صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس 

 

‌ 

یادمان  نیمایوشیج
بخش سوم

باری، ملاقات‌های ما با نیما در پیش از ظهرها، چند روز در هفته دوام داشت. او شعرهای فرانسه را برای ما می‌خواند و توضیح می‌داد و گاهی بر اثر آنچه از او شنیده بودم مضمون‌های تازه‌ای را به شعر می‌آوردم و به استاد عرضه می‌کردم که سخت تشویقم می‌کرد و گاهی اصلاحاتی را در آن‌ها پیشنهاد می‌کرد. یک‌بار از ما خواست که در باره‌ی انقلاب ادبی و مقام او در این تحول، شعری بسازیم و به او تقدیم کنیم. من ومهدی‌خان هرکدام گوشه‌ای رفتیم و به اجرای این دستور پرداختیم.

پس از یک هفته هر دو منظومه تمام شد. با دقت تمام و به خطی که بهتر از آن نمی‌توانستیم، شعرها را پاکنویس کردیم. یک ورق بزرگ کاغذ رنگی برقدار خریدیم و منظومه ها را که مفصل شده و هرکدام کتابچه‌ای را پر کرده بود، جلد کردیم و با قلم‌نی و مرکب سیاه (آن موقع هنوز نه خودنویس رایج بود و نه خودکار و مداد) عنوان آن را چنین نوشتیم:
نقلاب ادبی
تقدیم به شاعر بزرگ نیمایوشیج

و هر دو منظومه را به‌عنوان هدیه‌ای به استاد سپردیم. از آن منظومه که کار دوازده، سیزده سالگی من بود، چند بیت در خاطرم مانده‌است که برای نمونه اینجا نقل می‌کنم:
 تا به کی شرح هجر یار کنیم
یا که وصف دی و بهار کنیم
مدح سلطان دیوخو گوییم
وصف گنجشگ چون هزار کنیم
باید امروز، خانه‌ای نو ساخت
که توان اندر آن قرار کنیم
تنگ باشد اگر در این دوران
به کهن‌شهر افتخار کنیم
باید امروز جمله چون نیما
پاک ره را زسنگ و خار کنیم
این منظومه‌ی شصت و هفت بیتی ترکیب‌بندی بود و به مدح نیما خاتمه می‌یافت.
نیما بسیار پسندید و تشویقمان کرد و پنهان از رفیقم به من گفت که شعر تو خیلی بهتر است. شاید هم در غیاب من به مهدی‌خان همین تعارف را کرده بود.

*** 

از وقتی به مدرسه‌ی دارالفنون رفته بودم، معاشرتم با نیما کم شده بود. نیما هم سفری شد. به این طریق که همسرش از وزارت معارف مأموریتی گرفت و به‌عنوان مدیر مدرسه‌ی دخترانه به آمل رفت و طبعا نیما را هم که در آن تاریخ منتظر خدمت بود همراه برد. اما من که به نیما علاقه داشتم با او مکاتبه می‌کردم.

نیما نامه‌‌های  خصوصی را هم به‌عنوان آثار ادبی تلقی می‌کرد و نامه‌های مفصلی در جواب من می‌نوشت که غالباً قسمتی از آن‌ها وصف طبیعت اطراف و تغییرات فصول بود و قسمتی دیگر مشتمل بر نظریات و عقاید خود او در باره‌ی شعر و ادبیات و اجتماع.
بعضی از این نامه‌ها را هنوز دارم و چند تا را در مجله‌ی سخن چاپ کرده‌ام که گویا جزو آثار نیما بعد از مرگش تجدید چاپ شده‌است. بعضی کارها را هم به من رجوع می‌کرد که برایش انجام دهم.
 از جمله مجموعه‌ای بود از قطعات شعر کوچک که غالباً از زبان جانوران به صورت تمثیل و به شیوه‌ی لافونتن ساخته بود و گویا این مجموعه شامل سی، چهل قطعه‌ی هشت، نه بیتی تا دوازده بیتی بود. نیما می‌خواست که برای چاپ این مجموعه، من ناشری پیدا کنم. اما در آن روزگار نشر این‌گونه کتاب‌ها نفعی نداشت تا جزو کار و کاسبی به‌حساب بیاید. با محمد رمضانی که در اول لاله‌زار کتاب‌فروشی داشت، صحبت کردم و چند نمونه از آن‌ها را به او نشان دادم. زیر بار نرفت. در آن موقع رمضانی کتاب‌های آرسن‌لوپن را که نصر‌الله فلسفی ترجمه کرده بود به صورت جزوه‌های هفتگی منتشر می‌کرد و مشتری بسیار داشت که یکی از آن‌ها من بودم و با بی‌صبری منتظر آخر هفته می‌شدم تا جزوه‌ی بعدی دربیاید و من آن را به‌دست بیاورم. و دنباله‌ی مطلب را بخوانم. یکی دو جلد از رمان روکامبول به دستور سردار اسعد بختیاری چاپ شده بود و رمضانی دنباله‌ی آن را چاپ کرد. اما شعر نیما خریداری نداشت تا رمضانی قسمتی از سرمایه‌ی خود را در آن صرف کند.

