا با آن پیه پیاز، که نوعی غذای ارزان قیمت برای مردم فقیر بوده، فراهم سازد. هارون به خدمتکارش می‌گوید که مقداری شلغم پوست کنده، نزد او بیاورند تا شاهد عکسالعمل او باشند و بیازمایند که آیا او میتواند میان پیه و شلغم پوستکنده تمایزی قائل شود.. بهلول نگاهی به شلغمها میاندازد، آنها را به زبانش نزدیک میسازد، بو میکند و بعد میگوید: نمیدانم چرا از وقتی که تو حاکم مسلمانان شدهای، چربی هم از دنبه رفتهاست!

بر زبان آوردن چنین حرفی در حضور هارون الرشید و خطاب به او که خلیفهی عباسی و صاحب قدرت و جان و مال مردم بوده است، بسیار جرأت و جسارت میطلبیده است. در رابطه با خداوند نیز، آنجا که گستاخی در زبان مطرح است، او آنها را از زبان دیوانگان نقل میکند. می توان چنین گفت که عطار سعی میکند برجسته ترین مسائل اجتماعی را از زبان دیوانگان بازگوید.

عطار را یک ضلع از سه ضلع مثلث شعر عرفانی فارسی می دانند  که دو ضلع دیگر آن را سنایی و مولوی تشکیل میدهند. چنانکه شفیعی کدکنی میگوید:

اگر قلمرو شعر فارسی را بهگونهی مثلثی در نظر بگیریم، عطار یکی از ضلعهای این مثلث است و دو ضلع دیگر عبارتند از سنائی و مولوی. شعر عرفانی به اعتباری ازسنائی آغاز میشود، در عطار به مرحلهی کمال میرسد و اوج خود را در آثار جلالالدین مولوی مییابد. پس از این سه بزرگ، آنچه بهعنوان شعر عرفانی وجود دارد، تکرار سخنان آنهاست.

شعر عطار در گسترهی عرفان از سادگی و صداقت ویژهای برخوردار است که در شعر دیگران کمتر دیده شده است. مولوی آثار او را بسیار مطالعه میکرده و ارادتی خاص به او داشتهاست. در باب همین شیفتگی و نزدیکی این دو شیوهی تفکر است که تذکرهنویسان، داستان معروف مربوط به دیدار عطار و مولوی را نقل می کنند. درست یا غلط، این باور، جایی را در ادبیات ما به خود اختصاص دادهاست:

میگویند که زمانی مولوی که کودکی پنج شش ساله بوده، همراه پدر بر سر راه خود به مکه به نیشابور وارد میشوند. آن دو به دیدار عطار میروند. در این دیدار، عطار در وجنات مولوی آثاری از نبوغ و معنویت میبیند و به میل خود کتاب اسرانامه را به او هدیه میکند.
در این که مولوی شیفته
ی عطار بوده، تردیدی نیست. تاثیرپذیری او در عرفان و تصوف در حقیقت ادامهی کار عطار است.

در احوال و زندگی عرفانی، انقلاب درونی و دگرگونی شخصیت شیخ فریدالدین عطار، افسانهای را نقل میکنند که بیش و کم شنیده ایم:

 می گویند روزی عطار در دکان عطاری خود مشغول به کار بوده است. درویشی وارد میشود. چند بار شئِالله میگوید و از او چیزی میخواهد. اما عطار به درویش توجهی نمیکند. درویش میگوید:
ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟
عطار جواب می
دهد:
چنان
که تو خواهی مرد
درویش می
گوید:
تو همچون من
توانی مرد؟
عطار می
گوید: بلی
درویش کاسه
ای چوبین بر میدارد و آن را زیر سر مینهد و در دم جان میسپارد.
 گویند عطار را، حال متغیر شد، دکان برهم
زد و به طریقهی درویشان و عُرفا درآمد.

دولتشاه میگوید که عطار پس از مشاهدهی حال درویش فانی، دست از کسب مال به داشت و به صومعهی شیخالشیوخ، رکنالدین قدس رفت که در زمان خود عارف و پژوهشگری بنام بود. او نخست از کردههای خطای گذشته توبه کرد و سپس به مبارزه با نفس پرداخت. آنگاه به سلک درویشان پیوست و چند سالی را در حلقهی آنان گذراند. سپس سالیانی از عمر خویش را نیز چنان که رسم و سنت سالکان طریقت است در سفر گذراند و در طول مسافرت خویش از مکه تا ماوراءالنهر، بسیاری از مشایخ را از نزدیک ملاقات کرد.

