بامدادان چون
آفتاب برآمد، پادشاه نیز برخاست و با دوست خود به باغ شد و تمام روز در
اندیشۀ دیدار با شهزاده بود.چون
خورشید فرونشست، آنان به بارگاه رفتند.
شهزاده را دیدند ردایی سرخ و یَلی مرواریددوزی شده بر تن و تاج مروارید
نشانی بر سر، بر تخت نشستهاست.
نگاهی بر شاه انداخت و پادشاه والۀ زیبایی او - بی آنکه سخنی گوید -
در کرسی خود فرو شد.
آنگاه
راساکوشا در برابر شهزاده ایستاد و گفت :
بانوی من! آوردهاند
پادشاهی برهمن بود دراماناسا(15) نام که سه پسر داشت. تمام دارایی این
پادشاه نوزده رأس گاو بود. چون اجلش در رسید، پسران خود را فراخواند و
چنین گفت:
«فرزندانم!
من اکنون در کام مرگ هستم. پس، به آنچه شما را میگویم،
گوش فرا دارید. تنها چیزی که برای شما به ارث میگذارم،
همین نوزده رأس گاو است. آنها را میان خود بخش کنید، بدین گونه که
برادر مِهتر نیمی و برادر میانی یک چهارم و برادر کِهتر یک پنجم از
گاوها بهره گیرند. اگر گاوی زیاد بیاید، شما هر سه باید آن را بخورید،
وگرنه گاوها به پادشاه میرسد
و برای نافرمانی از این آخرین خواستۀ من، نفرین ابدی بر شما باد!»
برهمن این بگفت و درگذشت.
فرزندان پس از مرگ پدر، جنازۀ او را طبق معمول سوزاندند و با احترام،
خَـتم برگزار کردند و تشریفاتِ مرگِ پدر را به جای آوردند.آنگاه
نشستند تا گاوها را – طبق دستور و وصیت پدر – میان خود تقسیم کنند. پسر
بزرگ گفت:
«برابر دستور پدر، نیمی از گاوها – یعنی نه رأس و نیم گاو – به من میرسد.»
برادر دیگر گفت:
«یک چهارم از گاوها که چهار گاو و سه چهارم گاو است، از آن من خواهد
بود.»
پسر کوچکتر گفت:
«یک پنجم از گاوها که سه گاو و چهار پنجم یک گاو است، برای من
میماند.»
سپس پسر مهتر گفت:
«مجموع تمام سهم ما از این گاوها میشود هجده گاو و خردهای. به این ترتیب،
بیش از نصف گاو به جا میماند که برابر وصیت پدر، باید آن را بخوریم.
خوردن گوشت گاو که برای برهمن حرام است؛ وانگهی، چگونه میتوان نیمی از
تن گاو را جدا کرد بیآنکه گاو نمیرد؟(16) اکنون چه باید کرد؟ اگر
بهرۀ هر یک درست نشود، ناچار باید گاوها را به پادشاه واگذارد و نفرین
پدر بر جان ما خواهد بود. وانگهی، معلوم نیست منظور پدر از اینکه ما
را در چنین تنگنایی انداخته، چه بودهاست. »
روز گذشت، بی آنکه دشواری آسان شود و شب را نیز به روز آوردند در
مباحثه و گفت و گو و شور. ولی راه حلی پیدا نشد.
اکنون، بانوی من! بفرما چه باید کرد که هم پدر متوفی و هم پسران و هم
پادشاه راضی شوند؟
آنگاه راساکوشا لب فروبست. جان ِ پادشاه میخواست از قلبش بیرون بپرد.
شهزاده سر را اندکی خَم کرد و لَختی به فکر فرو رفت. آنگاه سر برداشت و
گفت:
«برادران باید گاوی از کسی وام گیرند و سپس از بیست گاو، فرزند مِهتر نیمی و
فرزند میانه یک چهارم و پسر کِهتر یک پنجم که
میشود
چهار گاو بردارند و آنگاه گاوی را که وام گرفته اند به صاحبش باز پس
دهند. به این ترتیب، تقسیم گاوها درست در میآید و روح پدر شاد میشود
و هر یک از فرزندان نیز کمی بیشتر از بهرۀ خود به دست میآورند و روان
ِشاه نیز خشنود خواهد گشت. زیرا پادشاهی دادگستر بود و چه از این
نکوهیدهتر
که در مُلک پادشاهی، برهمنان به کشتن گاوی دست یازند و دستور پدر را
نادیده گیرند. اگر پادشاه به جای نوزده گاو، ده میلیون گاو هم از دست
میداد، به از آن بود که در مُلکش، گاوی کشته شود. »
***
شهزاده این بگفت و از جای برخاست. نگاهی به پادشاه انداخت و بیرون رفت
و دل شاه را نیز با خود ببرد.
پادشاه و راساکوشا نیز به کوشک خویش بازگشتند.
شاه
راساکوشا را گفت: «دوست من! هرچند شهزاده پرسش تو را پاسخ گفت و روزی
دیگر از دست رفت، به خاطر نگاهی که هنگام رفتن بر من انداخت، تو را
میبخشم. وای که نگاهِ سردش همچون قطرههای باران که بر سرزمینهای
تشنه و تَفته ببارد، دل مرا خنک کرد و اگر به خاطر این تصویر نبود، شام
را به بام نمیبُردم. »
پس،
پادشاه شبی را به مویه و زاری – خیره به تصویر دلدار – به روز آورد.
15.dhramanaska
، به زبان سانسکریت به معنای آیت عدل و داد.
16. برای برهمن، خوردن گوشت گاو – و به طریق اولی، کشتن این حیوان –
گناهی است سخت نابخشودنی.