به نیما نوشتم که ناشری پیدا نمی‌شود. او در نامه‌ی بعدی به من دستور داد که ترتیبی بدهم تا این مجموعه به خرج خودش چاپ شود و در پشت نامه‌اش هم این جمله دیده می‌شد: سعی کن برای من زیاد گران تمام نشود. من کوشش کردم اما به چاپ آن موفق نشدم. تنها دو سه قطعه‌ی آن را در یک روزنامه‌ی نیمه فارسی، نیمه ارمنی به نام نرخَسک که معادل فارسی آن گفتار نو بود، منتشر کردم. من سردبیر این روزنامه شده بوذم که شرح آن را بعد خواهم نوشت.

*** 

باری، مکاتبه با نیما ادامه داشت و شعرهای قدیم و جدید خود را برای من می‌فرستاد. یک منظومه‌ی مفصّلی هم فرستاد که عنوان آن نامه به معشوقه بود، در قالب مثنوی. سال بعد که برای تعطیل تابستان همراه همسرش به تهران آمد باز هفته‌ای یک بار او را می‌دیدم و گفتگوی مفصّلی در باره‌ی شعر و ادبیات با هم داشتیم. این بار همسرش تغییر مأموریت یافت و به مدیریت مدرسه‌ی دخترانه به آستارا رفت.

نیما همچنان بی‌کار بود. همسرش از صبح تا شب در مدرسه بود. نیما تنها در خانه می‌ماند و شعر می‌گفت و بیشتر کار خانه‌داری هم بر عهده‌ی او بود. مکاتبه‌ی ما دوام داشت. از آستارا یک داستان به نثر و به‌عنوان مرقد آقا فرستاد که من آن را به‌صورت یک رمان کوتاه چاپ کنم. در آن وقت محمد رمضانی افسانه‌های هفتگی چاپ می‌کرد که من هم بعضی از داستان‌های کوتاه را از ادبیات فرانسه ترجمه می‌کردم و آن‌ها را در سلسله‌ی افسانه‌ها چاپ می‌کرد و از بابت حق تألیف یا ترجمه، از هرکدام یک نسخه‌ی چاپ شده به من می‌داد.

داستان مرقد آقا را برای چاپ در این سلسله به او دادم. اما او به نظرش آمد که این نوشته ممکن است آخوندها را برنجاند و چاپش را مناسب ندید. (گویا چند سال بعد که کار آخوندها از رواج و رونق افتاده بود، آن را چاپ کرد.)

دو سه سال بعد نیما به تهران آمد. در طی اقامتش در آستارا بود که من نامه‌ی منظومی که در قالب یکی از قصاید مسعود سعد سلمان بود برایش فرستادم و او در جواب یک منظومه‌ی مفصّل در همان وزن و قافیه سرود و برایم فرستاد. مطلع قصیده‌ی من این بود:

ای یار عزیز برتر از جانم
استاد سخنور سخندانم

و بیت اول جواب او چنین بود:

ای دور ز دیده‌ی من ای ناتل
باید که به وجد، شعر تو خوانم

 در این منظومه همه‌ی استادان شعر قدیم از عنصری و فردوسی تا سعدی و حافظ را به باد دشنام گرفته و مدعی شده بود که صد عنصری و هزار فردوسی را به جوی نمی‌خرد و همه را دزد و بی‌شرف خوانده بود. چند بیت از شعر خودم و تمام جواب نیما را پس از مرگش در مجله‌ی سخن چاپ کرده‌ام.

باری، من در آن زمان با ادبیات کهن فارسی اندک آشنا می‌شدم و این آشنایی را در مدت ارتباط با نیما از او نمی‌توانستم کسب کنم. نیما که تحصیلات ادبی کافی نداشت و شاید به همین سبب با بزرگان ادبیات قدیم سر ستیزه داشت، نمی‌توانست در این طریق راهنمای من باشد. در مدرسه‌ی سن‌لویی معلم ادبیات فارسی او نظام وفا بود که خود او چندان با ادبیات فارسی آشنا نبود و از آشنایی با ادبیات فرانسه، تنها یک ذوق بسیار آبکی نسبت به رمانتیسم پیدا کرده بود. در هر حال من که در این زمان با ولع بسیار سری در آثار برجسته‌ی ادبیات فارسی درآورده بودم، این نامه‌ی منظوم نیما را چندان نپسندیدم و بعد که به تهران آمد گاهی با هم در این باب بگو مگویی داشتیم. حاصل آن‌که، من کم‌کم از زیر بار تأثیر شدید نیما شانه خالی می‌کردم و در بسیاری از موارد با او اختلاف نظر پیدا می‌کردم. اما نه چنان که به ادبیات کهنه‌پرست و بسیار میان‌تهی گرایش پیدا کنم.

*** 

یک‌چند، جای نیما در ذهن و قلب من خالی ماند. اما این فضای خالی را یکی از رفیقان همکلاسم پر کرد. این رفیق روح‌الله خالقی بود که از جرگه‌ی شاگردان کلنل وزیری خارج شده و در فکرتحصیل و تأمین شغل و کاری برآمده بود و در کلاس پنجم ادبی دارالفنون با من آشنایی پیدا کرد و کم‌کم این آشنایی به علاقه و محبت شدید کشید. خالقی در خیابان امیریه با سنجری که استاد تار و از شاگردان سابق کلنل بود، خانه‌ای اجاره کرده و در آن کلاس درس ویلن تأسیس کرده بود و معاشش از این راه تأمین می‌شد. گاهی هم کنسرت‌هایی از آثار خودش یا کلنل یا دیگران ترتیب می‌داد. من به او به چشم یک دوست هنرمند نگاه می‌کردم. نجابت و حسن اخلاق خالقی هم این رشته‌ی ارتباط دوستانه را محکم‌تر می‌کرد. غالباً قطعات موسیقی را که می‌ساخت، برای من می‌نواخت و می‌خواست که شعر مناسبی برای آن‌ها بسرایم. چندین ترانه و تصنیف و رنگ با هم ساختیم که از جمله قطعات والس پرده و فروردین در کوهسار هنوز به یادم مانده‌است.

در همین سال بود که خالقی کنسرتی ترتیب داده، محل اجرای این کنسرت تالار سینمایی بود در خیابان سپه، نزدیک مسجد مجد‌الدوله. یک پیش‌درآمد و یک تصنیف و یک رِنگ در برنامه بود که شعرهای آن را من ساخته بودم. شعر آواز را هم گمان می‌کنم از عمام همدانی انتخاب کردیم. در برنامه‌ی چاپی که به خریداران بلیت داده می‌شد، شعرهای کنسرت را درج کرده و بالای آن نوشته بودند اثر طبع شاعر جوان، پرویز خانلری. لذتی بردم.       

فایل صوتی این خاطرات را در ویژه برنامه‌ی نیما، در بخش گفتاری بشنوید

اشعار نیمایوشیج را در ترانه‌های روز در اینجا بشنوید

بخش اول یادمان نیمایوشیج
بخش دوم یادمان نیمایوشیج

 

 
     
 

  صفحه نخست    نوشتارها    گفتارها    بایگانی    تماس