عطار مردی پرکار و فعال بود. چه هنگام اشتغال به کار داروسازی و عطاری و چه آن زمان که کار و کسب را به کناری گذاشت و به نظم مثنویهای ارزشمند، دیوان غزلیات، قصاید، رباعیات و تألیف کتاب پرارزش تذکرةالاولیاء پرداخت.

به گفتهی دولتشاه، نتیجهی این دوران پرکار و پربار عطار، حدود چهل هزار بیت شعر است که از آن جمله، دوازده هزار بیت به رباعی اختصاص داده شدهاست. از کتب طریقت او میتوان به تذکرة الاولیاء اشاره داشت. از رسالههای او که به نظم سروده، میتوان به اسرارنامه، الهینامه، مصیبتنامه، جواهرالذات، وصیتنامه، منطقالطیر، بلبلنامه، حیدرنامه، شترنامه، مختارنامه و شاهنامه اشاره داشت.

عطار را بهحق می توان از مردان نامآور تاریخ ادبیات ایران و از شاعران بزرگ تصوف ذکر کرد. او با کلامی ساده، گیرا و با شور و اشتیاقی سوزان، سالکان راه حقیقت را به سوی منزلگاه مقصود راهبری کردهاست. در این راه، آوردن کلام بیپیرایه، روان و دور از هرگونه پیچیدگی، آرایش و پیرایش را برگزیده و استادی و مهارت کمنظیر خود را در استفاده از چنین واژههایی آشکارا به نمایش گذاشته است.

شاید به دلیل همین شیوایی و دلانگیزی کلام اوست که مولانا جلالالدین بلخی، عطار را، قدوهی عشاق (نمونه، راهنما) نام میبرد و در زمینهی عرفان او را همچون روح میدانسته و سنائی را به مانند چشم.

                            عطار روح بود، سنائی دو چشم او           ما از پی سنائی و عطار آمدیم

در مورد تاریخ وفات عطار، روایتهای گوناگونی وجود دارد. دولتشاه تاریخ وفات او را  دهم جمادیالثانی سال 627 میداند که به دست یک سرباز مغول کشته شده است. قاضی نورالله شوشتری و هدایت نیز سال 627 را ذکر میکنند. جامی هم همین سال را سال مرگ او به دست یکی از مهاجمان مغول ذکر کردهاست. 

در مورد چگونگی مرگ او شیخ بهاءالدین در کتاب معروف خود کشکول این واقعه را چنین تعریف می کند: زمانی که لشکر تاتار به نیشابور رسید اهالی این شهر را بیرحمانه قتل عام کرد. در همان زمان، ضربت شمشیری توسط یکی از مغولان بر دوش شیخ خورد که شیخ با همان ضربت از دنیا رفت و باز نقل کرده اند که چون خون از زخمش جاری شد شیخ بزرگ دانست که مرگش نزدیک است . با خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت :

در کوی تو رسم سرفرازی این است           
مستان تو را کمینه بازی این است
     با این همه رتبــه هیچ نتوانــم گفت                 
شاید که تو را بنده نوازی این است

نمونهی نثر عطار از کتاب تذکرةالاولیاء:
نقل است که شبی، دزدی به خانه
ی جُنید رفت. جز پیرهنی نیافت. برداشت و برفت. روز دیگر در بازار میگذشت. پیراهن خود را به دست دلّالی دید که میفروخت و خریدار، آشنا میطلبید و گواه تا یقین شود که از آن اوست تا بخرد. جنید نزدیک رفت و گفت: من گواهی دهم که از آن اوست تا بخرید.

