![]() |
||
|
یادمان نیمایوشیج بخش دوم
عالیه خانم همسر نیما با آنکه اهل ذوق و سواد بود، از اینکه شوهرش نه کاری میکند و نه مقام و منصبی دارد و نه حقوق قابلی، بسیار دلخور بود و او را تحقیر میکرد و گاهی کارش به خشونت میکشید. خانوادهی او هم از داشتن چنین دامادی خیلی سرافراز نبودند و نیما را بیکاره و بیعرضه میدانستند اما این رفتار در روحیهی نیما تأثیری نداشته، او را از کار خود منصرف نمیکرد. نیما به خودش و کارش اعتقاد و اعتماد کامل داشت و هیچیک از شاعران و ادیبان آن روزگار را داخل آدم حساب نمیکرد. حرکاتی ساده و دهاتی داشت که حتی در طرز لباس پوشیدنش هم اثر میگذاشت. یک کارد شکاری هم داشت که غالباً به کمرش میبست. از جمله مطالبی که برای ما نقل میکرد شرح مجلسی بود در ادارهی روزنامهی شفق سرخ. در آن زمان آن روزنامه مورد توجه خاص طبقهای از روشنفکران بود و گروهی از نویسندگان و شاعران زمان دور «دشتی» که مدیر آن روزنامه بود، جمع میشدند. نیما نقل میکرد که شبی به آن محفل رفته و شعری از خودش که البته با آثار شاعران آن روزگار بسیار متفاوت بود، خوانده یا برای درج در روزنامه داده بود و بعضی از حاضران مجلس ایرادهایی گرفته یا مسخرهاش کردهبودند و او کارد کشیده و عربده راه انداخته و همه را ترسانده بودهاست. اشاره به کارد بستن را در مقدمهی منظومهی «خانواده و سرباز» که در همان اوان منتشر کرده بود دارد. اما سالها بعد یک روز شرح آن را از دشتی پرسیدم و او خندهای کرد و گفت: نیما خیال بافتهاست. نمونهای از سادهلوحیهای او این که گاهی پیش ما درد دل میکرد و از این که همسرش قدر او را نمیداند و اعتقادی به عظمت مقام معنویش ندارد، شکایت داشت و از ما چارهجویی میخواست. میگفت که: «همسرم خیلی هم حسود است و اگر بداند و یا گمان کند که شهرت و مقام ادبی من روز به روز بیشتر میشود و همه مرا نابغه میدانند و دختران خوشگل عاشق من هستند، البته رفتارش با من تغییر خواهد کرد و بهتر خواهد شد». پرسیدم چطور میتوان این مطلب را به همسرش تلقین کرد. قرار بر این شد که نامهای از قول دختر شانزده هفده سالهای خوشگل، جعل کنیم که در آن نسبت به نیما اظهار عشق شدید بکند و به تأکید بگوید که او را یک «ژنی» و در ردیف ویکتورهوگو میداند و آرزو دارد که او را ببیند و دست در گردنش بیندازد و این لذت و افتخار نصیبش بشود که با چنین نابغهای آشنایی دارد و سراسر وجودش از عشق او سرشار است.
نوشتن چنین نامهای کار مشکلی نبود. مشکل این بود که به چه طریق نامه را در دسترس خانم بگذاریم که باورش بشود. آخر، قرار بر این شد که شبی او پنجرهی رو به کوچه را باز بگذارد و ما در موقعی که او و همسرش نشستهاند، نامه را بهطوری که خودمان دیده نشویم از لای پنجره، در اتاق بیندازیم و فرار کنیم. زمستان بود. شبی که برف سنگینی آمده بود و من مهدیخان مصمم شدیم که دستور استاد را اجرا کنیم. البته فرمانده و مسئول کار، مهدیخان بود که جرأت بیشتری داشت و حتی سرش برای اینجور کارها درد میکرد و من همراه و همکار او در این شیطنتها بودم. باری، روی برفهای لغزنده بهراه افتادیم. آهسته پشت پنجره توقف کردیم. چراغ روشن بود و صدای گفتگوی زن و شوهر را میشنیدیم. تا اینجا همهی کارها روبراه بود. اما وقتی به پنجره مختصر فشاری وارد آوردیم، دیدیم بسته است. یک فشار دیگر. نه، نیما یادش رفته بود که لای پنجره را باز بگذارد. چه باید کرد. چارهای جز شکستن شیشه نبود. مهدیخان مشت محکمی به شیشه زد که فروریخت و پاکت کذایی را از لای شکستگی شیشه به داخل اتاق انداخت. حالا قسمت آخر مأموریت، فرار کردن بود به طریقی که دزد قلمداد نشویم و به دست پاسبان نیفتیم. تا نفس داشتیم، دویدیم و همین که به سر کوچه و خیابان یوسفآباد رسیدیم و مطمئن شدیم که کسی ما را ندیده و دنبال نکردهاست قدم را آهسته کردیم و به نفس زدن افتادیم. در نظر خودمان یکی از کارهای پهلوانی را که یکبار در سینما دیدهبودیم، انجام داده بودیم و از این حیث احساس سرافرازی میکردیم. از هم جدا شدیم و وعده را به فردا گذاشتیم. فردا صبح برای تحقیق در بارهی نتیجهی کار به سراغ نیما رفتیم. معلوم شد که همسرش و خودش بسیار ترسیدهاند. خانمش پس از چند دقیقه نامه را برداشته و خوانده و به نیما گفتهاست که دیگر در خانهی او امنیت ندارد و دفعهی دیگر ممکن است گماشتگان معشوقهی او در قصد جان همسرش باشند و همان شب خانه را ترک کرده و بهعنوان قهر، به خانهی برادرش رفتهاست. در هر حال پس از یک هفته کار به آشتی انجامید و نمیدانم که آیا این بار بر اثر این تدبیر کودکانه که بازیگر آن من و مهدیخان بودیم، همسر نیما با او مهربانتر شد یا نه؟ فایل صوتی این خاطرات را در ویژه برنامهی نیما، در بخش گفتاری بشنوید اشعار نیمایوشیج را در ترانههای روز در اینجا بشنوید
بخش
اول یادمان نیمایوشیج
|
||
|
• صفحه نخست • نوشتارها • گفتارها • بایگانی • تماس •
|
||