| زنان | جشن‌ها و اعیاد | بزرگداشت‌ها و یادمان‌ها | گوناگون | گفتار گویا تماس |

 

بر بارگاه حکيم بزرگ «توس»
و
«اخوانِ» هميشه در وطن خويش غريب

 بخش دوم


قاصدک ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از کجا ، وزکه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي ، اما ، اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 
نه زياري ، نه زديار و دياري ، باري
برو آن جا که بود چشمي و گوشي با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب
قاصدک ! هان ، ولي ... آخر .... اي واي !
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي ! کجا رفتي ؟ آي ...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمي جايي؟
در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردک شرري هست هنوز؟
قاصدک !
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دل ام مي گريند 
              

***

به سمت در ورودي باغ بزرگ «فردوسي» مي‌روم. محل فروش بليط، درست دم در و در سمت راست قرار گرفته‌است. قيمت آن براي هر نفر 300 تومان است. به محض ورود، از نگهبان سراغ آرامگاه «اخوان» را مي‌گيرم. اشاره به دور و سمت چپ باغ مي‌کند.

 علاوه بر ارادتي که به «اخوان» دارم، حسي از کنجکاوي مرا به آنجا مي‌کشاند. به ياد  آخرين مطلبي مي‌افتم که در اين مورد خوانده بودم. اين‌که ميراث فرهنگي اجازه‌ي ساخت آرامگاه او را نمي‌دهد و گزارشي از تأثر «فرزانه ابراهيم‌زاده» خبرنگار آن مؤسسه که در يک روز سرد آبان‌ماه به ديدار آرامگاه شاعر مي‌رود و حال و هواي غريبانه‌ي آنجا، چگونگي سنگ مزار «اخوان» بزرگ و غريبي و تنهائي‌اش را به صورت گزارشي براي سايت خبرگزاري «ميراث فرهنگي» مي‌فرستد.

 به قول دوستي، گويا در باغ بزرگ توس، «اخوان» در سايه‌ي عظمت فردوسي به کلي گم شده است. اگر او نيز، در محل دفن ديگر هنرمندان و شاعران قرار مي‌گرفت، چه بسا جايگاه درست خود را باز مي‌يافت و از آرامگاهي اگر نه در ‌شأن و جايگاه ادبي‌اش، بل مناسب و شايسته، برخوردار مي‌شد. او در زندگي خويش نيز با همه‌ي بزرگي روح و مقام ادبي‌اش، در فقر و تنگدستي زيست.

 بر خلاف توصيف خبرنگار «ميراث فرهنگي» که در ديدار از آرامگاه «اخوان»، هوا را بس ناجوانمردانه سرد يافته بود، اين بار اما تابستان است. در اين باغ بزرگ و باشکوه، مي‌شود نمايندگان فکري همه‌ي اقشار جامعه را باز يافت. از ترک و کرد و عرب و فارس.

 باغ زيبايي خاصي دارد. سر سبز و پر از گلهاي گوناگون. هم زيارت و هم سياحت. مردم علاوه بر ديدار از آرامگاه و موزه‌ي «فردوسي»، بساط چاي و نهار را در سايه‌ي درختي و بر چمن باغچه‌اي پهن مي‌کنند و ساعت‌ها در آنجا مي‌مانند. باغ «فردوسي» بيشتر جنبه‌ي توريستي و تفريحي دارد تا فرهنگي. صداي «محمد اصفهاني» فضاي باغ را پر‌کرده‌است. به چه مناسبت؟ نمي‌دانم. شايد براي رضايت زوّار و مردمي که در آنجا هستند.

محوطه‌ي موزه، مرتب پر و خالي مي‌شود. بليط ورودي آنجا نيز 300 تومان است. گرماي فضاي داخل آن، آرامش را از انسان مي‌گيرد. هنوز براي خنک کردن هوا کاري نکرده‌اند. گويا در دست اقدام است. اين مکان، بسيار باشکوه‌ و ديدني‌است. درست در کنار عظمت موزه‌ي «فردوسي» و انبوه باز ديدکنندگان، چمني خشک و زميني آجر فرش و سنگ قبري ساده‌، زينت‌بخش مزار شاعر بزرگ خراسان، «اخوان» است.

 باور کردني نيست. آنچنان غيرعادي مي‌نمايد که باورت مي‌شود تعمدي در کار است. يک سال از زماني که مطلب «ميراث فرهنگي» را خوانده‌ام، مي‌گذرد ولي مشاهدات من از آرامگاه اين شاعر، با آنچه «فرزانه‌ابراهيمي» در يک روز سرد آبانماه شاهد بوده فرقي ندارد. در هواي گرم و آفتابي تابستان که گل و سبزه و گياه، باغ را شکوهي بهشتي بخشيده، اطراف سنگ ساده‌ي مزار «اخوان»، همچنان خشک و بي‌برگ و گل و سبزه است. دريغ از بوته‌ي گلي، سايه‌ي درختي، نمايي و تنديسي و چند خطي در معرفي او!

 ***

گزارش خبرنگار «ميراث فرهنگي» را همراه با صداي شاعر و دو ترانه در اينجا بشنويد.
 

در باره‌ي اخوان ثالث، زندگي و اشعارش با صداي خود شاعر به اينجا مراجعه کنيد.