نمونهی شعر عطار:

هــر چیز که آن برای ما خواهد بود
 آن چیـز همی بلای ما خواهد بود
چون تفرقه در بقای ما خواهد بود
جمعیت مـــا فنـــای ما خواهد بود

 ***

   صـــد دریا نوش کــرده و انــدر عجبیم
   تا چون دریا از چه سبب خشک
لبیم
            از خشک
لبــی همیشــه دریا طلبیم         
   مــا دریاییــم خشک
لب از آن سببیم

 ***

گم شــدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شـدم
شبنمی بـــودم ز دریـــا غرقـــه در دریـــا شــدم
سایــه
ای بــودم ز اول بـــــر زمین افتـــاده خــوار
راست کان خورشید پیــدا گشت ناپیــدا شــدم
زآمـــدن بس بی
نشان و از شدن بس بیخبـــر
گوئیــــا یک
دم برآمــــد کآمــــدم من یا شـــــدم
نـــه مپرس از من سخن زیرا که چون پروانــه
ای
در فـــــروغ شمـــع روی دوست ناپـــــروا شـــدم
در ره عشقش قــــدم درنــــه اگــــر بادانشــــی
لاجـــرم در عشق هـــم نادان و هم دانا شــدم
چون همه تن دیده می
بایست بود و کور گشت
این عجــایب بین کـــه چون بینای نابینا شـــدم
خــــاک بــــر فرقــــــم اگـــر یک ذره دارم آگهــــی
تا کجاست آنجا که من سرگشته
دل آنجا شدم
چون دل عطـــــار بیــرون دیدم از هـــر دو جهان
من ز تأثیـــــــر دل او بیـــــدل و شیـــــدا شــدم

به مناسبت روز ۲۵ فروردین ماه که در تقویم رسمی کشور به نام عطار نیشابوری نامگذاری شده، همه ساله مراسم بزرگداشت این شاعر و عارف نامی در این شهر برگزار می شود. در سال ۱۳۸۳ خورشیدی (۲۰۰۴ میلادی) هم زمان با برگزاری بزرگداشت عطار نیشابوری از تندیس هلموت ریتر ، عطار شناس آلمانی در مجموعه عطار پرده‌برداری شد.

هلموت ریترHellmut Ritter پژوهشگر آلمانی و متن‌شناس زبان‌های لاتین، یونانی، فارسی و عربی است که با مطالعات و تحقیقات خود، به‌ویژه ترجمه‌های ارزشمندی که از فارسی به آلمانی انجام داده، برای اکثر ادبیان و دست‌اندرکاران ادبیات معاصر ایران، نامی آشناست. یکی از برجسته‌ترین آثار هلموت ریتر که دستاورد سال‌ها پژوهش و تلاش معنوی اوست، کتاب دریای جان است که یکی از برجسته‌ترین آثار در بررسی اندیشه‌ها و احوال شیخ فرید‌الدین عطار نیشابوری نیز بشمار می‌رود.

هلموت ریتر

این اثر به همت دکتر عباس زریاب خویی و دکتر مهرآفاق بایبوردی به فارسی ترجمه شد و در ایران نشر یافت. چندی بعد تلاش‌هایی برای بزرگداشت هلموت ریتر از طرف برخی محافل فرهنگی آلمانی و ایرانی صورت گرفت و به ابتکار پروفسور Rudolf Selheim خاورشناس نامی آلمان و شاگرد هلموت ریتر و با همیاری انجمن ایرانی دوست‌داران حافظ و گوته در آلمان که ابتکار نصب لوح یادبود حافظ در شهر وایمار را نیز به‌عهده داشت، و نیز تلاش‌های فرهنگ‌دوستان مقیم برلن، تماس‌هایی با محافل فرهنگی در ایران و از جمله اداره میراث فرهنگی نیشابور و اداره میراث فرهنگی کل کشور برقرار شد که سرانجام توافق بر این شد که تندیسی از هلموت ریتر، این پژوهشگر ارزشمند آلمانی و دوستدار این عارف ایرانی در باغ آرامگاه عطار در نیشابور نصب گردد. بنا بر این توافق،انجمن شهر نیشابور، شهرداری و میراث فرهنگی این شهر، کار ساختن این تندیس را به استاد مجسمه‌ساز نیشابوری، علی‌رضا قدمیاری واگذار کرد.

در ۲۵ فروردین ماه ۱۳۸۳که مصادف با روز بزرگداشت این عارف بزرگ و روز جهانی عطار نیشابوری بود از تندیس هلموت ریتر در باغ آرامگاه عطار پرده‌برداری شد.

***

 

 

 

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس